قسمت ۱

داستان · مثل همه

قسمت ۱

به قلمِ نسرین خوش کیش

وقتی فریاد می‌زنند، بخیه‌هایش پاره شده است. همه سوزن‌ها را جمع می‌کنم؛ سوزن‌های جراحی، خیاطی، لحاف‌دوزی. حتی از سوزن پینه‌دوزی همسایه هم نمی‌گذرم! همه و همه را می‌آورم. شاید بتوانم تنها مونسم را برگردانم. اما نمی‌شود که نمی‌شود. هر گوشه را که بخیه می‌کنند، گوشه‌ی دیگری باز می‌شود. با خودم زمزمه می‌کنم: ــ نمی‌ذارم بمیره! دستی به فک کجم می‌کشم: ــ حتماً سوزن‌ها کوچیکن، اگه جوالدوز مادربزرگ بود... عجله می‌کنم، می‌دوم، پایم به سنگی گیر می‌کند. کف دستانم خونی می‌شود. هیچ‌کس نگاهم نمی‌کند. بی‌تفاوت از کنارم رد می‌شوند. مادربزرگ روزهای آفتابی گوشه‌ای می‌نشیند و دنیا را با عینک ته‌استکانی‌اش می‌بیند. کوچک که بودم، وقتی عینکش را برمی‌داشت تا نماز ظهرش را بخواند، تند عینکش را برمی‌داشتم و به خط‌های کف دستم خیره می‌شدم. چشمم که سیاهی می‌رفت، هشت دستم را هفت می‌دیدم. گاهی که عینک را دورتر نگه می‌داشتم، پرستوهایی را که زیر تیرک سقف ایوان لانه کرده بودند، بزرگ‌تر می‌دیدم. ــ بیچاره پرستوها، روزی که لانه‌شان را خراب کردم... مادربزرگ گفت: ــ گناه دارد. شاید هم نفرین همان پرستوها گرفته باشد... بعد از آن روز، مادربزرگ دو طرف عینکش را با کش سرخ و سفیدی به پشت روسری کلفت و خاکستری‌اش محکم کرد که اگر روزی گذارم به کودکی‌ام افتاد، نتوانم عینکش را بردارم و مورچه‌های زیر زیلو را اذیت کنم. مادربزرگ مثل همیشه در حال نماز خواندن است. نمازش طولانی می‌شود. انگار همه‌چیز دست به دست هم داده‌اند تا تنها همدم غریبی‌ام را بگیرند. ــ زود باش، الان بقیه بخیه‌ها پاره می‌شن! چادر گل‌گلی‌اش را می‌کشم و بلند بلند فکر می‌کنم: ــ وقتی عینک می‌زنه، مثِ همه می‌شه! نگاهش می‌کنم، به چهره‌ی خط‌خطی و مظلومش: ــ اومدم، پی جوالدوزت. به پهلو روی سجاده می‌نشیند. دستی به صورت کج‌وکوله‌ام می‌کشد: ــ برا چی شیرین عقلم؟! به این حرف‌ها عادت کرده‌ام. تندتند حرف می‌زنم: ــ نیاز به بخیه داره، می‌گن سوزن‌های جراحی کاری نمی‌تونن بکنن... ــ از سوزن‌هایی به اون تیزی کاری برنمیاد، از یه جوالدوز درشت چی برمیاد؟ تازه اصلاً نمی‌دونم کجاست. ــ بگرد مادربزرگ، بگرد. صندوق چوبی قدیمی‌اش را باز می‌کند. همه‌چیز را بیرون می‌ریزد. به کمکش می‌آیم. می‌گردم. سوزن گلدوزی توی طرح گل سرخ قدیمی گیر افتاده است. دعاهای چشم‌زخم، شاه‌مهره‌ها، پولک‌ها و دگمه‌ها هرکدام به یک طرف پرت می‌شوند. سوراخ گنده‌ی جوالدوز زنگ‌زده، انتهای صندوق گیر کرده است. به زور درش می‌آورم. می‌خواهم بروم. مانعم می‌شود. ــ صبر کن، به کارت نمیاد! ــ میاد، همه منتظرن، باید برم. ــ جوالدوز به دردت نمی‌خوره، سوزن باید تیز باشه، ظریف باشه. مثل... ــ آخ، چیکار می‌کنی؟! سوزن ریز پولک‌دوزی را توی انگشت اشاره‌ام فرو می‌کند. خون سرخ از انگشتم می‌چکد. جوالدوز را از دستم می‌گیرد، در پینه‌ی دستش فرو می‌کند. زمین نمناک می‌شود. خاکستری می‌شود؛ سردِ سرد. ــ بلند شو، چرا خوابیدی؟! کش دور سرش باز می‌شود. عینک از چشمش می‌افتد. ترک برمی‌دارد. اشک نمی‌ریزم، ولی گریه می‌کنم. تکانش می‌دهم. انگار به تکه یخی دست زده باشم، انگشتانم سرمازده می‌شوند. عینک و سوزن‌ها را برمی‌دارم. گریه می‌کنم. می‌دوم، در کوچه‌پس‌کوچه‌های خاکی. می‌بینم... مرغ سیاهی با پنج جوجه اردک و تک‌جوجه‌ی مرغش می‌رود. مرغ سفیدی با شش جوجه‌اش مشغول بازی است. تک‌جوجه‌ی مرغ سیاه دلش هوای جوجه‌هایی مثل خودش را کرده است. به سوی جوجه‌های مرغ سفید می‌رود. مرغ آماده‌ی حمله می‌شود. جوجه که نزدیک می‌شود، مرغ با نوک تیزش پوست سرش را می‌کَند. دلم می‌شکند. به سویشان می‌دوم؛ با لگد به مرغ حمله می‌کنم. فرار می‌کند. جوجه پرپر می‌زند. خشک می‌شود. برش می‌دارم. ــ تو که مثل من کج‌وکوله نبودی، چرا بینشون، رات ندادن؟!! باز اشکم در نمی‌آید. جوجه را کناری می‌گذارم و به سرعت پاهایم اضافه می‌کنم. راه طولانی می‌شود. ــ جوالدوز آوردم. حالا دیگه... کجایی؟ ــ نگرد، پیداش نمی‌کنی. ــ کجاست؟! ... ساکت نگاهم می‌کند. ــ دکتر، مگه نگفتی... جواردوز را نشانش می‌دهم. ــ براتون آوردم. جوالدوز را بین انگشتانش می‌گیرد و لبخند می‌زند: ــ از این سوزنم کاری ساخته نیست. چقدر از این لبخندها بدم می‌آید. بی‌حس می‌شوم... ☙☙☙ عاطفه را که غسل می‌دهند، توی قبرش دراز می‌کشم. برایم بزرگ است. قلب خیسم گریه می‌کند. می‌خواهم با عاطفه خداحافظی کنم، نمی‌توانم. برمی‌خیزم. عینک ترک‌خورده را به چشمانم می‌زنم. بی‌تفاوت نگاهش می‌کنم. مثل همه می‌شوم. صورتم اشکی می‌شود. نسرین(مانا) خوش‌کیش رشت / پاییز ۷۷

پایانِ قسمت‌های این اثر

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.