داستان · آتش سرد
قسمت ۱
به قلمِ نسرین خوش کیش
بارها توی خیال کشتمت. روز بعد زنده دیدمت. عجیب است؛ چرا نمیمیری؟ شنیده بودم که پیمانه به ۶۰ برسد باید بمیرید. "اما" این را هم شنیده بودم، تو و همجنسانت عمر طولانی میکنید. "شاید" آن روز نادانی کردم که رو نشان دادمت ! واِلّا مرا چه کار هر روز صورت زشت و بدقواره ات را ببینم. غصه فردا را بخورم که باز باید ببینمت. فریب مهربانیم را خورده بودم!. می گفتی: مهربان هستم و همه را با یک چشم میبینم! شاید بخاطر یک چشمی بودن خودت میگفتی. "اما" من دو چشم داشتم. یک جفت که همه را با همان دو چشم میدیدم. پس از کجا فهمیدی مهربانم؟! هر صبح میله های آهنی را زیر بغلت میگیری. بالای تختم میایستی. صبح بخیر میگویی. نان و مربا حاضر میکنی. چای جوشیده هم برای دو نفر. دور و برت را نگاه میکنی، کسی نگاهم نکند. دستی به موهایم میکشی. "اما" نه، این روزها دیگر دستی به رویم نمیکشی، تا بوی بد همه جا را نگیرد. بعد مینشینی و با نگاهم صبحانه میخوری!! انگار در همان بیست و چند سالگی ماندهام و تکان نخوردهام. اما تو ۶۰ سالت است. عمر کمی نیست. "شاید" مثل باد گذشته باشد. امّا نه برای تو که تنها مرا و نگاه متنفرم را هر روز ملاقات میکنی. خودت خواستی، همیشه کنارت باشم و تنها نگذارمت. نمیخواستم هیچ وقت تنها بگذارمت. "شاید" این را، از نگاهم نخواندی که فریاد زدی: مهربانی حدّی دارد، خندیدن حدّی دارد. دست دیگران ... چرا اینهمه به اطرافیان... مگر چه رابطهای با تو دارند. میگفتم: همهشان آدمند. فهمیده بودم، رگههای شک در ذهنت ریشه دوانده است. شک، تردید، بلای خانمانسوز. نفرت، کینه آمد! سعی کردم بفهمانمت همه را دوست دارم. نه، دوست داشتن برایم معنا ندارد. بلکه به همه احترام میگذارم. احترام همیشه میتواند باشد. بار اوّل دیدنت ،احترام گذاشتمت، مثل همه. بخاطر قیافه زشت و پای لَنگَت نبود .صورت زشتت برایم زیبا بود. سلام کردمت. برایت چای و شکلات آوردم؛ مثل همه. نمی دانستم ظرفیتش را نداری. نگاهت را از دور میدیدم. سایه ات سنگینی میکرد. چقدر از نگاهت بدم میآمد. پشتم لرزید. میخواستم هیچ کس نگاهم نکند. عاقبت سایه ات، سایبانم شد؛ برای همیشه. شک آمد، دودلی آمد، خانه به دوش شدیم. به اینجا آوردیم، به این بیابان. چهار حصاری که با ستونهای بلند، پنجرههای شطرنجی، زندان زندگیم شد، این هم راضی نکردت. انگار آتشی در وجودت دمیده بودند. آتشی سرد! سوزشش را احساس میکردم. "اما" به ظاهر اثری باقی نمیگذاشت. هر روز، هر ساعت، هر دقیقه، ثانیه به ثانیه صورت زشت و کریه ات برایم نمایان تر میشد. متنفر میشدم. از تو، از... دیگر نمیتوانستم تحمل کنمت. حرف زدن فاصله مان را زیادتر میکرد. سکوت کردم، سکوتم را نشان خیانت دانستی. سایه ات بدجوری روی شانه هایم سنگینی میکرد. صورتم سیاه شد، زیر شک و تردیدت. آمدی، با دستهایی که بوی نامهربانی میداد. با چشمانی آتش گرفته، دست حلقه کردی دور گردن باریکتر از مویم. سعی کردم خودم را رها کنم. انگار دستت... ********** رهایم کردی. بی حس شدم. افتادم روی کف سیمانی اتاق. بلند کردیم. روی تخت گذاشتی. همین اتاق قفس زندگیم شد. بارها توی خیال کشتمت. روز بعد زنده دیدمت. چرا نمی میری؟ ۶۰ سال عمر کمی نیست. صبح عصای آهنی را زیر بغلت میگیری. بالای سرم می ایستی، سلام میکنی. نان و مربا آماده میکنی. چای جوشیده هم، برای دو نفر. دستت را به صورتم... نه دیگر دستی به رویم نمیکشی. نه بخاطر بوی بد! استخوان خالی که بو نمیدهد. "شاید"، از حدقه خالی چشمم میترسی. از استخوانهای گونه ام،آرواره ام،که دندانهای شکسته شده به دستت را میبینی یا... عصای زیر بغلت را کنار میگذاری. صندلی قدیمی و زنگ زده را جلو میکشی؛ رویش لم میدهی؛ چشمانت به سقف اتاق خیره میماند. " من" میمیرم. نسرین(مانا) خوش کیش/۲۷ بهمن ۷۷
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.