داستان · عشق کودکی من
قسمت ۱
به قلمِ فاطمه باقری
باخسته نباشید گفتن استاد بلاخره یه نفس راحت کشیدم آخیش تموم شد . چقد حرف زد،هر چند هیچی از حرفاش نفهمیدم،چون یه سره در حال چرت زدن بودم به خاطر امتحانی که امروز داشتم دیشب خوب نخوابیدم . وای هنوز با دو تا استاد دیگه کلاس دارم این دو تا کلاسو دیگه چطوری سر کنم ،مخصوصا استاد سرابی .با اون اخلاق گندش منم خسته خدا بخیر بگذرونه.مردم از ختگی بلاخره این کلاس هم تموم شد .پیش به سوی خونه برای یه خواب راحت .به سوی ماشینم میرفتم که دوستم صدام کرد .,لاله
مهلا مهلا وایستا منم باهات بیام .
من،چیه باز طبق معمول ماشین نیاوردی.
لاله با خجالت مهلا جون میشه منم برسونی.
من،بیا چکار کنم یه دونه دوست خل وچل که بیشتر ندارم .
لاله با دلخوری ،من خل وچلم.
من تو عشق من خواهری جونم.با لاله سوار ماشین شدیم لاله ظبط را روشن کردو صداشم زیاد کرد
من، کم کن صداشو
لاله، وای مهلا بیخیال بزار حال کنیم ،
تا خستگی در کنیم. من پقی زدم زیر خنده و گفتم دیوونه., مهلا: بلاخره به خونه رسیدم: وارد حیاط که شدم پشت در خونه کلی کفش بود . وای بازم مهمون خدایا اینو کجای دلم بزارم .
درو باز کردمو وارد خونه شدم. اوه چه خبر بود برادرمو خواهرمو وخالم همه بودن .تا میخواستم جیم بزنم ، از شانس بدم سامان برادر زادم منو دید .
سامان با ذوق:سلام عمه جون.
من : دستی به سرش کسیدمو گفتم سلام عشق عمه.
وارد پذیرایی شدمو با همه احوالپرسی کردمو بعد از خوشامد گویی به مهمونها و معذرت خواهی برای عوض کردن لباسهام به طرف اتاقم راه افتادم.
بعد از عوض کردن لباسم و پوشیدن یه لباس مناسب ،رو تخت دراز کشیدم تا یه کم استراحت کنم،که در اتاقم باز شدو مامان وارد اتاقم شد .
مامان با تعجب رو به من کرد و گفت: وا مهلا تو چرا دراز کشیدی پاشو بیا پایین زشته .
من : مامان بیخیال خستم خوابم میاد.
مامان: پاشو دستو صورتتو یه آبی بزن خواب از سرت میپره بعد هم بیا پایین.
من: باشه چشم
بعد از این که اماده شدم به پذیرایی رفتم و یه بار دیگه به مهمونها خوش امد گفتم .
رو مبل کنار خواهرم سیما نشستم .
خالم با لبخند: ملا خاله خسته نباشی .
من: مرسی خاله جون.
سیما: چطوری چه خبر.
من : هی میگذره.
سیما با یه نگاه شیطون و یه لبخندی که کنج لبش بود گفت: شنیدم خانم افخمی تو را برای پسرش خواستگاری کرده.
من: خوب که چی.
سیما: مامان میگفت بهش جواب رد دادی، چرا؟
من: چون من ازش خوشم نیامد.
سیمابا تعجب! وا پسر به اون خوبی .
من : از کجا فهمیدی خوبه؟
سیما : چون با خانواده وخوشتیپو و تحصیل کرده است.
من: همین.
سیما: واقعا چرا نمیخوایش؟
من: سیما میشه بیخیال شی»
من: رو به سیما کردمو گفتم برم اشپزخونه ببینم مامان کاری نداره.
من: از کنا سیما بلند شدمو به اشپزخونه رفتم .
من: مامان جون کمک نمیخوایی.
مامان پشتچشمی نازک کرد و ظرف سالادو جلوم گذاشت و گفت :
چه عجب یادت اومد بیایی کمک.
من: قربونت برم من مامانی .چشم سالادم درست میکنم عشقم .
مامان سری تکان دادو و گفت از دست تو.
داشتم سالاد درست میکردم که زنداداشم اومد اشبزخونه و روبروی من نشست.
زنداداشم: چطوری چه خبر؟
من سلامتی خبر خاصی نیست .
زنداداشم : واقعا !
من : اگه در مورد رد کردن پسر خانم خانم افخمی میخوایی بپرسی ،که چرا این کارو کردم باید بگم چون ازش خوشم نیومد همین .افتاد.زنداشم: با اخم ودلخوری گفت : بله افتاد.
من : بعد از رفتن مهمونها و مرتب کردن خونه و شب بخیر گفتن به مامان و بابا به اتاقم رفتم .خیلی خسته شده بودمو خوابم میومد ،ساعت موبایلمو تنظیم کردمو بشمار سه خوابیدم.صبح بعد از خوردن صبحونه راهی بیمارستان شدم. اخه برای کارآموزی هفته ای سه روز باید میرفتم کار آموزی تو بیمارستان خیر سرم پرستاری میخونم😁
وارد بیمارستان که شدم ، به اتاق استراحت رفتم و بعد از پوشیدن روپوشم ،و مرتب کردن خودم به سر کارم رفتم .
امروز چقدر بیمارستان شلوغ بود.
من: سحر امروز چه خبره؟
سحر: وای مهلا بدو یه عالمه کار داریم .
سحر: یه اتبووس چب کرده کلی مجروح و زخمی اوردن.
صدای داد و ناله کل بیمارستانو برداشته بود.
بوی تند خون با بوی الکل در هم امیخته بود و فضای غیر قابل تحملی را ایجاد کرده بود.
بوی خون معده ام را بهم میزد، یاد روز اول کار آموزیم افتادم که خون میدیدم حالت تهوع میگرفتم.
بوی خون ادرنالین را در رگهام به جریان انداخت ،و حس میکردم باید هر چه سریعتر کاری انجام بدم.
صدای اخ کوتاه و بریده ای به گوشم رسید .
به طرف صدا رفتم مرد جوانی را دیدم که زخمی بود .
مرد: کمک تو را خدا کمکم کنید دارم میمیرم اخ.
من: اروم باشید اقا دراز بکشید شکمتون زخمی شده ، احتیاج به پانسمان داره ،
.بعد از پانسمان کردن شکم مرد و وصل کردن سرم وزدن مسکن به طرف مجروهای دیگه رفتم .
صدای اه و ناله زخمیها یکدم هم قطع نمیشد.
روز سختی بود. تا شب تو بیمارستان بودم.
خسته شده بودم ولی خوب ارزشش را داشت .
بعد از اینکه کارم تموم شد ،به طرف خونه راه افتادم.
وارد خونه که شدم لامپها خاموش بودنو کسی خونه نبود.
یعنی کجان!
بعد ار روشن کردن لامپها به طرف اتاقم رفتم ،بعد از برداشتن حوله به حموم رفتم.
بعد از در آمدن از حموم لباسم پوشیدمو به سمت آشبزخونه رفتم .خیلی گرسنه بود ناهار هم نخورده بودم.
وارد آشپزخونه که شدم،یه یاداشت روی یخچال چسبیده بود .
مامان: سلام دخترم ما با بابا رفتیم خونه ختاه دیر میاییم ،توشامتو بخور و بخواب.
بعد از خوردن شامم به اتاقم رفتم. با این که خسته بودم ولی خوابم نمیومد.
من : خوب مهلا خانم چکار کنیم 😘خوابم که نمیاد حداقل درسمو بخونم .
صبح که از خواب پاشدم ،با دیدن ساعت برق از کله ام پرید .
ساعت یه ربع به دو بود .دست هر چی خرسه از پشت بستم🤓.
خوبه امروز جمعه بود و کلاس نداشتم وگرنه چه خاکی به سرم میکردم .
وجدان: خاک رس🤭
من : إ وجی جون تو از کجا پیدات شد یه مدت نبودی؟
وجدان: دوست نداشتی باشم .
من: اره حالا برو من کار دارم بابای🤪
بعد از شستن دستو صورتم و مرتب کردن خودم به اشپز خونه رفتم .مامان داشت میز ناهارو میچید.
من: با صدای بلند سلام بر اهل خونه .
مامان با اخم: علیک سلام ساعت خواب مهلا خانم.
بابا: سلام دخترم ساعت خواب .
من: ببخشید اخه خیلی خسته بودم
بابا:بالبخند اشکال نداره بابا جون حالا بیا ناهار بخوریم که بدجور گشنمه.
من: همینطور غذا میخوردم ، گفتم:
من وای مامان دیروز یه اتبوووس چپ کرده بود کلی مجروح و زخمی اورده بودن بیمارستان .تا شب درگیر زخمیها بودیم.
مامان با ناراحتی: خدا مرگم بده فوتی هم داشتین یا نه؟
من: نه خدا را شکر.
مامان: خوب خدا را شکر.
بعد از خوردن ناهار و مرتب کردن اشپزخونه و ریختن چای به پذیرایی رفتم.
من اینم چای دبش مهلا جوش.
بابا با لبخند : دستت درد نکنه دخترم.
من: نوش جون قربونتون برم.
مامان خدا نکنه مادر.
بعد از خوردن چایی رو به مامان بابا کردمو گفتم اگه با من کاری ندارین برم اتاقم درسمو بخونم اخه امتحانهام شروع شده.
بابا: برو دخترم انشالله که موفق باشی.من: امروز اخرین امتحانم را هم دادم .خدا را شکر همه امتحانهامو خوب دادم.
تو حیاط دانشگاه لاله را دیدم . امروز هم بدون ماشین بود.
لاله: مهلا بریم صفا سیتی .
من: اره کجا بریم .
لاله شهر بازی خرید ،ناهار هم بیرون بخوریم.
من: باشه پس بزار به مامانم اطلاع بدم ،بگم تا شب نمیرم خونه .
لاله باشه.
من: سلام مامام خوبین .مامان من با لاله بیرونم تا شب نمیام.
مامان: سلام دخترم،چرا ؟ من: اخه با لاله میخواییم بریم خرید بعد هم شهر بازی .
مامان: برین خوش بگذره دخترم.
من: مرسی ،خداحافظ.
مامان: مواظب خودتون باشین ،خداحافظ.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «عشق کودکی من»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.