قسمت ۱

داستان · تک درخت

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

سالها از ازدواج‌شان گذشته بود. شاید بیش از ده سال. اما هنوز فرزندی نداشتند. با وجود زندگی در روستایی کوچک و به دور از شهر،" صابر" از هیچ درمانی برای بچه‌دار شدن همسرش" بانو" که دختر عمویش هم بود دریغ نمی‌کرد... اما هر بار ناامیدتر از قبل به روستا بر‌می‌گشتند. البته " صابر" آنقدر زنش را دوست می‌داشت که نازایی او برایش مسئله ای نبود و اگر برای مداوا به این شهر و آن شهر می‌بردش، تنها برای دل " بانو" بود که هم آرزوی بچه دار شدن داشت و هم خسته شده بود از نیشِ کنایه‌های مردم ده، بخصوص عمو و زن عمویش که‌ صابر پسر بزرگشان بودو نوه‌ای نداشتند...آخر او کم سن و سال بود که عروس عمویش شد، از این روی تحمل متلک و طعنه کسی را نداشت‌...آنها به هر شیوه‌ای متصل می‌شدند تا پسرشان را راضی کنند زنی دیگر بگیرد؛ اما " صابر" تسلیم نمی‌شد. و هر بار با خونسردی و قاطعیت در جواب‌شان می‌گفت:《 اگه این مشکل از من بود، بازم همین حرفا رو می‌زدین؟ اگه قسمت من بچه باشه، از بانوی خودم که یه تار موی اونو با دنیا عوض نمی‌کنم، میشه‌... پس لطفا منو وادار به کاری که نمی‌خوام، نکنین...》او "بیست‌و هفت" سال از عمرش را می‌گذراند. جوانی خوش قدو بالا با هیکلی ورزیده بود. صورتی بیضی شکل با گونه‌های استخوانی و چشم‌های درشت بلوطی رنگ با مژه‌های بلند داشت که برجذابیت چهره‌‌‌اش می‌افزود... دختران زیبای روستا که رویایِ همسری او را در سر داشتند، با نازاییِ" بانو" که همیشه غبطه‌‌ی خوشگلیِ مَسحور کننده‌اش، به‌ویژه ازدواجش با " صابر" را می‌خوردند، امیدوار شدند که شاید به‌عنوان همسر دوم، منتخب آن مرد مهربان و جذاب باشند؛ اما این چیزی جز یک خیال خام نبود... لیکن بشنوید از " بانو" که بسیار رئوف و نازک دل بود، او دلش برای صابر و خانواده‌اش ‌می‌سوخت و با وجود علاقه‌ی وافر به شوهرش، تصمیمی گرفت... با خودش کلنجار می‌رفت تا شب هنگام که صابر از شهر بر می‌گردد، موضوع را چگونه با او مطرح کند... ادامه دارد...

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «تک درخت»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.