داستان · نامهای از آینده
قسمت ۱
به قلمِ فاطمه حکیمیانفر
سلام، من لوسی هستم. همیشه سؤالهایی میپرسم که جوابشان کوتاه است.
آی! این دیگه چی بود؟ کی این رو وسط اتاق گذاشته؟ میبینی وقتی اتاق نامرتب باشه چه بلاهایی سرت میاد؟
چه کمد آشفتهای بود! نمیدونم چرا وقتی شبها چیزی را مرتب میکنم، دیگه حال و حوصلهی هیچ کاری را ندارم.
صبر کن ببینم...اون پاکت چیه؟
برش داشتم. پشتش نوشته بود: «از طرف خودم.»
یعنی چی «از طرف خودم»؟ کی داره با من شوخی میکنه؟
از خانوادهام پرسیدم که کار اونا بوده، اما گفتند کار هیچکدومشون نبوده. راست هم میگفتند؛ چون اصلاً دستخطشان هیچ شباهتی به دستخط نامه نداشت. به جایش، شبیه دستخط خودم بود.
پاکت را باز کردم و دیدم...
واااای! اینجا رو! دو سکهی طلا.
یکیشان را برداشتم. چقدر هم قشنگ میدرخشه! به کلی یادم رفت که «خودم» برام نامه فرستاده.
داخل پاکت یک کاغذ بود. رویش نوشته بود:«من، پنج سالِ آیندهی خودت هستم. باید یه هشدار بهت بدم.»
خب، باید بگم اصلاً منطقی نیست که آیندهام به خودم نامه بفرسته.
به نامه محل ندادم و رفتم بخوابم؛ اما مگر خوابم میبرد؟ فکرم حسابی شلوغ بود؛ آن هم فقط به خاطر یک نامه. بالاخره ساعت یک شب توانستم بخوابم.
نه... زندگیام نابود شد! نههههه!
وای، چه کابوسی! نکنه واقعاً زندگیام نابود بشه؟
یکی از سکهها را برداشتم که ببینم چه کار کنم. ساعت چهار صبح بود و من هنوز برای نامهای که اصلاً با عقل جور درنمیاومد بیدار بودم.
با عصبانیت سکه را روی زمین انداختم. از تعجب خشکم زد. یک حلقهی آبیرنگ درست شد که فکر کنم با آن به آینده میروم.
رفتم توی حلقه و وارد دنیای دیگری شدم؛ ولی نمیدانستم کجا.
عه! اون دیگه کیه؟ چقدر شبیه خودمه!
آهان، فهمیدم... اون خودمه.
آمد جلو، سلام کرد و دستش را جلو آورد تا با من دست بدهد. من هم جواب سلامش را دادم و دست دادم.
صبر کن ببینم... یعنی من با پنج سال آیندهی خودم سلام کردم و دست دادم؟
شاید هم من نبودم و فقط یک نفر قیافهاش شبیه من بود. خب، خیلیها شبیه هم هستند. پس یعنی آن، من نبودم. من را باش که چقدر زود حرف نامه را باور کردم! هرچند توانستم به دنیای دیگری بروم، اما این نمیتواند ثابت کند که من،همزمان در زمان حال و آینده هستم.
ـ نامهام به دستت رسید؟
ـ آره. راستی، اسمت چیه؟
ـ اسمم؟ یعنی واقعاً نمیدونی؟
تعجب کرده بود.
جواب دادم:«علم غیب که ندارم.»
ـ من خودت هستم.
ـ برای حرفت مدرکی داری؟
ـ نه.
ـ خب، پس چطور توقع داری حرفت را باور کنم؟
ـ وقتی تو تونستی با اون سکهها بیای اینجا، پس میتونی این رو هم باور کنی که خودت هستم.
ـ نه.
ـ چرا نه؟
ـ خب، خیلیها شبیه هم هستند.
ـ پس بذار بهت بگم؛ اسمت لوسیه.
وای! راست میگه!
ـ درسته، نه؟
ـ آره.
ـ پس حرفم را باور کردی؟
ـ نمیدونم.
ادامه دادم:«حالا هشدارت چیه؟»
ـ حواست به همهچی باشه؛ وگرنه اتفاق تلخی را میچشی.
کلی سؤال اومد تو ذهنم. یعنی چی؟ نکنه میخواد بگه حواسپرتم؟ یا داره یه چیز را بزرگ میکنه؟
ـ مثلاً چه اتفاقی؟
ـ بعداً میفهمی... نه، نه! نباید بفهمی.
ـ چرا؟
ـ نمیتونم بگم.
ـ چرا نمیتونی بگی؟
حرفی نزد.
ـ دیگه شورش را درآوردی. اصلاً از کجا معلوم اسمم را شانسی گفته باشی و خودت یه نفر دیگه باشی؟
ـ میدونم باورش سخته، ولی...
حرفش را قطع کردم:«همهی این حرفها چرته.»
یکی دیگر از سکهها را انداختم. وقتی داشتم به زمان حال برمیگشتم، گفت:«من هشدارم را بهت دادم؛ دیگه خود دانی.»
پوزخند زدم و گفتم:«ممنون از تهدیدت.»
برگشتم. حسابی کلافه شده بودم. با آن همه اتفاق، به زور خوابیدم.
صبح شد و فکرم درگیر اتفاقهای دیروز بود. میدانستم واقعیت ندارد. برای همین، امروز رفتم شهربازی تا کمی فکرم را خلوت کنم.
یکی از وسایل بازی، تونل وحشت بود. قبلاً دربارهاش شنیده بودم و میخواستم امتحانش کنم.
بلیت گرفتم و سوار شدم. صندلیهای قطار تکنفره بود و این یعنی کلی جا داشتم.چه باکلاس!
قطار شروع به حرکت کرد. وارد تونل شدیم. خیلی تاریک بود. صداهای عجیبوغریبی میآمد که به نظر من شبیه صدای ارواح بود. جمجمهها و اسکلتهای زنده در آن تاریکی سفید به نظر میرسیدند.
بچهها فریاد میزدند؛ من هم همینطور. اما آنها بعد از فریادشان میخندیدند، در حالی که من میخواستم فرار کنم.کجای کار میلنگید؟
حواسم نبود به ردهی سنی نگاه کنم. این وسیله به درد سن من نمیخورد. قبل از اینکه سوار شوم هم دیده بودم بیشتر کسانی که در صف ایستاده بودند، شانزده سال به بالا بودند؛ یعنی نباید سوار این وسیله میشدم.
یادم آمد وقتی خودِ پنج سال آیندهام هشدار داده بود:«حواست به همهچی باشه؛ وگرنه اتفاق تلخی را میچشی.»
راست میگفت. حواسم نبود به ردهی سنی این بازی نگاه کنم.
اما چرا مسئولش اجازه داد من سوار شوم؟ چرا دقت نکرده بود؟
دیگر برای این سؤالها دیر شده بود. من توی آن قطارگیر افتاده بودم.
خواستم از قطار پایین بپرم، ولی میدانستم کار عاقلانهای نیست.
بلند شدم. درست نمیتوانستم تعادلم را حفظ کنم، چون قطار خیلی تند میرفت.
با تمام جرئتم پریدم و ناگهان... چشمهایم را باز کردم.
در اتاقم بودم. پیشانیام عرق کرده بود.
نفس راحتی کشیدم.
عجب کابوسی!
رفتم آب بخورم. همهچیز طبق روال عادی بود. خوشحال بودم که همهی اینها فقط خواب بود.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.