داستان · غذا خوردن درسا ۱
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
غذا خوردن درسا. (۱)
مادر درسا غذای درسا را روی میز گذاشت وگفت : 《 بیا دختر خوشگلم غذاتو بخور .
وبعد خودش به آشپزخانه رفت》.
درسا روی صندلی نشست. همین که خواست قاشق رادر دستش بگیرد. و شروع بە غذا خوردن کند. چند بار قاشق از دستش سر خورد و افتاد. یک لحظە قاشق از جایش بلند شد و پرید روی لبهی بشقاب ایستاد. و خندید.
درسا با تعجب! قاشق را تماشا کرد.
قاشق دور لبهی بشقاب می چرخید و می خندید، درسا ترسید،از روی صندلیش پایین آمدو وچند قدم عقب رفت.
با دقت به قاشق نگاه کرد، آرام گفت: 《تو ...تووو...راە میری؟...می خندی؟..
قاشق از لبهی بشقاب پایین آمد. وگفت:《 بلە من هم راە میرم هم می خندم وهم خوب حرف میزنم چون من و برادرم چنگال وحتی این دوستم بشقاب جادویی هستیم》.قاشق چند ضربه بر لبه ی بشقاب زدو گفت: 《 مگه نه ؟؟؟ 》
بشقاب گفت : 《 آخ لبم نزن..... آره تو درست میگی...》
درسا با تعجب! روبه قاشق کردو گفت : 《 من که تا حالا ندیدم کە یک قاشق و بشقاب حرف بزند ، پس ..پس...چنگال ، برادرت کجاست؟؟ 》
قاشق با خنده گفت: 《چنگال توی کشو قاشق چنگالهاست برو بیارش تا با کمک من وچنگال بتونی غذاتو بخوری.》
درسابا اخم گفت:《 من دوست ندارم چنگال رو دستم بگیرم. حوصلە ندارم.》
بشقاب کمی از درسادور شدو گفت:《 بدون چنگال بیشتر غذا ها دور من میریزە
منم دوست ندارم اطرافم پرازغذا باشە》
قاشق بازم خندید و گفت: 《بلە..بشقاب راست میگە حالابرو چنگال رو بیار تا با کمک اون بتونی غذاتو بخوری》
درسا به طرف آشپز خانه رفت. چنگال کوچکی از آشپزخانه آورد. بعد روی صندلی نشست، اما چنگال هم از دست درسا سر خورد افتاد و روی میز ایستاد.درسا کمی به آنها نگاه کردوبا تعجب ! گفت:《چهجالب چنگال هم مثل شما جادوییه》
چنگال سلامی کرد گفت: 《 اخی بلاخرە یادی از منم کردید.》
درسا هم خندید و گفت: 《 توبا اون دندنهای بلندت چقدر بامزە هستی》
چنگال پرید روی لبەی بشقاب و گفت:《 چە فایدە؟ تو کە هیچ وقت از من استفادە نمی کنی.》
قاشق آرام، آرام بە چنگال نزدیک شد. و گفت: 《درسته... همیشە اطراف بشقابت پراز غذاس..تازە دوستم، بشقاب همیشە از دستت کلافەس.》
درسا اخمی کرد و گفت: 《چرا؟مگە من چیکار کردم؟
بشقاب کمی چرخید و گفت: 《چون تو موقعه غذا خوردن از چنگال استفادە نمی کنی. بیشتر غذاهات اطراف من پخش میشه واطرافم کثیف است مگس و میکروب
جمع میشن واین باعث بیماریه》
درسا کمی فکر کرد گفت:《 درستە میکروب باعث مریضی من میشە بعدشم مامان باید کلی زحمت بکشە تا غذای ریختە رو جمع کنە.
چنگال روبە بشقاب گفت: 《حالا درسا دختر خوب ومرتبی شدە اجازە بدە غذاشو بخورە
بشقاب کمی فکر کرد وگفت: 《پس این غذاهای کە روی زمین ریختە چی؟》
درسا قاشق را گرفت و محکم بە لب بشقاب زد وگفت :《 باشە بعدا تمیز می کنیم،》 بعد کلی غذا اطراف بشقاب پرت شد.
اما لبە بشقاب شکست و بشقاب فریاد زد:《 ااای لبم....》
درسا کە تازە متوجە اشتباهش شدە بود ساکت ایستاد. فریاد بشقاب بلند شد. گریه کنان گفت: 《 اااای لبم. قاشق وچنگال هم ساکت شدند.》
.درسا وقتی دید بشقاب ناراحت شدە گریه می کند، خجالت کشید لبه شکستە بشقاب را از روی میز برداشت و گفت:《 معذرت می خواام ببخشید اصلا حواسم نبود...》
چنگال کە ناراحت شدە بودگفت: 《حالا بیا باکمک هم غذاهای ریختە رو جمع کنیم 》
قاشق از دست درسا سر خورد و رفت تا بە چنگال کمک کند
بشقاب بە درسا نگاهی انداخت و گفت: 《این بار می بخشم بە شرطی که اولا دیگە با قاشق و چنگال غذا بخوری و غذاتو ریخت پاش نکنی دومن لب منو کە شکستی درست کنی》
درسا با صدای آرام گفت: 《قول میدم ...باشە هرچی بگی گوش میدم》
وبعد همه باهم غذاهای اطراف بشقاب را جمع کردند.
وقتی مادر آمد و دید درسا غذایش را مرتب خوردە خوشحال شد و گفت: 《 آفرین بە درختر خوب و مرتبم》
درسا با صدای آرامی گفت: 《ببخشید حواسم نبود، بشقاب لب پر شد.》
مادر گفت: 《اشکالی ندارە ناراحت نباش باهم درستش می کنیم ،بە تکەلب پرشدە چسپ می زنیم》
پایان.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.