داستان · من تورا میخواهم
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدایی که قلم به دست اوست
با وحشتی که تمام وجودم رو گرفته بود یک طوری فرار کردم که دکمه های لباسم رو روی پله ها می بستم و با سرعت میرفتم پایین ؛ فرصتی برای صبر کردن برای آسانسور نداشتم و پنج طبقه رو در حالیکه صدای کریم از پشت سرم میومد که نگین وایسا ؛ این کارونکن ؛ ما که با هم حرف زده بودیم ؛ وایسا نرو ؛ نگین ؟ نگین بهت میگم وایسا حرف بزنیم دیوونگی نکن ؛ از در ساختمون بیرون رفتم و دویدم به طرف خیابون و جلوی ماشین ها دست تکون می دادم و می دویدم ؛ یک تاکسی نگه داشت و با عجله در رو باز کردم و سوار شدم و هراسون گفتم آقا به خاطر خدا برو ؛ زود باش و در همون موقع کریم به ماشین رسید و در روباز کرد ؛ راننده مردونگی کرد و پاشو گذاشت روی گاز و با ذوقی که من نفهمیدم برای چی بود گفت : در رو ببند خواهر نتونست به ما برسه ؛ برگشتم و کریم رو دیدم که وسط خیابون ایستاد و دستهاشو به علامت اعتراض بالا و پایین می بره ؛
تازه اون موقع به گریه افتادم ؛ راننده با همون لحن که انگار من براش یک سوژه ی جالب بودم ومی تونستم سرگرمش کنم با خنده گفت : چیزی شده خواهر ؟ اون مرد کی بود ؟ فرار کردی ؟ چیکارت داشت ؟ خوب از دستش نجاتت دادم ؛ حال کردی ؟حالا می خوای کجا بری ؟ لحن حرف زدن اون مرد و دردی که خودم داشتم باعث شد با صدای بلند گریه کنم ؛هق و هق چنان که خودمم دلم برای خودم سوخت ؛ نمی خواستم اون راننده بدونه که مقصدی ندارم در اون لحظه نمی تونستم تصمیم بگیرم کجا باید برم ؛ دلم نمی خواست برم خونه ی مامانم که می دونستم هم اونو ناراحت می کنم و هم کریم اولین جایی که دنبالم بگرده همون جاست ولی دیدم چاره ای ندارم با همون حالت آدرسِ خونه ی مامانم رو دادم و گفتم منو دربست برسون ؛راننده متوجه شد که دیگه نمی تونه ازم سئوالی بپرسه و فقط چند دقیقه یکبار از توی آینه بهم نگاه می کرد ؛
کریم پشت سر هم زنگ می زد که بیشتر اضطراب می گرفتم و پریشون تر می شدم مدام به عقب نگاه می کردم که ببینم پشت سرمون میاد یا نه ؛
زنگ در رو زدم و مامان در رو باز کرد ؛ ازاینکه با اون حال و بی موقع رفته بودم خونه اش حیرت زده بهم نگاه می کرد انگار زبونش بند اومده بود گفتم : سلام مامان جون فداتون بشم نزارین کریم منو با خودش ببره بگین اینجا نیومدم ؛ گفت :بیا توببینم ؛ وای خاک عالم به سرم چی شده مادر ؟ خدا مرگم بده دعوا کردین ؛ کریم دست روی تو دراز کرده ؟ بگو؛ حرف بزن؛ الان کجاست ؟ آخه این چه حال روزیه ؟ , گفتم :چیزی نیست مامان جون نترسین ؛ فقط الان نمی خوام کریم رو ببینم ؛ ممکنه هرآن برسه ؛ لطفا بهش نگو من اینجام شما اصلا منو ندیدین ؛ گفت : ای داد بی داد پس موضوع جدیه ؛ تو دعوا کردی ؛ حتما کریم یک غلطی کرده که تو به این حال و روز افتادی ؛ بهت خیانت کرده ؟
گفتم : نه بابا این حرفا چیه ؟ گفت : تو رو زده ؟ ببینم نکنه سر و گوشش می جنبه ؟ ؛ گفتم : نه مامان ؛نه ؛ بی خودی قضاوت نکنین همچین چیزی نیست ؛ کریم کاری با من نکرده ؛یعنی این چیزا نیست ؛ ولی الان نمی تونم توضیح بدم ؛
بزارین کریم بیاد و بره براتون تعریف می کنم ؛ فقط نفهمه که من اومدم پیش شما گفت : نمی تونم مادر ؛ دارم قضبه روح میشم حرف بزن ؛ خودت می دونی که من از این صبرا ندارم که تو رو به این حال و روز ببینم ؛جگرم داره کباب میشه ؛ چرا ؟ چیکارت کرده که اینطوری گریه می کنی ؟ فقط یک کلام بگو سر چی دعوا کردین ؟ با التماس و گریه گفتم : تو رو خدا الان نپرسین نمی تونم بگم فقط کریم رو رد کنین بره براتون تعریف می کنم مامان جان اون نباید منو با خودش ببره ؛ می فهمین , گفت : وای خدا از دست این دختر ؟ نه نمیشه ؛ بزار بیاد خودم حسابشو می رسم حق نداره با بچه ی من همچین کاری بکنه ؛ گفتم : الهی دورتون بگردم کریم کار بدی نکرده یک موردی پیش اومده که من باید با خودم حلش کنم همین به خدا اون کار بدی نکرده ؛مامان نگاه دلسوزانه ای به من کرد و گفت : یا قمر بنی هاشم خودت به فریاد م برس ؛ خب مادر یک کلام بگو پس چرا از دستش فرار می کنی؟ اقلا من خیالم راحت بشه ؛ نشستم روی مبل و گفتم : مامان جان یکم صبر کنین تو رو خدا وقتی کریم رفت براتون میگم دیگه ؛ با استرسی که داشتم یک جا بند نمی شدم ؛ آپارتمان مامان طبقه ی دوم بود کریم حالا هر چند دقیقه یکبار زنگ می زد ؛ و چون جواب نمی دادم دست و پام به لرز افتاده بود ؛رفتم پشت پنجره تا ببینم کریم رسیده یا نه ؛ نمی تونستم موضوع رو با مامان در میون بزارم چون نمی خواستم به روی کریم بیاره ؛
ساعت حدود شش بعد از ظهر یک روز پاییزی و هوا کاملا تاریک شده بود ؛ مامان که هنوزم فکر می کرد یک دعوای زن و شوهری بوده به خیال اینکه من و کریم رو آشتی بده داشت چای درست می کرد و توی ظرف میوه می چید و نصیحتم می کرد که ؛ والله من شما جوون های امروزی رو نمی فهمم چیکار دارین می کنین؟
سر هر موضوع کوچیکی خونه و زندگیت تون رو ول می کنن ؛ آخه مادر قهر یعنی چی ؟ بشین با شوهرت حرف بزن اگر مشکلی داری حل کن ؛ زن باید بساز باشه فردا بچه دار میشی نباید با این کارا بچه ات رو آزار بدی ؛ من نمی دونم چی بین شما گذشته ولی می دونم که کریم پسر بدی نیست حالا بدت نیاد توام زیاد خوش اخلاق نیستی گنده دماغی برای هر چیز کوچک داستان درست می کنی و بهت بر می خوره بی خودی اونو نرنجون بزار بیاد من خودم باهاش حرف می زنم ؛ که ماشین کریم رو دیدم جلوی آپارتمان نگه داشت ؛
هراسون گفتم : مامان تو رو خدا خواهش می کنم بزارین خودم حلش می کنم شما همین یکبار رو بهم اعتماد کن ؛ ؛ نزارین کریم بدونه من اینجام ؛
گفت : خب تو چرا منو می خوای خراب کنی بهش دروغ بگم بعدا می فهمه و دیگه بهم اعتماد نمی کنه ؛ من این کارو نمی کنم ؛درست نیست از در خونه ردش کنم ؛
برو بشین خودم باهاش حرف می زنم ببینم چی شده که تو به این حال و روز در اومدی ؛به خدا شیرم رو حلالت نمی کنم اگر بری قایم بشی وایسا حرفت رو بزن ؛
و دوتایی به در نگاه کردیم تا صدای زنگ بلندشد و من دویدم نشستم روی مبل و مامان در رو باز کرد ؛چاره ای نداشتم جز اینکه تسلیم بشم و با کریم حرف بزنم ؛ مامان جلوی در ایستاد تا اون اومد بالا و گفت :سلام مامان : نگین اینجاست ؟ راستی ببخشید سر زده اومدم ؛ مامان گفت : دست شما درد نکنه با این امانت داری تون ؛ بچه ام داره کور میشه اینقدر گریه کرده بیا ببینم چی شده اون که حرف نمی زنه لااقل شما بگو جریان چیه که نمی خواد تو رو ببینه ؛مامان در رو بست و کریم و از همون جا گفت : دست نگین خانم درد نکنه که کاراش غیر قابل پیش بینیه ؛ چیزی نشده مامان یکم حرفمون شد از خونه زد بیرون ؛ بین خودمون حلش می کنیم ؛شما خودتون رو ناراحت نکنین ؛ نگین پاشو بریم ؛
بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم : نمیام نمی تونم ؛ کاری که ازم می خوای رو قبول ندارم ؛ گفت : پاشو لجبازی نکن دیر میشه ؛منتظر نگهشون داشتم ؛ گفتم : کریم به خدا نمی تونم اینو ازم نخواه ؛ گفت : نگین تو داری هر دوی ما رو توی دردسر میندازی ، گفتم: تو خودتو بکش کنار من تنهایی از عهده اش بر میام تو برو ؛
با عصبانیت ولی با صدای آروم گفت : تو چی داری میگی یک سر این قضیه منم مگه میشه خودمو بکشم کنار ؟ نگین لطفا یکم فکر کن با این وضع نمی تونیم از جامون تکون بخوریم خودت می دونی که چقدر برنامه ریزی کردم تو داری همه چیز رو نابود می کنی ؛دستهامو گذاشتم روی گوشم و گفتم : بهت میگم نمی تونم این کارو بکنم نمیام ؛بسه دیگه با من مثل یک آشغال رفتار کردی هر چی گفتی گوش دادم و صدام در نیومد ؛ توهین کردی ؛خوارم کردی زور گفتی ؛ سرمو انداختم پایین که زن بسازی باشم , اما این موضوع فرق داره , گفت : من با تو مثل آشغال رفتار کردم ؟ این حرفا چیه می زنی چه ربطی به این موضوع داره ؟ گفتم : کریم یک کلام نمیام ؛ من با تو چایی نمیام شنیدی ؟
گفت : نگین جان از خر شیطون بیا پایین ؛ به خدا فردا خودتم پشیمون میشی ؛ گفتم : کریم اذیتم نکن بزار فکر کنم ؛ گفت : باشه تا فردا فرصت داری که تصمیم خودتو بگیری یا این کارو می کنی یا دیگه روی من حساب نکن همونطور که خواستی خودت می دونی به من ربطی نداره ؛ مامان با دوتا چای اومد و گفت : میشه به منم بگین در مورد چی حرف می زنین ؟آخه شما ها چتون شده ؟کریم جان تو از نگین می خوای چیکار کنه ؟ بیا بشین یک چای بخور و برام تعریف کن شاید من بتونم کمکتون کنم ؛ گفت : نه مامان ممنون ؛ من باید برم جایی منتظرم هستن کار دارم ؛نگین خانم فردا تلفن می کنم اومدی که هیچی ؛نیومدی دیگه روی من حساب نکن نمی تونم زندگیم رو بدم دست تو آدم بی فکر ؛ داری همه چیز رو نابود می کنی ؛ ولی امیدوارم تصمیم درستی بگیری ؛ مامان جون ببخشید مزاحم شدم می بینمتون خدا حافظ ؛
و از در رفت بیرون در حالیکه مامان سینی بدست هاج و واج مونده بود؛ سینی رو گذاشت روی میز و کنارم نشست و بهم نگاه کرد شاید متوجه شده بود که حال حرف زدن ندارم ؛ آروم گفت : غصه نخور مادر هیچ مشکلی نیست که راه حلی نداشته باشه ؛ سرمو گذاشتم روی پاشو همینطور که اشک می ریختم گفتم : نداره مامان ؛ نداره ؛ نمی دونم چیکار کنم ؛ مشکل من راه حلی نداره
گفت : می خوای یکم بخوابی وقتی حالت بهتر شد برام تعریف کنی ؟ بهت قول میدم خودم یک راه حل براش پیدا می کنیم ؛ و بعد از اینکه یکم منو نوازش کرد بلند شد و یک بالش گذاشت زیر سرم و یک پتو کشید روم چون متوجه شده بود که بدنم می لرزه و فکر می کرد سردم شده ؛
آروم گفتم : خدایا چرا منو زن آفریدی ؟ چرا باید فقط زن خوب باشه ؟ ملاحظه کنه ؛ بسازه ؟ و هیچ وقت اعتراض نکنه ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «من تورا میخواهم»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.