داستان · ۵۰ سالگی
قسمت ۱
به قلمِ فریده زینل زاده
۵۰ سالگی
سالها قبل وقتی ده سالم بود ، زمانیکه میشنیدم کسی در سن ۵۰ سالگی فوت شده میگفتم مگه میخواسته بیشتر عمر کنه؟ ۵۰ سال خیلیه...
زمان مثل تندباد گذشت ویک روز دیدم رسیدم به پنجاه اولش شوک شدم انگار باید دنیام تموم میشد اما نشده بود هنوز تو وجودم دخترک هیجده ساله پرهیجان وسخت کوش فعال بود ونمیتونستم رابطه ایندو رو مدیریت کنم دخترک وجودم دوست نداشت وارد قالب ۵۰ سالگی که اجتماع براش ساخته بود بشه من بودم ویه عالمه حس زندگی که میخواستم تجربه اش کنم البته از نظر خیلیا تعجب ونکوهش داشت انگار باید تو پنجاه کنج خونه میموندم، منتظر تا دنیا رنگ چهره ومو واسکلت منو تغییر بده تا بشم سالمند من اینو دوس نداشتم به دخترک درونم پر وبال دادم وگذاشتم منو سرحال وشاد نگه داره ترسم ریخت واون کلمه بی معنی بحران پنجاه سالگی برام پوچ شد وفرو ریخت تازه فهمیدم چقدر دنیا قشنگتره وچقدر من از کارای به ظاهر کوچیک بیشتر لذت میبرم مثل نگاه کردن به اسمون مثل نوشیدن چای در کنار دوست ..
متوجه شدم خیلی از حرفها ورفتارها که اذیتم میکرد رو راحت فراموش میکنم ادما رو زودتر میبخشم ...
وقتی به قله پنجاه سالگی میرسی متوجه میشی تو سرازیری عمر قرار گرفتی پس بیشتر تلاش میکنی از زندگیت لذت ببری از داشته هات راضی باشی ودرکل دنیا رو قشنگتر حس میکنی اون عجله قبل رو نداری ومیدونی زمان خیلی چیزا رو درست میکنه پس خودت ارومتر میشی چقدر شیرینه این دوران الان از پنجاه چند سالیه دور شدم در حالیکه هر روز اونو با جون ودل زندگی میکنم ومیپرستم
ارومتر قدم برمیدارم واجازه نمیدم افکار منفی روز متعلق به من رو خراب کنه به معنی واقعی یک روزاز زندگی پی بردم واون رو درست خرج میکنم .
روزگار به کام....
ارادتمند فریده زینل زاده🙏💖
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.