قسمت ۱

داستان · فراموشگاه

قسمت ۱

به قلمِ سیّد محمّدرضا واقفی طرقی

در شهر "یادستان"، جایی که خاطرات مثل سایه‌های زنده بر دیوارها می‌خزند و با هر نسیم زمزمه می‌کنند، من چمدانم را بستم. چمدان قدیمی، پر از لباس‌های کهنه و یک چاقو. می‌خواستم بروم، نه فقط از این شهر، بلکه از تو، از خاطراتت که مثل خوره به جانم افتاده بودند. اما حقیقت این بود که می‌خواستم خودم را فراموش کنم، برای همیشه گم شوم در جایی که هیچ آینه‌ای بازتابم را نشان ندهد.

نامم "آرا" بود، اما در یادستان، نام‌ها فقط برچسب‌هایی بودند که خاطرات رویشان حک می‌شدند.تو، "سارا"، عشقی بودی که سال‌ها پیش در کوچه‌های مه‌آلود این شهر به آن علاقه مند شده بودم. خاطراتمان مثل پروانه‌های نورانی پرواز می‌کردند: خنده‌ها و حرف هایت که بازتاب پیدا می‌کردند در ساختمان‌های متروک. امّا حالا، بعد از رفتنت، این خاطرات تبدیل به هیولاهایی شده بودند که شب‌ها به اتاقم هجوم می‌آوردند، مرا می‌بلعیدند و دوباره تف می‌کردند.

تصمیم گرفتم به شهر "فراموشگاه" بروم، شهری پنهان در دل کویر زمان، جایی که آدم‌ها برای گم کردن خودشان می‌رفتند. افسانه‌ها می‌گفتند فراموشگاه یک شهر بزرگ است، ساخته شده از برج های شکسته و هوای خاطره‌خور، که تو را به نسخه‌ای خالی از خودت تبدیل می‌کند. امّا راه رسیدن به آن خطرناک بود: باید از "جنگل سایه‌ها" عبور کرد، جایی که خاطرات گمشده دیگران مثل درختان زنده رشد کرده بودند و سعی می‌کردند تو را به دام بیندازند.

با چمدان در دست، از خانه خارج شدم.

اولین شب، در جنگل، سایه‌ای شبیه به تو ظاهر شد. "آرا، برگرد،" زمزمه کرد. اما این تو نبودی؛ خاطره‌ای بود که از ذهنم فرار کرده بود. با چاقویی که از چمدان برداشتم، به آن حمله کردم، خونش مثل جوهر سیاه ریخت و محو شد. اما هر چه جلوتر می‌رفتم، سایه‌ها بیشتر می‌شدند. یکی شبیه کودکی‌ام بود که گریه می‌کرد، دیگری نوجوانی‌ام که آرزوهایش را فریاد می‌زد. آن‌ها می‌خواستند مرا نگه دارند، بگویند که بدون آن‌ها هیچم.

سایه های دیگری به من هجوم آوردند: دستهایت روی شانه‌ام، صدای خنده‌ات در باد، درد رفتنت که مثل خنجر بود.

وقتی از این سایه ها عبور کردم و همه را نابود کردم، فراموشگاه پیش رویم ظاهر شد: یک شهر عظیم از شیشه‌های چرخان،داخل شدم. به محض داخل شدن از ابتدا تا همین لحظه ی زندگیم را در یک دختری به نام خاطره، دیدم، او بسیار مهربان بود و به من خوش آمد گفت و از من با لحظات خوب و خوشی که در خاطره هایم داشتم پذیرایی کرد،

سپس به من گفت: خاطره هایت باعث شده به این جایگاهی که الان داری برسی و تا الان زنده بمانی! پس آنها را دوست داشته باش و همیشه از آنها به نیکی یاد کن به جای این که آنها را از بین ببری! فراموشگاه خیلی وقت است که دیگر خاطرات کسی را نمی بلعد بلکه افراد را متقاعد و امیدوار می‌کند تا با خاطراتشان زندگی کنند، چرا که موقعی که خاطرات افراد را می بلعید، افراد دچار فراموشی می‌شدند، آرا: از آن به بعد فهمیدم که خاطرات بخشی از من بودند، نه دشمن من. بدون آن‌ها، هیچ نبودم.

از شهر فراموشگاه بیرون آمدم، شهر یادستان هنوز منتظرم بود، امّا حالا عشق سارا و خاطرات را مثل دوستانم حمل می‌کردم، نه بار. چمدان را بستم و برگشتم، آماده برای ساختن خاطراتی جدید.

پایانِ قسمت‌های این اثر

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.