قسمت ۱

داستان · بوسه ای در دمای صفر

قسمت ۱

به قلمِ ساناز علمدار

فصل اول: دخترِ نور و پسرِ سایه ۲:۴۴ بامداد، دمای هوا: صفر. محل: ایستگاه متروی متروکه‌ی «صبا»، حوالی جنوب شهر. زمین ساکت بود. نه آن سکوتی که در نبود صداست؛ سکوتی عمیق‌تر، انگار تمام جهان نفسش را حبس کرده باشد. خیابان‌ها خاموش بودند. برف، به نرمی بال‌های پرنده‌ای خسته، روی شیشه‌های شکسته و سکوهای رها شده می‌نشست. مترو سال‌ها بود که از کار افتاده بود. اما امشب… چیزی بیدار شده بود. دختری با شنل خاکستری‌رنگ، با چکمه‌های بلند و موهایی که انگار آسمان شب در آن پیچیده بود، روی لبه‌ی سکو ایستاده بود. نگاهش خیره به تاریکیِ تونلی بود که هرگز قطاری از آن نمی‌آمد. اسمش الا بود. یا دست‌کم، خودش این‌طور فکر می‌کرد. او از گذشته چیزی به‌خاطر نمی‌آورد — نه پدر، نه مادر، نه خانه، نه حتی صدای کسی که او را صدا زده باشد. تنها چیزی که داشت، دفترچه‌ای چرمی بود که در صفحه‌ی اولش با خودکار نقره‌ای نوشته شده بود: “وقتی دمای هوا به صفر برسد، او خواهد آمد.” هر شب می‌آمد اینجا. ساعت دو و چهل و چهار دقیقه. نفس می‌کشید، می‌نشست، گاهی گریه می‌کرد، و می‌رفت. تا امشب. امشب، هوا به صفر رسیده بود. ناگهان، تونل نفس کشید. نه صدای باد بود، نه توهم. واقعاً تونل نفس کشید — آهی از عمق دیوارهای بتنی‌اش بیرون آمد. سکویی که الا روی آن ایستاده بود، برای لحظه‌ای لرزید. و بعد… او آمد. از دل تاریکی، از اعماق سرد تونل، پسری بیرون آمد. نه با قدم‌های انسان، بلکه انگار از دل سایه بیرون لغزید. قامتش بلند بود، موهایش سیاهِ سیاه، چشم‌هایش خاکستریِ کمرنگ، مثل آسمان پیش از باران. شنل بلندی به تن داشت که بادِ سرد در آن می‌پیچید، بی‌آنکه خودش بلرزد. صدایش نرم بود، اما انگار از درون دیوارهای سنگی می‌آمد. – «تو… هنوز اینجایی؟» الا خشکش زد. نه از ترس، از آشنایی عجیب آن صدا. – «تو کی هستی؟» پسر نزدیک‌تر آمد، در فاصله‌ای که نفسشان می‌توانست به هم بخورد. اما عجیـب بود — نفس الا بخار داشت، نفس پسر نه. – «من کسی‌ام که تو فراموشش کردی. و حالا اومدم که فقط هشت شب کنار تو باشم… قبل از اینکه یا زمین بمیره، یا من.» الا لب‌هایش را باز کرد. می‌خواست چیزی بگوید. ولی کلمه‌ها یخ زده بودند. پسر سرش را پایین انداخت. نگاهش خاکستر بود. – «اسم من یارنِ سایه‌زاده‌ست. و من… از سال ۱۹۲۱ میام. همون شب که دنیا برای اولین بار زمان رو اشتباه گرفت.» او در جیبش چیزی بیرون آورد: زنجیری باریک، با آویز کوچکی شبیه ساعت شنی. الا یک‌قدم عقب رفت. او این را می‌شناخت. در خواب‌ها، در رؤیاهایش، بارها این زنجیر را دیده بود. اما… چرا؟ پسر به آرامی گفت: – «اگه تا شب نهم نتونیم گذشته‌تو برگردونیم، تو هیچ‌وقت متولد نمی‌شی. و من برای همیشه ناپدید می‌شم. ولی اگه بتونیم… شاید بتونیم یه‌بار دیگه عاشق بشیم. برای آخرین بار.» و آسمان، آرام شروع کرد به باریدن برفی که شکل حرف‌ها داشت.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «بوسه ای در دمای صفر»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.