داستان · ماجراهای رایان و ریما
قسمت ۱
به قلمِ رضا مهدویان
قسمت اول : مسابقات جذاب
«سریع باش رایان . الآن مسابقات شروع میشه .»
رایان که دلیل شور و شوق ریما را زیاد متوجه نمی شد گفت :
«اومدم . این مسابقات کوفتی چیه دیگه .»
ریما عمه رایان بود . جادوگری چیره دست که فقط با یک فوت کردن می توانست دروازه ای باز کند و در دنیاهای مختلف سفر کند . ریما دستی بر موهای قرمزش کشید و گفت :
«اگه این مسابقات رو از دست بدیم دفعه بعدی میره حدود شیش ماه دیگه . بجنب .»
رایان نوجوانی هجده ساله بود که تابستان ها مادر و پدرش اجازه می دادند بیاید و خانه عمه اش زندگی کند. صورتی تقریباً گرد داشت و موهای سرش را همیشه از ته می تراشید. در خانه عمه اش ریما همیشه راحت تر زندگی می کرد. خانه ریما دیوار های رنگارنگ داشت . دیوار های دو اتاق خانه به رنگ آبی ، دیوار های آشپزخانه به رنگ سبز و روی بقیه دیوار ها نقاشی های مختلف وجود داشت . از بوسه دو عاشق و معشوق گرفته تا سربازهایی که با شمشیر همدیگر را تکه تکه کرده بودند. ریما خودش هم رنگارنگ بود. موهایش قرمز ، لباسش نازک ، آستین کوتاه و بنفش رنگ بود. زنی با چهرهای گرم و دوستداشتنی و دارای صورتی بیضی و متقارن با گونههایی برجسته اما نرم بود. چشمهای سبز– فندقی بزرگ و درخشانش حالتی رو به بالا و سرشار از انرژی و شیطنت داشت و ابروهای باریک و پررنگ او استحکام ملایمی به نگاهش میداد. بینی کوچک و متناسب او در کنار لبهای ظریفش که هنگام لبخند برق خاصی پیدا میکرد یکی از دلنشینترین ترکیبهای چهرهاش را میساخت. لبخندش آنقدر گرم بود که چشمها هم همراهش میدرخشیدند. اندامی باریک و جمعوجور داشت با قدی حدود 170 سانتیمتر.معمولاً با حالت بدنیِ آرام، پرانرژی و صمیمی همه جا ظاهر میشد.
رایان آمد و کنار عمه اش ایستاد. قد رایان ده سانتیمتر از عمه اش کوتاه تر بود . ریما به سمت دیوار فوت کرد. نخ هایی نورانی از دهانش بیرون آمد و به دیوار خانه خورد و دروازه ای دایره شکل به رنگ بنفش ، روی دیوار ایجاد شد . هر دو از آن عبور کردند.
به سرزمینی رسیدند که خیلی بکر ، زیبا و سرسبز بود . ساختمان بزرگی که به نظر معماری شگفت انگیزی داشت در همان نزدیکی پیدا بود . دیوار هایی زرد رنگ و بسیار مرتفع که اگر از آسمان به آن نگاه می کردی دایره ای بی نقص و کامل دید میشد.
ریما گفت :
« زودباش حرکت کن .»
آن دو به در ورودی رسیدند . چند سرباز با لباس رزم آهنین و سفید جلویشان را گرفتند ولی نشان طلایی رنگی که ریما از جیب شلوار آبی رنگ خود درآورد راه را برایشان باز کرد . همیشه فکر همه چیز را می کرد . مخصوصا وقتی پای تفریح در میان بود . از کنار صف نگهبانان عبور کردند . در جایگاه تماشاگران ویژه نشستند و چند خدمتکار جوان و جذاب که ریما را میشناختند برایشان نوشیدنی آوردند .
بعد از کمی مزه کردن نوشیدنی ریما هیجان زده گفت : « قراره چنتا مبارزه عالی ببینیم »
دو مرد با لباس های کهنه در میدان مبارزه حاضر شدند . گوینده مسابقات با میکروفونی که شیوه ساختش را ریما به مردمان این دنیا یاد داده بود شروع به سخن گفتن کرد .
«این مرد نسبتا لاغر که میبینید اومده اینجا ، قراره حسابی کاری کنه که شما کیف کنید . شرط بندی کنین و لذت ببرین . این مرد در ازای اینکه شادی شما رو فراهم می کنه بهش قول داده شده اگر پیروز بشه و کشته نشه به دخترش که چند روزه غذای درست و حسابی نخورده غذا میدیم و یک سقف براشون جور می کنیم »
همه فریاد کشیدند و دست زدند . رایان عصبانی شد و گفت :
«مسابقه ای که ما رو آوردی اینه ؟ افراد فقیر رو میندازن به جون هم تا تماشا کنن و روش شرطبندی کنن؟»
ریما که برای این مسابقات حسابی ذوق زده بود به رایان گفت :
«چی داری چرت و پرت میگی ؟ داره یک فرصت به اینا داده میشه که شاید یه پولی دستشون بیاد .»
گوینده مسابقات که در محفظه ای آسانسور مانند بود شروع کرد به معرفی نفر دوم .
«یک مرد دیگه هم اینجاست این مرد تپل هم پدر مریضش برای دارو به پول نیاز داره . هر کدومشون که نفر دیگه رو بکشه ما مشکلش رو حل می کنیم»
همه فریاد زدند و جیغ کشیدند از جمله ریما .
محفظه ای که گوینده مسابقات در آن بود به بالا رفت و مبارزه شروع شد. دو نفر به جان هم افتادند .
رایان فریاد زد .
«نمی زارم این بچه پولدار ها اینجوری حال کنن .»
معجون جادویی را که قبلاً عمه اش به او داده بود و خوردنش برای چند دقیقه می توانست به فرد قدرت پرواز بدهد را سر کشید. قبلا پرواز کردن با خوردن این معجون را امتحان کرده بود. پرواز کرد و به وسط میدان رفت . مرد لاغر که دنبال غذا برای دخترش بود داشت کار مرد چاق را تمام می کرد و او را می کشت که رایان جلوی او را گرفت .
به دو نفر گفت :
« شما نباید خودتون رو اینقدر کوچیک کنین که بقیه از بدبختی تون حال کنن .»
رویش را به سمت مردی که برای دخترش به مسبقات آمده بود انداخت و گفت :
« شما با ارزش تر از این حرفایین . »
مرد چاق از حواس پرتی حریفش استفاده کرد و او را کشت . هنگامی که چاقوی خود را به گلوی مرد لاغر فرو می کرد به او گفت :
« دخترت میتونه بیاد چرک پای من رو بخوره »
رایان کم کم داشت دیوانه میشد ، پرواز کرد و میکروفون گوینده مسابقات را گرفت و شروع کرد به سخنرانی.
«ای مردم احمق . این چیزیه که می خواین . چقدر می تونین بی رحم باشید که فقیر ها رو به جون هم بندازین برای لذت بردن .»
مردی از میان جمعیت فریاد زد .
«ما داریم به اون ها کمک می کنیم .»
رایان فریاد کشید و گفت :
« کمک کردنت به درد عمه ات می خوره »
سربازان پرنده ای که مسئول حفاظت از روند برگزاری مسابقات بودند شروع به پرواز کردند و سمت رایان آمدند . این سرباز ها به کمک علم جادو و همچنین ژنتیک مثل پرندگان بال داشتند. مردم فریاد نفرت خود را نثار رایان می کردند .
ریما پیش خودش گفت :
«بازم این پسر احمق دردسر درست کرد .»
سپس وسایلش را در کیف بزرگ خود گذاشت و به کمک معجونی که نوشیده بود پرواز کرد . چند نفر از سربازان پرنده را با شمشیر لیزری و قرمز رنگ خود کشت ، دست رایان را گرفت و فرار کرد . پشت یک کوه ، دروازه ای به سمت دنیای خودشان باز کردند و برگشتند . همینطور سر هم غر می زدند .
چشمان سیاه رایان به شدت عصبانی بود.
رو به ریما کرد و گفت :
«میدونی مرد چاق وقتی اون یکی رو کشت لحظه آخر بهش چی گفت ؟»
ریما گفت :
« اصلا برام مهم نیست . تویه احمق حواس اون مادرمرده رو پرت کردی. اگر تو نپریده بودی وسط میدون ، اون مرد پیروز میشد و برای دخترش غذا می برد . یک دختر فقیر قرار نیست دیگه باباش رو ببینه فقط به خاطر ندونم کاری تو .»
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.