داستان · دودروازه جادویی
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
فرشتە شریفیان:
●●●●●●●●
دو دروازه ی جادویی 🏘
درسا کوچولو، بسیار مهربان شاد وخندان بود.
اما مدتی بودکە هیچکدام از دوستانش با او بازی نمی کردند،حالا تنها شدە بود.
درساهرروز از پشت پنجره بچه ها را نگاه می کرد. اومی دیدکە آنها با یک توپ رنگا رنگ بازی می کردند.
درساهم آرزو داشت، یک توپ رنگا رنگ داشته باشدتا با آن بازی کند.
یک روز که مانند همیشە پشت پنجره نشسته بودوبازی بچەها را تماشا می کرد، اشک از چشمانش سرازیر شد..
چون حوصلەاش سر رفتە بود.
دل کوچکش پراز غصە شد.
ناگهان فرشته زیبایی کنارش ظاهرشد.
دستی بە سر درسا کشید و گفت: چی شدە؟ چرا این همە غصە داری؟
درسا بە فرشتە نگاهی انداخت و چندبار چشمانش را باز و بستە کرد با تعجب گفت : تو کی هستی؟
فرشته ی زیبا لبخندی زدوگفت: من فرشته آرزو ها و محافظ بچەها هستم، صدای قلب تورو شنیدم اومدم کمکت کنم.
درسا خوشحال شد وگفت: واقعا؟
فرشته ی مهربان گفت: بلە واقعاحالا بگو چە کمکی از دستم بر میاد؟
درسا غم وغصەاش یادش آمد و با ناراحتی گفت: هیچ کس با من بازی نمی کنەدلم یە توپ رنگا رنگ می خواد.
فرشته چرخی زد و از زیر شنل سفیدش آیینەای بیرون آورد وگفت: با دقت بە خودت نگاە کن.
درسا آیینە را گرفت، بادقت خودش را نگاه کردوبا خود گفت: وای چە موهای کثیف و ژولیدەای؟
از خودش خجالت کشید .
آیینە را زمین گذاشت و بە دستانش نگاهی انداخت. دستانش سیاە شدەبودند.
سرش را از خجالت پایین انداخت وگفت: حمام رفتن رو دوست ندارم.
فرشتە جلوی بینیش را گرفت وگفت: فکر نمی کنی بوی بدن و دهانت خیلی آزار دهندەس؟
درسا ساکت شد وجوابی نداد.
فرشتە بە چهرەی غمگین درسا نگاهی انداخت و گفت: غصە نخور اشکالی ندارە،
اصلا بیا یە بازی یادت بدم اگر برندە شدی جایزت یە توپ زیبای رنگا رنگە.
درساخوشحال شد، دست زد و گفت : قبوله قبولە چە بازی؟
فرشتە خندیدو گفت : باید از دو دروازه ی جادویی بگذری تا به آرزوت برسی
درسا گفت: من مطمنم برندە میشم
فرشته ی زیبا گفت: حالا چشماتو ببند اما آیینە رو گم نکن.
درساآیینە را برداشت و چشمانش را بست.
با چشمانبسته گفت:– چشم،چشم، قول میدم آیینه روگم نکنم.
صدایی شنید چشمانش را باز کرد، فرشتە را ندید، او خود را در یک باغ زیبا پشت یک دروازە دید کە ایستادە بود. کمی آن طرف تر یک شانە با دندانە های درخشان و یک ناخن گیر وقیچی خندان ایستادە بودندواورا تماشا می کردند.
درساگفت:– من شما ها رو می شناسم، راستی شما می تونید حرف بزنید؟
قیچی با لبخند گفت: بلە اینجا همه چی جادویە، ما هم جادویی هستیم.
درسا گفت:– می تونید بە من کمک کنید؟ چون من آرزو دارم. یه توپ رنگا رنگ داشته باشم.
شانە بە موهای درسا نگاهی انداخت گفت:– با این موهااا!؟
ناخنگیر هم بە دستان درسا نگاهی انداخت و گفت:– نکنە فکر کردی با اون ناخن های بلند و دستان کثیف دروازە جادویی باز میشە؟
درسا با ناراحتی گفت:– حالا چیکار کنم؟
شانە وقیچی و ناخن گیر ،کمی باهم مشورت کردند و باهم گفتند:
– موها وناخن هاتو کوتاە کن .
بعد بە خودت نگاە کن.
دروازە باز میشە.
مشکلت حل میشە.
درسا باترس گفت:– من از شماها می ترسم.
قیچی خندید وگفت:– چشماتو ببند، دستاتوبیار جلوهیچی نگو تا ما کارمون تموم بشە.
درسا چشم هایش را بست و دستانش را بە سمت جلو جفت کرد و ایستاد.
شانه و قیچی و ناخن گیر همین که این حرف را شنیدند، با خوشحالی به سوی درسادویدند، بعد از کلی ورجە ورجە روی سر و دستهای درسا به هم گفتند :
کار ما تمام شدودرسا از مو وناخن اضافە رهاشد.
درساچشم هایش را باز کرد. در آیینه بە خودش نگاهی کردوگفت:– آخیش چە خوبە کە سرم سبک شد.
ناخن دستم کوتاە شد.ممنون کە
کمکم کردید .
بعد صدایی به گوشش رسید. دروازه باز شد.
درسا آیینه به دست از دروازه اوّل جادویی عبور کرد.
اما یک دروازە دیگر نمایان شد.
جلوی دروازە یک حوضە پراز آب بود. یک صابون و شامپو جادویی دورە حوض دنبال هم بازی می کردند.
کمی آن طرف تر خمیر دندان و مسواک روی لبە حوض نشستە بودند. تا درسارا دیدند، باهم بلند خندیدوگفتند: تو دیگە کی هستی؟
چرا حموم نرفتی؟
دست و روتو نشستی؟
درسابا شرمندگی گفت:– من درساکوچولو هستم.دنبال یە توپ گردو رنگی هستم. من از حموم بدم میاد،نترسید ازتون آدرس می پرسم.
خمیردندان گفت:– این دروازە فقط برای بچەهای تمیز باز میشە.درسا کمی جلوتررفت وداخل حوضە پراز آب خودش را تماشا کرد. بازم ازدیدن خودش خجالت کشیدو گفت: – چیکار کنم از این دروازە عبور کنم؟
صابون گفت:– باید حموم کنی تمیز بشی،
تا بتونی از دروازە رد بشی.
درسا گفت:– چشماتونو ببندید. تا من برم توی حوض ،بعد بیایید کمکم کنید.
خلاصە درسا حموم کرد.
بُرس آمد و لباسی نو بە درسا داد.
بعد با خمیر دندان و مسواک دندانهارا مسواک کرد. همین که درسا آیینه خود را نگاه کرد.
اول خودش را نشناخت. بعد خنده ای بر لبانشنشست.
در آن واحد فرشته با یک توپ رنگا رنگ در کنارش ظا
هر شد و با لبخندی گفت :–
به، به توچه زیبا شدی!
مثل گلها وا شدی!
این توپ رنگا رنگ جایزه ی توست. درسا با خوشحالی توپ را از فرشته گرفت و به طرف دوستانش دوید.
پایان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.