قسمت ۱

داستان · ریشه خشک

قسمت ۱

به قلمِ سیّد محمّدرضا واقفی طرقی

زینب همیشه به گیاهانش به چشم فرزندان خود نگاه می‌کرد. گلخانه کوچکش در حومه شهر، جایی بود که سال‌ها با دستان خودش ساخته بود. هر صبح، با طلوع خورشید، گل هایش را آب می‌داد، هرس می‌کرد و حرف می‌زد با گل‌ها، انگار که زنده‌اند. وقتی حسن را در یک نمایشگاه محلی گیاهان دید، چشمانش برق زد. حسن، جوانی بلندقد با لبخندی که آدم را جذب می‌کرد، گفت: "من عاشق طبیعت‌ام، اما هیچی ندارم جز ایده‌ها." زینب خندید و گفت: "ایده‌ها کافی نیستن، باید به اون ها عمل کنی."

از همان روز، زینب همه چیزش را به پای حسن ریخت. او را استخدام کرد، دانشش را به او آموخت: چطور خاک را آماده کند، چطور گیاهان کمیاب را تکثیر کند. پول پس‌اندازش را خرج کرد تا تجهیزات جدید بخرد، حتی خانه‌اش را وثیقه گذاشت برای وام. حسن رشد کرد؛ ایده‌هایش جواب داد. گلخانه بزرگ‌تر شد، سفارش‌ها زیاد شد. شب‌ها، کنار هم می‌نشستند، چای می‌خوردند و از آینده حرف می‌زدند. زینب می‌گفت: "تو مثل درختی که کاشتم، حالا شاخه‌هات داره می‌رسه به آسمون." حسن دستش را می‌گرفت و می‌گفت: "بدون تو، من هیچی نبودم."

اما کم‌کم، همه چیز عوض شد. حسن بیشتر بیرون می‌رفت، با سرمایه‌گذارها حرف می‌زد. زینب فکر می‌کرد این بخشی از مراحل رشد زندگی حسن است. یک شب، وقتی زینب خسته از سفر برگشت، دید گلخانه خالی است. گیاهان کمیاب رفته بودند، تجهیزات ناپدید شده بودند. حسن نبود. فقط یک یادداشت: "متاسفم، امّا وقتش رسیده که پیشرفت کنم. این یک فرصت بزرگه."

زینب شوکه شد. تحقیق کرد و فهمید حسن با یکی از سرمایه‌گذارها، یک زن ثروتمند، شریک شده. حسن و آن زن ثروتمند گیاهان زینب را برده بودند به گلخانه جدیدی در شهر دیگر. حسن نه تنها به زینب پشت کرده بود، بلکه ریشه‌هایش را در قلب زینب خشک کرده بود، گلخانه‌ زینب حالا یک باغ بی گل بود، پر از خاک خشک و برگ‌های ریخته.

روزها گذشت. زینب نشست کف گلخانه، اشک ریخت. امّا بعد، بلند شد. یک نهال کوچک پیدا کرد که حسن فراموش کرده بود آن را بدزدد. آن را کاشت، آب داد. فکر کرد: "من ازت توقع عشق داشتم، نه اینکه ریشه‌ ات رو در قلبم خشک کنی." درواقع داشت در ذهنش حسن را تجسم می‌کرد، ماه‌ها بعد، زینب توانست سرمایه گذار پیدا کند و با آن شریک شود سپس گلخانه دوباره جان گرفت، اما این بار تنها.

زینب با مشتریان جدید حرف می‌زد، داستانش را می‌گفت. یکی از آن‌ها، مردی آرام با چشمان مهربان، گفت: "تو قوی‌ای، مثل گل هایی که می‌کاری."

زینب لبخند زد. عشق جدید نبود، اما امید بود. حسن حالا در شهر بزرگ، با گلخانه‌اش حسابی ثروتمند شده بود، امّا زینب می‌دانست: درخت‌هایی که از ریشه خشک میشن، دوام نمیارند. زینب دوباره ریشه دوانده بود، محکم‌تر از قبل ولی ریشه ی حسن در قلبش تا ابد خشک شده بود.

پایانِ قسمت‌های این اثر

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.