داستان · دردی پنهان
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
درد پنهانی از تاریکی شب نهایت استفاده را کرد و در کوچه پس کوچههای تنگ و تاریک شهر، پاورچین پاورچین به راه افتاد و خود را به محله های باالی شهررساند. هوا سرد بود؛ نمنم باران زمین را خیس کرده بود و برگ های قرمز و زرد پراکنده ی درختان، مانند نقاشی زیبایی روی زمین ترسیم شده بود. خود را میان پالتوی 49کهنه و بلندی که تا زانوهایش پایین آمده بود قایم کرد و مانند کوژپشتی ترسناک، سر و صورتش را با کالهی پوشاند. پنجهی نیمپوتینی که بهپا داشت،دهان باز کرده بود و فریاد میکشید. دستکشنخ نمایی که تک تک انگشتان دستش از آن بیرون زده بود را به دست کرد و با گامهایی کوتاه از کنار دیوارخانه ها به راه افتاد. انگار در جستجوی چیزی بود؛ در حالی که گوشه و کنار جدول های کنارخیابان و البه الی زباله های آن رانگاه میکرد، به یک سطل زباله ی فلزی بزرگ رسید که چرخ های جلویی آن شکسته بود و یک طرف آن خم شده بود؛ بوی گندی داشت اما پر از خِرت و پِرت بود. گربه ی مادر مرده ای هم البه الی زبالهها لم داده بود که دست و صورت خود را با لذت و اشتیاق لیس میزد و خوشحال بود که بر سرِ سفره ی پر برکتی نشسته است. به انبوه زبالهها نگاهی انداخت و با خود زمزمه کرد:_بیپدرها چه ولخرجی هایی هم می کنن! یکی از کیسه زبالههای رنگارنگی که روی همتلنبار شده بود را باز کرد؛ گوشهای ازسطل، مقداری میوه ی پالسیده و نیمخورده پرت شده بود. کیسه پالستیکی دیگری باز کرد و در آن کاپشنی 50مچاله شده دید؛ آن را بیرون آورد و تکان داد و در کولهای کههمراهش بود گذاشت.به کیسه پالستیکی دیگری رسید که در آن دوعدد ساندویج گاز خورده و مقداری شیرینی خشک شده بود؛ شیرینی ها را داخل کیسه فریزری کههمراهش بود گذاشت و آن را در کولهاش جاسازکرد. همینطور که مشغول زباله گردی بود، صدای نازک و لطیفی شنید. وقتی سرش را باال گرفت، خانم زیبایی را بالباسهای پُر زرق و برق دید که جلوی خانه ی بزرگی ایستاده و او را صدا میزند:_آهای آقا... بیا اینجا و اینارو ببر! بعد از مکث بلندی، خود را از میان زباله ها جدا کرد؛ لباسهای کثیفش را کمی تکان داد و به طرف آن خانم به راه افتاد. بارشباران، زمین را خیس و لغزنده کرده بود. او که حسابی خجالت زده بود، پایش سُر خورد و کم مانده بود به زمین بخورد اما با هر بدبختی که بود، خودش را تلوتلو به آن خانم رساند. خانم دو کیسه پالستیکی کوچک و بزرگ به دستش داد و او دستش را به نشانه ی تشکر بر سینه گذاشت و سر تعظیم فرود آورد. چشمش که به موهای طالییرنگ خانم افتاد، برق خوشحالی در 51چشمانش موج می زد. چه رنگ موی قشنگی! همان رنگی که خیلی دوست داشت.دوباره به سمت زباله ها برگشت. با کنجکاوی یکی از پالستیکهایی را که از آن خانم گرفته بود، باز کرد. داخل کیسه پالستیکیمقداری اسباببازیِ نیمه شکسته و چند اسباب بازی سالم بود؛ کیسه پالستیکی را گره زد و در کولهاش گذاشت. کیسه پالستیکی دیگری را که باز کرد، چند جفت کفش که آثاری از کهنهبودن در آن دیده نمی شد و تعدادی شلوار و پیراهن کوچک و بزرگ را در آن دید؛ آن کیسه را هم گرهزد و در کولهاش گذاشت و همراه وسایلی که جمع آوری کرده بود، به راه افتاد.کولهاش کمی سنگین شدهبود. همین که بهخیابان اصلی رسید و کنار چهارراه یک سطل زباله دید، سریع خود را به آنرساند اما آن چیزی که می خواست را پیدا نکرد. گویا کسی دیگر زودتر از او به سراغش رفتهبود و تمام سطل رازیر و رو کرده بود. چیزی نصیبش نشد و تنها بوی گند زبالهها، پس ماندهی گوشت، میوههای فاسد شده و شیرابهی زباله هایی که روی زمین ریخته بود، مشامش را پُر کرد. زباله گردی کار هر شبشبود؛ بوی بد، زیاد آزارش نمیداد. باالخره از آن زباله ها دل کند و بعد از گذشتن از چند 52کوچه، به کوچهی بزرگی رسید. همینطور که راه میرفت و دنبالچیزی می گشت، مردی را دید که کمی وسایل همراهش بود و جلوتر از او راه میرفت.یاد اسباب بازی هایی که آن خانم زیبا به او داده بود و قصد داشت آنها را برای پسر چهار ساله اش ببرد، در ذهنش زنده شد. همین طور که در افکارش غرق بود، ناگهان کسی او را صدا زد: _آهای... تو باز اومدی که زبالهها رو پخش و پال کنی؟!ترسان و لرزان سرش را به طرف صدا برگرداند. همان مردی بود که او را چند شب پیش در همین کوچه دیده بود و آن مرد، در حال باز کردن درب منزلش حرف های رکیکی به او زده بود. حسابی ترسیده بود و عقب عقب برگشت تا مبادا صدایی از او در بیاد یا آن مرد او را بشناسد. با سرعت از آن کوچه فرار کرد و به کوچهی دیگری رفت. سگ ولگردی که پوزه اش را بر زمین میکشید، در کوچه نشسته بود؛ بادیدن سگ ولگرد، ترس عجیبی بر او چیره شد؛ قدم هایش راآرامتر کرد و کوله اش را در دست هایش جا به جا کرد. داخل کوچهمغازه ای بود که هنوز المپ آن روشن بود؛ با دیدن نور المپ، دلش کمی قرص شد. ناگهان فضا تاریک شد! صاحب 53مغازه برق را خاموش کرد و به بیرون مغازهآمد. صاحب مغازه، مردی بود که چند پالستیک در دستش بود. کرکره ی مغازهاش را پایین کشید و یکی از پالستیکهایی که در دستش بود را پای درختی که رو به روی مغازه بود، گذاشت و به سمت مقصد خود به راه افتاد. وقتی صاحب مغازه از کنار او گذشت، زیر چشمی صاحب مغازه را ورانداز کرد و پس از عبور او، خودش را به پالستیکهایی کهکنار درخت بود، رساند و آن را باز کرد. مقداری نان خشک، شیشه و قوطی خالی و تفاله ی چای در پالستیک بود. نان های قبلی را که در کیسه پالستیکی جداگانهای بود، در آورد و نان های درون پالستیک را روی آن ها ریخت و شیشه و قوطیها را در کیسهای که همراهش بود، گذاشت. حسابی خسته شده بود و کمر درد امانش را بریده بود. کمی کمرش را ماساژ داد و دوباره کوله اش را نقنقکنان و به سختی روی دوش انداخت. چند قدم نرفته بود که چشمش به تابلوی یک سالن زیبایی افتاد. روی تابلو نوشته بود »سالن آرایش رخُ« نگاهش به تابلو خیره شده بود. یاد خاطراتش،معشوقه اش و آرزوهایی افتاد که دیگر بر باد رفته بود. یاد روزهایی افتاد که همه برای او، دست و پا می شکستند تا خودی به او نشان بدهند. بیاختیار 54لبخندی بر لبان خشکش ظاهر شد؛ آه جانسوزی از اعماق وجودش کشید و اشک، از گوشهی چشمانش سرازیر شد. بهراهش ادامه داد... میخواست از خیابان عبور کند که یک ماشین جلوی پایش بوق تندی زد و رد شد. چنان ترسیده بود که دو قدم به عقب برگشن و دستانش را روی قلب پرآشوبش گذاشت.جوانی سرخوش از شیشهی ماشین سرکی کشید و با دستی که زنجیری به آن آویزان بود، فریاد زد: _مگه کوری؟! جلوتو نگاه کن.بعد از کمی مکث، به راهش ادامه داد؛ تا این که ازکوچهی بزرگی بیرون آمد، به سطل زبالهی دیگریرسید. چند کارتن خالی پیدا کرد؛ کوله اش را زمین گذاشت، از شدت دردِ کمر دستی به کمر گذاشت و خود را کمی صاف کرد و بعد، کارتن ها را با بندی که به همراه داشت، روی هم تلنبار کرد و محکم بست. کوله را به سختی بر دوشش گذاشت و کارتن ها را روی زمین کشید. با کشیدن آنها سکوت آن محوطه شکسته شد. قدمهایش سست شده بود. بعد از یک پیاده رویِ طوالنی، خود را به داخل کوچهی تنگ و تاریک محلهی خودشان رساند. به سختی درب را بازکرد و به حیاط خانه اش رفت. کوله را در گوشه ای ازحیاط 55گذاشت، لباسهایش را در آورد و دست و پاهایش را شست. وسایلی که جمعه کرده بود را از کوله بیرون آورد و به داخل خانه رفت. پسرشبیداربود، به طرفش دوید و با شیرین زبانی گفت:_شالم مااااماااااان. چی بالم آوولدی ماااااماااااان؟!
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.