داستان · روزنه ای در تاریکی
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
روزنه ای در تاریکی
در زمانی که بیگانگان بر بخشها یی از خاک وطنتسلط داشتند، روس و انگلیس، غالت و به ویژه انبارهای گندم را به یغما بردند تا به عنوان علوفه ی اسبهایشان استفاده کنند.آذوقهای برای مردم نماندهبود؛ خشکسالی، قحطی و فقر بیداد میکرد؛ مردمماهها 39درگرسنگی به سر می بردند و برای تغذیه ی خود از ریشه گیاهان استفاده می کردند. سربازان روس و انگلیس در این شهر قحطیزده،حتی به حیوانات اهلی و غیراهلی هم رحم نمیکردند؛گویی حیوانات رو به انقراض رفته باشند. قحطی همه ی مردمان آن شهر را در تنگنای شدیدی قرار داده بود. گرسنگی، بانو و فرزندانش را بیطاقت کرده بود. بانو با پیراهن کهنه و رنگ و رو رفته ای که از چند جا پاره شده بود، ساعتها در کوچهها میگشت. مدام گرسنگیِ پسرکوچکش مرادعلی، که بی جان روی کولش افتاده بود و چهره ی کرمعلی را که دیگر جانی برایش باقی نماندهبود، در ذهنش تداعی میکرد. این وضعیت او را افسردتر و ناالنتر کرده بود. مرادعلی که بچهای بیمار و زردگونه بود، روی بود،ە دوشش زار می زد. بانو تکه استخوانی را که کنار دیوارافتادبرداشت. تکه استخوانرا کهخوب وارسی کرد، چیزی برای خوردن بر روی استخوان ندید. کوچه خلوت بود و از در و دیوارش فقر و فالکت می بارید. بانو با خود واگویه کرد: _امروز هم چیزی برای خوردن نداریم. باید به باغچه ی عمارت عباس قلی خان سر بزنم شاید چیزی برای خوردن پیدا کنم. مراد جان! رسیم.کمی صبر کن... ناله نزن... االن می 40وقتی بانو به باغچه رسید، دیوار باغچه کوتاه و نیمه خراب شده بود؛ گیاهان چیده شده و مقدار زیادی هم خشک شده بودند. بانو با یک تکه چوبی که کنار دیوار بود، باغچه را کند؛ چند ریشه ی گیاهی از خاک بیرون کشید و آن را خوب تکان داد و سپس آن را کمکم در دهان مرادعلی گذاشت.مرادعلی که چهار سال سن داشت؛ از شدت گرسنگی استخوآنهایش بیرون زده بود و گوشتی در بدنش دیده نمیشد؛ مردمک چشمانش که از حدقه بیرون زده بود، گاهی بی حال و آرام در کاسهی چشمش می لغزید. بانو خودش هم کمی از گیاهانی را که از باغچه کندهبود، با ولع تمام خورد. چشمان مرادعلی که کمی باز شد، دوباره او را به کولش بست و به آرامی به طرف خانه حرکت کرد. کسانی که در کوچه ها در رفت و آمد بودند، همدیگر را زیرچشمی می پاییدند و گویی از هم هراس داشتند. کوچه ها رنگ خاکستری به خود گرفته بود. وقتی بانو به خآنهاش رسید، زنِ همسایه، کبری خانم را دید که چیزی زیر چادرش پنهان کرده و با سرعت به سمت خآن هاش می رود. بانو با صدای ضعیفی گفت: _کبری کجا میری؟ چی پنهون کردی؟ 41تا بانو به کبری نزدیک شد، کبری حرکتش را سریع تر کرد و جوابی نداد. بانو با التماس گفت:_کبری خواهش می کنم... امروز هر چی گشتم، چیزی برای مراد پیدا نکردم. مراد داره از دست میره.کبری که در چهره اش فقط دو چشم زاغ دیده می شد با تندی گفت: _نه! چیزی پیدا نکردم. ترس عجیبی در قلب بانو رسوخ کردهبود. مراد را به خانه برد و در اتاق کوچکی که خالی از وسایل بود، خواباند. خود را از دیوار کوتاه حیاط خانه ی کبریباال کشید و با عجز و ناله کبری را صدازد: _کبری... مراد داره می میره! کبری گربه ای را از کیسه بیرون کشید و مقداری از گوشت گربه را با چاقو جداکرد و به بانو داد. بانو در یک چشم به هم زدنی،مقداری چوبدر تنور گذاشت، گوشت را به سیخی زد و آن را باالی آتش تنور قرار داد.با عجله و تکاپو، آن راپخته و نپخته به اتاق مراد برد؛ اما مراد دیگر ناله نمی کرد. نگاهِ سرد بانو به سقف اتاق دوخته شدهبود و رنگی به رخسارش نمانده بود. بدن مراد را که خشک و سرد شدهبود؛ در آغوش گرفت و آرام و بیصدا ضجّه می زد. از این میترسید که همسایه ها صدای او را 42بشنوند و بفهمند که در خانه ی او کسی مرده است. با صدای گریه و ی بانو، کبری از روی دیوار سرکی کشید: ناله_بانو چرا گریه می کنی؟ چی شده؟ بانو خودش را جمع وجور کرد و گفت:_چیزی نیست؛ به خاطر این همه بدبختی... داخل اتاق رفت و پسرش را میان زیلوی نخ نمایی پیچید و در گوشهی اتاق گذاشت. کبری که حرف بانو را باور نکرده بود، از روی دیوار حیاط پایین آمد. کرمعلی، پسر بزرگش که تازه به جوانی رسیده بود، با حالی زار و نزار و جثه ای نحیف که درون تنپوش پاره پوره ای گم شده بود، به داخل حیاط آمد. نمی توانست به خوبی حر کت کند؛ با چهره ای کبود و پژمرده و با چشمانی کمسو، هم چون اسکلتی متحرک در حال فرو ریختن بود؛ به همینخاطر مجبور بود از یک چوب دستی برای راه رفتن استفاده کند. روی پله نشست و با عصبانیت و ناامیدی لبهای خشکیده اش را به سختی تکان داد وگفت: _از تشنگی و گرسنگیدارم میمیرم.او هم که چیزی برای خوردن پیدا نکرده بود، روی همان پله دراز کشید. نگاه دردمند کرمعلی، قلبِ بانو را به درد آورد ولی اشک 43چشمان بانو خشک شده بود و توانایی گریه کردن نداشت. با خودش به آرامی زمزمهکرد:_خدایا چگونه شکم این یکی فرزندم را سیر کنم؟ مرادعلی من که رفت و راحت شد؛ زجر میکشید. خدایا چطور به کرمعلی بگم که برادرت مرده؟ کجا اونو چال کنم؟به اتاق رفت. با گریه و دست و پاهایی که از شدت لرزش، قوت نگه داشتن جسد را نداشتند، زیلوی نخ نما را کنار زد و چالی همانجا کند. با هر سختی بود مرادعلی را چال کرد و زیلو را روی آن کشید و روی قبر پسرش خوابید. کرمعلی به سختی وارد اتاق شد. تا بانو او را دید، خودش را سریعا جمع کرد و اشک هایش را پاک کرد. کرمعلی با صدای ضعیفی گفت: _گریه می کنی؟ مرادعلی کجاست؟ چه کارش کردی؟ بانو با صدای ضعیفی گفت: _ مرادعلی تموم کرد... میخواستم، اونو یه جایی ببرم و دفنش کنم. کرمعلی که دیگر نای ایستادن نداشت، با بی حوصلگی گفت: _راحت شد، عذاب می کشید، جسدش به درد کسی نمی خورد. بیا و مرا دریاب که از گرسنگی دارم زجر می کشم
بانو، لرزان و گریان به مطبخ رفت. اطراف را نگاه کرد تا چیزی را برای خوردن بیابد. جا نانیِ سوراخ را خالی از نان دید؛ گویی موریانه ها گرسنه تر از آن ها بودند. روی دیزی و کاسه ها غبار شرم نشسته بود. بانو چیزی برای خوردن پیدا نکرد. کیسهی آردها خالی از آرد بود؛ درون ظرف ها را جستجو کرد تا شاید چیزی برای خوردن در آن ها پیدا کند. ضعف و ناتوانی قدرت ایستادن را از پاهای بیجانش گرفته بود. سنگ کوچکی آورد و روی شکم کرمعلی بست تا رنج گرسنگی او را کمتر عذاب بدهد. کیسهی آرد را تکان داد و بهپستوی مطبخ رفت. یکه ای خورد؛ فوری دستش را روی دیوار گذاشت. وقتی داسِ آویزان ِروی دیوار را دید که غبار خاطره روی آن نشسته بود، به یاد روزهایی افتاد که با داس گندم ها را درو می کردند اما حاال بالاستفاده روی دیوار آویزان شده بود. سفره ای را دید که یک سال باز نشده بود؛ بی سفره، عشق نیست و بیعشق، سخن نیست و سخن که نباشد، خنده و شوخی نیست. زبان و دل کهنه می شود، روح در چهره و نگاه در چشم میخشکد و دست ها از بیکاری فرسوده می شود. داس و میخ طویله و بیل زراعتی در پستوی خالی، زیر الیه ی ضخیمی از غبار، پنهان شده بود. جان که از اندوه لبریز شده باشد، دیگر جایی برای زندگی 45نمیماند. داس را که پایین آورد، نگاهش به کنار درب پستو افتاد؛ جای چنگ و دندان کرمعلی خودنمایی می کرد. در حال بیرون آمدن از اتاق پستو توجهش به کمربند چرمیِ کهنه که از دیوار آویزان شده بود، جلب شد. به یاد همسر مرحومش افتاد که چند سال پیش بر اثر بیماری فوت کرده بود. آهی از اعماق وجودش کشید و با ناامیدی کمربند چرم را از روی دیوار پایین آورد و آن راقطعه قطعه کرد و درون آتشی که بر پا کردهبود انداخت تا نرم شود و به خورد کرمعلی بدهد. چاره ای نداشت، درد گرسنگی و ناامیدی در سینه اش شعله می کشید و درمانده شده بود که چگونه فرزند دیگرش را زنده نگه دارد. چرمِ نرم شده را به دست کرمعلی داد تا آن را به دندان بکشد. کمی داغ و سفت بود اما کرمعلی ناچار که آن چرم را بخورد. در آن هنگام، بانو به یاد آورد که آب هم در خانه ندارند. حلبی را از گوشه حیاط برداشت تا کمی آب از چشمه بیاورد. چشمهای که در نزدیکی آنها بود، روز به روز کم آب تر می شد. آسمان هم بارانش را از آن ها دریغ کرده بود. بانو حلبی را پر از آب کرد و به خانه آورد.هیچ کس جرات نداشت تنهایی از خانه بیرون بیاید. مردم گرسنه در سطح شهر پراکنده شده بودند و همگی در کوچه و بازار به دنبال 46یک لقمه نان می گشتند. مردم بر اثر گرسنگی زیاد، بیشتر بچه ها را میدزدیدند و به قتل می رساندند.بانو گرسنگی کرمعلی را که دید طاقت نیاورد و با یک چادر کهنه خود را پوشاند. از خانه بیرون رفت و آرام آرام درکوچه ها جستجو کرد تا غذایی برای فرزندش پیدا کند. میآثار اجساد در کوچه ها و خرابه ها دیده می شد و هوا از بوی تعفن اجساد، آلوده شده بود. بانو برای جلوگیری از حالت تهوع، دستش را روی دهانش گرفتهبود اما چیزی درون معده اش نبود که آن را باال بیاورد! حال بانو هر لحظه بدتر و بدتر می شد؛ اما چاره ای نداشت. درخرابه ای که پشت خانهاش قرار داشت هم چیزی نیافت و به خانه برگشت. در آن میان، کبری همسایه ی دیوار به دیوارشان از پشتبام، آرام به حیاط خود میخزید که چیزی از زیر چادرش افتاد. حال بانو خیلی بد بود و توجه زیادی به کبری نداشت. کمی که جلو رفت، متوجه شد که چیزی کنار دیوار حیاط افتاده است؛ یاد کبری افتاد که از روی دیوار باال آمده بود. وقتی جلوتر رفت، پای یککودک را روی زمین دید. کرمعلی به مادرش نگاه کرد وگفت: _ تو که از خانه بیرون رفتی،کبری مُرده خور با یک بیل اومد و رفت توی اتاق. 47بانو مات و مبهوت به کرمعلی نگاه کرد و یادجسد افتاد. با سرعت اتاق رفت؛ قبر مرادعلی شکافته شده بود و قسمتی از بدن او بیرون قبر افتاده بود. تا بدن تکهتکه شده ی مرادعلی را دید، بیهوش شد. وقتی به هوش آمد، کرمعلی باالی سرش ایستاده بود و با صدای ضعیفی او را صدا می زد: _دایه... دایه...تورو خدا بلند شو. بانو خود را کمی جابه جا کرد و سر کرمعلی را بغل گرفت و گریه کرد. بعد از چند ساعت گریه و زاری به سختی بلند شد و در گوشهای از حیاط، چاله ای کند و ته مانده ی جسد مرادعلی را با درد و فغان دفن کرد. صدایی از کوچه به گوش بانو رسید که وجودش را پر از ترس کرد. خود را به سختی از روی دیوار کوتاه و مخروبه باالکشید و کوچه را نگاه کرد. ده قزاق اسبسوار همراه با تفنگ، از پنج گاری که پر از کیسه های گندم و آرد بود، مراقبت می کردند و چند مرد و زن و کودک گرسنه در اطراف گاری حلقه زده بودند. قزاقی داد می زد:_کمکهای شیخ شیپور... کمکهای شیخ شیپور...گویی نوری در قلب بانو روشن شده باشد؛ به سختی از روی دیوار پایین آمد و دست ناتوان کرمعلی را گرفت و به کوچه رفت.
پایان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.