داستان · عروسک
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
عروسک
در تاریکی های شب، بیمارستان پنج طبقهای از دور دیده میشد. در تاریکی شب و در چند قدمی بیمارستان، خآنهای توسری خور و کوچک که نیمی از آن آجری و نیمی دیگر از خشت و کاه گل بود، ساله،ە خودنمایی می کرد. پری، دخترک قدبلند و زیباروی پانزدمشغول آماده کردنعروسک هایدست ساز برای فروش بود.گاهی عروسک ها راجابه جامی کرد، دست و پایآن ها را با مهارتخاص خود میدوخت و در کارتن قرارمی داد. محمد، برادر کوچکپری کهده سالش شدهبود؛ بامداد رنگی هایکوتاه و بلند خود نقاشیاش را رنگ آمیزیمیکرد. مادرش زیرِ پتوی پینه شده ای، مچاله شده بود 63و کنار چراغ والور خوابیده بود. گاهی سرفهی خشکی میکرد و با چشم هایی که اشک در آن حلقه زده بود، به پری زیبایش نگاه می کرد که از موهای خود به عنوان موی عروسک ها استفاده میکرد. محمد بعد از رنگ آمیزی نقاشی، سرش را بلند کرد: _آبجی گشنمه! پری رو به محمد کرد: _سفره رو از توی جانونی بیار؛ یکم حلوای نذری هست، بردار و بخور و بخواب که فردا خیلی کار داریم. محمد سفرهی نان را آورد؛ با یک دست مشغول خوردن نان و حلوا بود و با دست دیگرش مشغول بازی با ماشین اسباب بازی بود و با عقب و جلو کردن آن، صدای ماشین در می آورد. پری هم پس از به پایان رساندن کار خود، کنار محمد نشست و همراه با او چند لقمه از نان و حلوایی خورد که روز قبل خانمی در بازار آن را پخش میکرد. بعد از این که با محمد نان وحلوا را خوردند، از جا برخاست و به سمت مادرش رفت و لقمهای که برای مادرش گرفته بود را در دهان مادرش می گذاشت. مادر را کمک کرد تا بنشیند و سپس از جا بلند شد تا کیسه ی دارو را از روی رخت آویزی که به دیوار آویزان بود، برای مادرش بیاورد.مادر بر اثر کار کردن زیاد در خانهها از پا افتاده بود و دیگر توان کار کردن نداشت.64_مادر: آی کمرم... الهی خیر ببینی دختر. سپس با صدای ضعیفی رو به پری گفت:_اون پتو رو خوب بکش روی برادرت؛ امشبم هوا خیلی سرده.سرفهای خشک کرد و ادامه داد: _فردا برادرت هم باخودت میبری؟ در حالی که پری داروهای مادرش را به او می داد گفت:_آره مجبورم... میترسم توی خونه تنها باشه بره بیرون.برای دستشویی رفتن به مادرش کمک کرد تا از اتاق بیرون برود. بعد از چند دقیقه او را به اتاق آورد و کنار چراغ والور خواباند. سنی از مادرش نگذشته بود، اما چروک روی چهره ی او، نشان رنج و زحمت زندگی را روی پیشانی او نهاده بود؛ ولی با وجود چشمان زیبا و گردی صورت مادرش هم چنان زیبا بود. محمد پتوی نازک و کهنهای روی خودش کشید و کنار مادرش دراز کشید؛ پری هم بعد از ریختن نفت در چراغ والور و پر کردن آب در کتری،بعد از خاموش کردن المپ کنار محمد خوابید. نور مهتاب به اتاق می تابید و صورت زیبا و الغر پری، چشمان کشیدهاش را روشن تر کرده بود. پری در حال تماشای ماه از پشت پنجره، به یاد موهایش افتاد که روز به روز کمتر و کمتر میشد. _اگه موهام تموم بشه، برای موهای عروسک هامچی بزارم؟65قطره ای اشک از چشمانش لغزید و روی بالشش چکید؛ در حالیکه غرق در این افکار بود، خوابش برد. اهل خانه با صدای واق واق سگهای ولگرد اطراف بیمارستانی که در کنارخانه ی آنها بود، با بیدار شدند. پری با خمیازه ی بلندی بیدار شد و به سمت پرده ی کوچکی که به پنجرهی رنگ و رو رفته آویزان بود، رفت. کنار پنجره ایستاد و پرده را کنار زد؛ نور آفتاب روشنایی خود را به اتاق انداختهبود. پری مقداری چای در کتری ریخت و به محمد _که با صدای پارس سگ ها بیدار شده بود _ گفت:_داداشی! بلند شو برو دست و صورتت رو بشور و بیا صبحانه بخوریم؛ امروز خیلی کار داریم.مادرش هم از خواب بیدار شد و گفت :_محمد جان! عزیز مامان! تا نرفتی بیا کمکم کن بلند شم و بیرون برم.محمد با آن جثهی کوچک، دست پینه بستهی مادرش را شبیه کودکی که انگشت درشت مادرش را در مشتش قرار داده گرفت و همراه با مادر به سمت حیاط رفتند. دست و صورتش را با شیرِ آبی که در گوشه حیاط بود شست و بعد همراه با مادر به اتاق آمدند و کنار چراغ والور نشستند. پری هم بعد از آماده کردن صبحانه بلند شد و بیرون رفت و بعد از چند دقیقه دوباره به اتاق آمد تا همراه مادر و 66برادرش صبحانه بخورند. پری داروهایی را که دکتر خیریه برای مادرش خریده بود، به مادرش داد. بعد از دعایی که از تهِ دل مادر میآمد، لبخند کمرنگی روی لب پری نقش بست. مادر کنار چراغ والور خوابید؛ پری و محمد شال و کاله کردند و به طرف بازارچه به راه افتادند. آن روز هوا کمی سردتر شده بود. پری در یک دستش کارتن عروسک ها و با دست دیگرش دست محمد را گرفته بود. محمد غرق فکر کردن بود و در حالی که همراه با پری، از کنار جاده ی رو به شهر راه می رفتند، رو به خواهرش کرد: _آبجی امشب یه خواب دیدم! پری نگاهی به محمد کرد:_چه خوابی؟ _خواب دیدم گرسنمه، با مامان گوشت خام می خوردیم. بعدش تو هم اومدی و با ما گوشت خوردی.
ترس عجیبی در دل پری افتاد بود؛ دستی روی سر محمد کشید و رو به او گفت:_حتما امروز عروسک هامون به فروش میره.کمکم به شهر نزدیک شدند؛از کوچه و پس کوچه ها رد شدند تا به خیابانی رسیدند که آن طرفش بازارچهبود. با احتیاط به آن طرف 67خیابان رفتند. در حال قدم زدن چشمشان به مغازه ای افتاد که آبگوشت و چای و قلیانش بر پا بود؛ تا بوی آبگوشت به مشام محمد رسید، احساس گرسنگی کرد. کمی جلوی مغازه مکث کرد و نگاهی غرق حسرت به خواهرش انداخت: _آبجی گرسنمه. میشه بریم آبگوشت بخوریم؟ _محمد جان صبر کن این عروسک هارو بفروشیم. با پولش هم آبگوشت می خوریم، هم داروی مامان رو می خریم.پری دست محمد را می کشید، اما چشم و دل محمد در مغازه ی دیزی سرا جا مانده بود. وقتی به بازارچه رسیدند، پری چند کارتن را که میوهفروش ها روز قبل آن جا گذاشته بودند، برداشت و آورد تا زیر خودش و محمد بگذارد.عروسکها را از کارتن بیرون آوردند و زد:روبروی خود چیدند. پری داد می _عروسک های زیبا... عروسکهای زیبا... بیاین برای دخترهای زیباتون عروسک های زیبا بخرید.همینطور که پری فریاد می زد، کمکم خیابانها شلوغ و پر از ماشین و مردم شدند.محمد:آبجی گرسنمه؛ کِی نهار می خوریم. _پری به محمد نگاهی انداخت: 68_این جا کنار من نشین! بلند شو برو دوتا از عروسک هارو بفروش؛ اگه بفروشی برات ناهار می گیرم.تا پری این حرف را زد، محمد با ذوق و شوق فراوان سری به نشانهی تایید تکان داد و با برداشتن دو عروسک، نزدیک مغازه ی دیزی سرا ایستاد؛ عروسک ها را جلوی مردم می برد و فریاد میزد: _آهااااای عروسک دارم! بیایید بخرید ارزونه، بیایید عروسک قشنگ دارم. تا این که دختر کوچکی جلوی پری ایستاد و چادر مادرش را کشید. _مامان عروسک می خوام؛ یالّا برام عروسک بخر. مادر دخترک جلو آمد و پرسید:_این عروسک ها چنده؟ در همان هنگام بود که صدای داد و بیداد بلند شد._بلند شید... مامورها اومدن زود باشید وسایالتون رو جمع کنید. پری در حال چانه زدن با مادر دخترک سر قیمت عروسک بود که یک مامور به طرف پری آمد: _بلند شو! سدّ معبر کردی، اینارو ببرجای دیگه بفروش.69اما پری، به اعتنا به مامور در حال فروختن عروسک بود که مامور با عصبانیت، تمام عروسکها را جمع کرد و روی وسایل هایی که قبال از مردم جمع کرده بودند، انداخت. پری با دستپاچگی داد زد :_نکن بی انصاف خراب شدن!محمد صدای داد و بیداد پری را شنید که با مامور جر و بحث میکند؛ همین که به سمت خواهرش شروع به دویدن کرد، ناگهان صدای هولناک ترمزماشین به گوش رسید. بعد از جیغ یک زن رهگذر، همه به طرف صدا برگشتند ونگاه کردند؛ چند مرد و حتی مامورها به وسط خیابان دویدند. پری از این فرصت استفاده کرد و با گریه و عجله و در حالی که زیر لب مامورها را نفرین میکرد، عروسک هایش را از پشت ماشین مامورها _که در آن ماشین وسایلهای مردم جمع آوری شده بود_جمع کرد. ناگهان به یاد محمد افتاد؛ همراه با کارتن های درب وداغان و عروسک هایش بهطرف دیزی سرا رفت. چندین بار محمد را صدا کرد؛ کمی آنطرف تر شلوغی زیادی را وسط خیابان دید، انگار تصادف شده بود و مردم آنجا جمع شده بودند. با خود نجوا می کرد: _پس این پسر سر به هوا کجاست؟ باز گذاشته رفته؛حتما رفته توی جمعیت.70طور که پری به سمت جمعیت آمد و خود را میان مردم همینکشاند، دید عروسک های محمد را زیر دست وپای مردم دید. حیران و بهت زده مردم را کنار زد؛ وقتی جلوتر رفت، چیزی مچاله شده که جلوی ماشین افتاده بود را دید. بیشتر که جلو تر رفت، با صحنهی ناباورانه ای مواجه شد؛ محمد بود! چشمانش سیاهی می رفت؛ با هر زحمتی که بود و همراه با فریادهای بلند، جلوتر رفت و محمد را بغل کرد. اشکهایش را پاک کرد و خوب نگاه کرد؛ از سر برادرش خون زیادی رفته بود. داد زد: _محمد... محمد... او را به شدت تکان می داد:_محمد... محمد... محمد چشمانش را کمی باز کرد؛ به آرامی به پری نگاهی کرد:_آبجی! مامان اومده با هم بریم غذا بخوریم؟ خیلی گشنمه.محمد دیگر نفس نمیکشید؛ دستهای او را گرفت، سردِ سرد شده بود. دیگر جانی برایش نمانده بود. محمد را به سینهاش چسباند و با ضجه و فریاد او را صدا می زد: _محمد جان! بلند شو بریم برات غذا بخرم. داداش کوچیکم... داداش عزیزم... 71همینطور که بدن بی جان محمد را به سینه اش چسبانده بود و با گریه فریاد می زد، مامور پلیس جلو آمد: _دخترم بلند شو؛ اون دیگه صداتو نمی شنوه. بلند شو عزیزم.با اصرار پلیس، محمد را از پری جدا کردند؛ پری را داخل ماشین بردند و به او کمی آب دادند._عزیزم خونه تون کجاست؟ پدرو مادرت کجان؟بهم بگو که بهشون اطالع بدیم. _پدر ندارم، مادرم هم توی خونه مریضه.صدای آژیر آمبوالنس که آمد، پری می خواست به سمت محمد بدود که مامور پلیس دست او را گرفت و به عقب کشاند. چند نفر مالفه ی سفید را روی محمد کشیدند. پری به سر و صورت خود چنگ می زد وبا ضجه محمد را صدا می زد. آمبوالنس جسد محمد را به سردخانه برد.
پری گریه میکرد:_تو رو خدا بزارید منم باهاش برم. مامور آگاهی با مهربانی دست پری را گرفت و او را داخل ماشین پلیس برد:_عزیزم... باید بریم به مادرت اطالع بدیم. مارو ببر خونتون. _خونمون بیرون از شهره، نزدیک بیمارستان امام حسین. 72مامور آگاهی به راننده اشاره کرد که حرکت کند. سپس مامور رو کرد به پری و گفت:_مگه اون جا خونه هم هست؟ تا اون جایی که من خبر دارم، فقط یه مخروبه کنار بیمارستان هست.پری سرش را پایین انداخت، نفسی تازه کرد و ادامه داد: _ما اونجا زندگی می کنیم. وقتی پلیس حرف پری را شنید، سری تکان داد و از اعماق وجودش آه کشید. وقتی به خانه رسیدند. دود غلیظی به سمت آسمان میرفت. پری با چشمانی از حدقه بیرون آمده:_وای خونمون آتش گرفته! وااااای مادرم... تا ماشین ایستاد، پری خود را به بیرون پرت کرد و به طرف خانه دوید. دو پلیسهم پشت سر پری رفتند. وقتی پری درب اتاق را با وحشت باز کرد، از شدت دود هیچ کجای اتاق معلوم نبود. با سختی زیاد و سرفه کنان داد زد:_مامان... مامان... بدننیمهجان مادرش را با کمک مامور پلیس از اتاق بیرون آوردند. پلیس راننده هم به آتش نشانیوبیمارستان اطالع دادند.وقتیپری دید ،مادرشچشمانش نیم بازشده داد زد و گریه کنان: 73_تو رو خدا مادرمو نجات بدید.ماموران پلیس پری را از مادرش جدا کردند. نبض مادرش را گرفتند؛ مادر پری بر اثر دود وخفگی فوت کرده بود. مامور پلیس سرش را پایین انداخت و گفت:_خدا بیامرزد...پری فقط نگاه می کرد؛ مات و مبهوت شده بود، دیگر گریه نمیکرد و خودش را هم نمیزد. یادش آمد وقتی بامحمد از خانه بیرون آمدند، شعله ی چراغ والور را پایین نکشیدند؛ چراغ باال زده بود و دود کردهبود، مادرش هم غرق در خواب بود. آمبوالنس و ماشین آتشنشانی از راه رسید. مالفه ی سفیدی روی مادرش کشیدند. پری که چندین ساعت در بهت وحیرت فرو رفته بود، بیمقدمه زیر گریه زد و مادرش را صدا می زد، برادرش محمد را صدا می زد. مانند دیوانه ها راه می رفت و فقط گریه میکرد. وقتی مادر و برادرش را به خاک سپردند،خود را روی قبر هر دو انداخت و سکوت کرد. تا اینکه مادر و برادرش به دنبالش آمدند؛ دست او را گرفتند و هر سه به سوی باغی زیبا به راه افتادند.بعد از یک روز، مردم شهر دختر بچهای را دیدند که روی دو قبر است.افتاده و جان به جان آفرین تسلیم کرده
پایان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.