داستان · پرواز آنه
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدای مهربونی ها ..
بازوی علی رو گرفته بودم و سرم روی شونه اش کج شده بود نه خواب بودم نه بیدار ..هیچ دلهره ای نداشتم تا موقعی که اعلام کردن هواپیما داره به فرودگاه مهرآباد تهران نزدیک میشه ..یک مرتبه یخ کردم ..و یک لرز افتاد به جونم موهای تنم راست شد ...یعنی تموم شد ؟ من دیگه دارم وارد ایران میشم ؟ حال بی سابقه ای بهم دست داد و احساس تنهایی کردم ..برگشتم به علی نگاه کردم ؛؛ اون خواب بود ..تکونش دادم و گفتم : علی ..علی ..داریم میرسیم ..همینطور که چشمش بسته بود ؛ خودشو جمع کرد و در حالیکه رو ازم بر می گردوند گفت : شنیدم ..هنوز مونده بخواب چون وقتی برسیم دیگه نمیتونیم بخوابیم .....انگار دلم می خواست با یکی حرف بزنم ..یک حس بدی داشتم دلم می خواست برگردم ..تازه اونجا بود که فهمیدم دوری از مادرو پدرم برام سخت خواهد بود ..من داشتم وارد کشوری میشدم که شناخت کافی ازش نداشتم ..و از آداب و رسوم اون مردم چیزی نمی دونستم ..فقط عاشق علی شده بودم و به امید یک زندگی جدید باهاش ازدواج کردم و حالا داشتم میومدم ایران ...
اونجا بود که بشدت مردد شدم و به فکر افتادم که آیا کار درستی کردم ؟تنها یک چیز دلمو گرم می کرد و اونم این بود علی با تعریف هایی که از خانواده اش می کرد و بار ها گفته بود : ایرانی ها مردمی مهمون نواز و خونگرم هستن ..و خیلی عروس خارجی دوست دارن و بهش افتخار می کنن ..این بود که سعی کردم خودمو آروم کنم ..
پدر و مادرم مهاجران ایرلندی اصل بودن و هر دوشون توی امریکا بدنیا اومدن ..
ما توی ایالت نیوجرسی حومه شهر نیو آرک یک خونه ی قشنگ داشتیم ..خونه ای وسط گلهای رونده ی رز قرمز و صورتی ..پدرم یک مزرعه ی گوجه فرنگی داشت ..تعدادی مرغ و خروس و چندتا خوک هم داشتیم ..و من توی اون مزرعه بزرگ شده بودم .. ولی من دارو سازی رو دوست داشتم کالج هم همین رشته رو خونده بودم و قصد داشتم دارو ساز موفقی بشم ...کار مزرعه زیاد بود ..جرجی یکی از کارگرای ما بود و نزدیک ترین دوست من ..اون یک جوون بیست و پنج ساله بود و بیشتر کارای پدرم رو انجام می داد ..و شام و ناهارشم با ما می خورد و همون جا توی مزرعه زندگی می کرد ..
مادرم سوهن معلم بود و هر روز برای درس دادن بیست و پنج کیلومتر رو با ماشین میرفت وبر می گشت ؛؛ و بقیه ی اوقاتش رو به پدرم کمک می کرد ...کلا آدمای ساده ای بودیم ..آخر هفته ها با دوستان خانوادگی دور هم جمع می شدیم و گاهی تعطیلات کریسمس و ژانویه به مسافرت میرفتیم .. تا من بزرگ شدم و دوستان خودمو پیدا کردم ..و بیشتر اوقاتم رو با اونا میگذروندم ..تا یک شب کنار ساحل یک مهمونی بود؛ موزیک و رقص و خوردن نوشیدنی ..که علی رو دیدم همراه جرجی اومده بود ..اینطور که شنیدم تازه با علی آشنا شده بود .. اونو به همه معرفی کرد ...
علی مرد زیبایی بود قد بلند و چهار شونه و خیلی قوی به نظر میرسید ..و خیلی جذاب بود ..واقعا توی صورتش عیبی نداشت ..وقتی با هاش دست می دادم پرسیدم هندی هستی ؟ گفت نه ایرانی ..سری به علامت نمی دونم تکون دادم وگفتم : این که گفتی کجاس؟ ..کشوره ؟ گفت : بله یک کشور نزدیک هند؛؛ پاکستان می دونی کجاست ..گفتم :بله اونجا رو می دونم ولی ایر..چی ؟گفتی اسم کشورت چی بود ؟ ؛؛گفت : ایران .. گفتم : تو خوشگلی ؛ همه ی مردم شما خوشگلن ؟ گفت : تو هم خوشگلی ..ولی همه ی مردم شما خوشگل نیستن ..درسته ؟ گفتم سئوال احمقانه ای بود ..چند ساله اینجایی ؟ خوب حرف می زنی ؛؛ گفت : هفت سالی میشه ولی دیگه می خوام برگردم ..دلم برای خانواده ام تنگ شده ..یعنی مادرم بی تابی می کنه ..گفتم به خاطر مادرت می خوای برگردی ؟ گفت : بله ما ایرانی ها به مادرمون خیلی وابسته ایم ...
اونشب من و علی خیلی با هم حرف زدیم گفتیم و خندیدم و رقصیدیم ..هر چند اون خوب بلد نبود و دوست نداشت ..ولی آخرای شب حسابی با همه گرم گرفت یک حالت خاصی داشت که برای من جالب بود ...نمی دونم شاید برای اینکه مثل بقیه ی دوستان من نبود به نظرم جذاب می رسید ..یا شرقی بودنش منو جذب کرده بود این شد که وقتی آخر شب ازم خواست دوباره منو ببینه فورا قبول کردم و خوشحال شدم ...و این دیدار ها تبدیل شد به علاقه و بعدام عشق ؛؛طوری که وقتی علی خواست برگرده ایران نتونستیم از هم جدا بشیم ..حدود شش ماه این دوستی ادامه داشت
یک روز من و بابا داشتیم توی مزرعه کار می کردیم ..موقع گوجه چینی هر چی کارگر می گرفتیم بازم کم بود ..من جعبه های گوجه رو کنترل می کردم ..که صدای ماشین شنیدم ....علی رو دیدم که از دور میومد ..دستکش هامو در آوردم و رفتم جلو و براش دست تکون دادم ..نزدیک من نگه داشت و پیاده شد ...زیباترین لحظه های زندگی من شده بود وقتی که با علی ملاقات داشتم ..دویدم بطرفش و همدیگر رو بغل کردیم ..پرسید کمک نمی خواین ؟ گفتم : چرا ؛ می خوایم تو می تونی این کارو انجام بدی ؟ گفت : معلومه که می تونم ..بریم شروع کنیم ...
علی خیلی خالصانه تمام اون روز رو به ماکمک کرد ..با هم می خندیدم و شوخی می کردیم و بی اندازه خوشحال بودیم ...اون پسر مادب و آقایی بود ..رفتارش نشون می داد یک اصیل زاد اس ..حتی پدر و مادرم هم اونو خیلی دوست داشتن ....وقتی هوا تاریک شد و کار تعطیل ؛؛ علی انگار قصد رفتن نداشت ..پدر برای شام دعوتش کرد و اونم فورا پذیرفت و جرجی هم که همیشه با ما شام می خورد اومد و دور هم شب خوبی رو گذروندیم ..موقع رفتن تا دم ماشین بدرقه اش کردم ..وقتی خواست سوار بشه یک مرتبه برگشت و منو در آغوش گرفت و همینطور که سرمو محکم به سینه گرفته بود گفت با من ازدواج کن ...گفتم : علی خیلی خوشحالم ؛ ولی اینطوری نمیگن ..تو باید می پرسیدی با من ازدواج می کنی ؟ گفت : نه ..نمی پرسم با من ازدواج کن ...بلند گفتم : باشه ...باشه با تو ازدواج می کنم علی من خیلی دوستت دارم ..دوباره منو در آغوش گرفت و از زمین بلند کرد و یک چرخی داد و گفت : یک بار دیگه بگو ..بگو منو دوست داری ..و من بازم فریاد زدم ..دوستت دارم علی ...
من که فقط نوزده سال داشتم یک دختر رویا پردازبودم که از واقعیت های زندگی چیزی نمی دونستم ..و حالا می فهمم که وقتی آدم با کسی آشنا میشه خیلی راحت می تونه از رفتار ها و گفتارش متوجه ی ذات اون انسان بشه و بدونه اون شخص در آینده ممکنه چه رفتاری با اون داشته باشه ..و من نفهمیدم ..چون عاشق شده بودم و جز علی به چیز دیگه ای فکر نمی کردم ..فقط می خواستم با اون باشم همین ..
روز بعد علی با یک انگشتر اومد به خونه ی ما و منو از پدر و مادرم خواستگاری کرد .. ,,همه چیز به نظرم خوب میومد و عالی ...دیگه از این بهتر برای من نمیشد ..
از اون به بعد بیشتر روزا علی با ما بود و سعی می کرد به من فارسی یاد بده و از ایران برام تعریف می کرد ...و من با اشتیاق کلمات فارسی رو گوش می دادم و بیش خودم تمرین می کردم ..می خواستم زبون کسی رو که دوست دارم رو یاد بگیرم ...دوران خیلی خوبی رو گذروندیم ..تا یک روز علی بهم گفت که باید برگرده تهران ..هراسون شدم و پرسیدم می خوای منو ول کنی و بری ؟ گفت : نه مگه میشه ؟ می خوام هر چی زودتر با هم ازدواج کنیم ..اینجا با آیین تو و تهران که رسیدیم ,,خوب تو باید مسلمون بشی ..گفتم : یعنی چی ؟ علی برای چی من باید این کارو بکنم ؟تو دین خودت رو داشته باش منم دین خودمو ..من حرفی ندارم ..مشکلی هم با مسلمون بودن تو ندارم اصلا کاری بهم نداریم ..گفت : توی دین من ازدواج با غیر مسلمون مجاز نیست ..مادرم همچین چیزی رو قبول نمی کنه ..اصلا من اجازه ی این کارو ندارم ..تو باید اول قبول کنی که مسلمان بشی ..گفتم : چرا تو همش از این کلمه ی باید استفاده می کنی ؟ اصلا نظر من مهم نیست ؟ من حق ندارم دین خودمو داشته باشم و با تو ازدواج کنم ؟ گفت : بهت میگم نمیشه ..تو باید مسلمون بشی ...گفتم : نه من قبول نمی کنم چون به دینم پابند هستم ..و شناختی از دین تو ندارم ..آخه این چه حرف زوری هست که تو می زنی ؟ اعتقادات من برای تو مهم نیست ؟ گفت : چرا ولی اگر بخوایم ازدواج کنیم باید تو مسلمون باشی وگرنه غیر ممکنه ...در حالیکه بغض کرده بودم صورتم داغ شده بود گفتم » پس تو برو علی من نمی تونم ..تو همش به من باید میگی ..این کار درست نیست ... اینم انگشترت بگیر دیگه بین ما چیزی نیست ..گفت : دستت کن نباید زود ناراحت بشی اصلا ..تو خودت بگو من چیکار کنم ؟من که نمی تونم تو رو ول کنم دوستت دارم می خوام زن من باشی یعنی نمی تونی این فداکاری رو برای من بکنی ؟ خوب دین منم اینطوریه نباید با غیر مسلمون وصلت کنیم ...گفتم : نه علی تو برو من قبول نمی کنم ...اینقدر باید و نباید نکن ..من یک آدمم عروسک که نیستم روح دارم برای خودم عقیده دارم ..نمیشه که یک روزه من دینم رو عوض کنم ..چرا از اول به من نگفتی ؟ اونوقت اینقدر بهت وابسته نمیشدم ...
علی یک فکری کرد و گفت : حرف آخرته ؟ نمی تونی به خاطر من یکم از خود گذشتگی کنی ؟ گفتم : این فرق داره ؛ با مسائل جزیی زندگی ..تو ازم می خوای هویتم رو عوض کنم ..گفت : ببین آنه اگر الان برم دیگه بر نمی گردم ..اگر منو دوست داری بیا با هم یک راه حل پیدا کنیم ...
با بر خورد چرخ هواپیما به خودم اومدم ..و یک دلهره به دلم افتاد ..علی هم چشمهاشو باز کرد گفتم: علی من یکم می ترسم ..گفت : خودتو لوس نکن از چی می ترسی ؟گفتم از روبرو شدن با خانواده ی تو ..با تندی طوری که اصلا از لحنش خوشم نیومد گفت : برای چی ؟ مگه می خوان بخورنت ؟ به قبیله ی آدم خور ها که نمیریم ..ما از شما ها متمدن تریم ...تا اون موقع علی با من اینطور حرف نزده بود .. گفتم : خوب من به کشور غریب پا می زارم ..طبیعیه که دلهره داشته باشم گفت : پا می زاری که بزار ؛ خوب که چی ؟ ..از الان لوس بازی رو بزار کنار ..احساس کردم حرف بدی زدم و شاید برای اون توهین آمیز بوده خواستم از دلش در بیارم ..گفتم : علی جان من اشتباه کردم ببخشید ..
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «پرواز آنه»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.