داستان · شهر یخ زده
قسمت ۱
به قلمِ سیّد محمّدرضا واقفی طرقی
در شهری شناور بر فراز ابرها، جایی که بادهای ابدی احساسات دختری به نام الینا را به باران و برف تبدیل میکردند، الینا تنها ایستاده بود. نام شهر "اَبریون" بود، ساختهشده از کریستالهای زنده که با ضربان قلب مردم در جریان بود. الینا، معمار احساسات، وظیفه داشت تعادل احساسات مردم این شهر را حفظ کند تا ضربان قلب مردم این شهر، در تعادل باشد.
امّا حالا، با نبود "معشوقه اش" هوا نامرد شده بود. سرما مثل خنجری نامرئی به پوست مردم نفوذ میکرد و آنها احساس میکردند در حال یخ زدن هستند، انگار مرگ آرامآرام سلولهایشان را می بلعید.
"چه هوای نامردی!" زمزمه کردند، در حالی که بخار نفسشان به کریستالهای یخی تبدیل میشد. الینا گفت: "از نبودنت دلگیرم و انگار دارم در این سرما، یخ میزنم و میمیرم."
این کلمات واقعیتی بودند که شهر را تهدید میکردند. در ابریون، احساسات آشفته بودند. دلتنگی الینا میتوانست طوفان بیاورد، و عشق گمشده، زمستان ابدی.
الینا به یاد آورد چطور با "او" آشنا شده بود. او یک "رویاباف" بود، کسی که رویاها را به بادها میبافت و آنها را به عنوان هدیه به دیگران میداد. اولین بار، در جشنواره بادها، رویایی از یک باغ معلق به الینا هدیه داد.
از آن پس، احساساتشان مثل دو باد همجهت، هوای شهر را گرم تر میکرد و در تعادل نگه میداشت. اما یک شب، او ناپدید شد. نه پیغامی، نه ردی. فقط یک یادداشت: "حال من زیاد خوب نیست، باید بروم تا حال ابریون بدتر نشده!."
حالا، شهر در حال سقوط بود و ساکنان در خوابهای یخزده گیر افتاده بودند.
الینا تصمیم گرفت. باید به "لایه زیرین" بروم، جایی که بادهای فراموششده احساسات گمشده را پنهان میکردند. با یک بالون کریستالی، از لبه شهر پرید. بادها او را به پایین کشیدند، جایی که ابرها به تاریکی تبدیل میشدند.
در لایه زیرین، همه چیز وارونه بود. درختان از ریشههایشان آویزان بودند، و رودخانهها به سمت آسمان جریان داشتند. الینا یک موجود عجیب پیدا کرد: یک "سایهباف"، مخلوقی ساختهشده از سایههای احساسات رهاشده.
سایه باف گفت: "تو به دنبال رویاباف میگردی؟ "او خودش را فدا کرد تا شهر را نجات دهد. عشقش به تو، تعادل را برهم زده بود و اگر در شهر ابریون می ماند، ابریون از شدت گرما تبدیل به جهنم میشد.
تو باید برای خود عشق دیگری را پیدا کنی تا بتوانی تعادل هوای شهر ابریون را حفظ کنی. الینا در این سفر با موجودی به نام زنجیر باف آشنا شد، باهم به گفتگو پرداختند، آشنا شدند و فهمیدند که به یکدیگر علاقه دارند. این دو به ابریون برگشتند، هوای ابریون به تعادل بازگشت زیرا عشق الینا به زنجیرباف اندک بود و همه به خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.