داستان · این من این تو
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
این من :
صبح زود با صدای بابام از خواب بیدار شدم دو روزی بیشتر نبود که از سربازی اومده بودم و دلم می خواست بخوابم ولی باید بلند می شدم و به کارا می رسیدم ..اون روز عروسی خواهرم سمیرا بود و خیلی صبر کرده بودن تا من برگردم وعروسی بگیرن ....همین طور که که خمیازه می کشیدم از تخت اومدم پایین ...ولی بابام هنوز داشت منو صدا می کرد ...آهسته گفتم لامذهب وایمستادی می دیدی که بیدار شدم اینقدر هوار نمی کشیدی ....از بچگی با این نوع بیدار کردن اون مشکل داشتم..بد جوری می رفت رو اعصابم ...تو سربازی هم آدم رو اینطوری صدانمی کردن ...پست سر هم داد می داد سینا ...سینا ..تازه وقتی هم جواب می دادم بازم دست بر دار نبود ..اون کلا آدم منظمی بود ..سحر خیز بود ولی زیاد کامرا نشده بود چون داشت باز نشست می شد و به جز یک خونه ی کلنگی چیز دیگه ای نداشت هر کس ازش می پرسید شغلت چیه ..می گفت تو دارایی بایگان هستم ...هر چی ما بهش می گفتیم چه لزومی داره بایگان هستم رو هم دنبال حرفت بیاری ؟به خرجش نمی رفت ..که نمی رفت..و برای چی ؛؛به بایگان بودنش افتخارمیکرد برای همه معما بود ...گاهی خودش خندش می گرفت و دلیلی نداشت جز اینکه بگه خوب بایگانم دیگه پس چی بگم ؟ ..سی سال بود که صادقانه کار کرده بود و شاید به خاطر همون صداقتش پیشرفتی هم تو کارش نداشت..آدم ساده ای بود و به تهرانی بودنش هم افتخار می کرد ..
من آماده شدم تا برای خریدن میوه برم میدون بار مامان هراسون بود و از صبح زود بیدار شده بود و مشغول کار بود منو که دید گفت الهی مادر فدات بشه بیدار شدی ؟ ...خوب من تازه برگشته بودم و مامان هنوز دلتنگی هاش برای من تموم نشده بود و گرنه قبلا با من اینطوری حرف نمی زد ...گفتم آره مامان جان خوب بگو چی باید بخرم ...اومد جلو و گفت سرتو بیار پایین ..(آخه مامانم قد کوتاهی داشت و کلا ما بهش می گفتیم زیزه میزه ...ولی قلب بزرگ و مهربونی توی سینه داشت که من با دنیا عوضش نمی کردم ...)مادر باید بری میوه بگیری ولی پولشو باید محمود آقا بده ,,ازش بگیر شلوغ پلوغ نشه یادشون بره ,,,همینه دیگه صد بار گفتم اگر عروسی روتو خونه ی ما بگیرین همه ی زحمت به گردن ما میفته کو گوش شنوا؟ این کارم بابات دست ما داد ...گفتم مادر من برم به محمود چی بگم ؟ بگم پول بده برم میوه بخرم ؟نه من این کارو نمی کنم ...اصلا من نمیرم ..گفت : ای بابا تو فقط برو بگو می خوای میوه بخری خودش می فهمه چیکار کنه ..گفتم ..نه ... اگر نفهمید چی ؟یک کلام من نمی گم ..خودتون پولو بگیرین بیارن بدین به من تا برم وگر نه من نیستم ..
مامان رفت پیش بابام یک جوری که انگار داشت براش خط و نشون می کشید گفت : پاشین ...پاشین ..یا خودتون پول بدین سینا بره خرید یا از محمود خودتون بگیرین..داره دیر میشه اگر میوه ی خوب می خواین باید صبح زود بره ...
بالاخره هیچ کس روش نشد از محمود پول بگیره ......و بابام خودش با اکراه داد که شاید محمود عقلش برسه و پولو بر گرونه ......و من یک تاکسی گرفتم و رفتم میدون ...
سیب و خیار و موز و گیلاس و زرد آلو گرفتم و جعبه های میوه رو گذاشتم و رفتم تا یک وانت بگیرم ..اونا رو چیدم عقب و خودم سوار شدم جلو و راه افتادیم ...راننده دستمالشو کشید به پیشونیشو و گفت خیلی گرمه شما گرمت نیست ؟ گفتم چرا ..ولی نه به اندازه ی شما ..گفت : من خیلی گرمایم تو تابستون پدر صاحبم در میاد ولی زمستون عشقه اگر صد ساعت کار کنم عین خیالم نیست ...میوه ها برای عروسیه انشالله ...گفتم آره از کجا فهمیدی ؟ گفت معلومه امشب شب عید و توام عین داماد ها خوب کی نمیفهمه ؟..گفتم عروسی من که نیست ..خواهرم داره شوهر می کنه ...گفت : شوما چی داماد شدی ؟ گفتم نه بابا تازه از سربازی برگشتم ...گفت بِکی ...زرشک رفتی جوون سربازی برای چی ؟بیکاری که سربازی نمی خواد ..شغل آزاد هم که نمی خواد ..دیگه تو این دور و زمونه کی میره سربازی ؟واسه ی این جماعت جون دادن عین خریتِ گفتم : نمی دونم دیگه باید میرفتم ...پرسید : درس نخوندی ؟ گفتم چرا لیسانس الکترونیک گرفتم .بابام میگه همه چیز باید روی اصولش انجام بشه .....قاه قاه خندید و محکم زد روی پای منو گفت پس تو پاستوریزه ی ؛؛پاستوریزه ای ...به جناب پدر بگو بیدار شو زمونه فرق کرده دیگه اون ممه رو لو لو برد بخوای اینجوری زندگی کنی کلاهت پس معرکه اس داداش ..خوب الان می خوای چیکار کنی کار داری ؟ گفتم نه بابا تازه اومدم یک نفس بکشم برم دنبال کار ...گفت : ببین تو خیلی تر و تمیزی ؛؛دنیا این وری نیست داداش ,,گذشت اون دور زمونه ....تو مگه کار پیدا می کنی ؟...گفتم : انشالله پیدا می کنم من لیسانس دارم سربازی رفتم ..آدم سالمی هم هستم چرا پیدا نکنم ؟ گفت : از ما گفتن نوچ پیدا نمی کنی داداش ..حالا این خط این نشون ..از من به تو نصیحت ..اگر پیدا نکردی کار عار نیست ..یک شماره بهت میدم ..برادر زن منه ..چند دستگاه تاکسی داره ..راننده برای تاکسی هاش می خواد ..شاید برات کار داشته باشه... بگیر اینو بگیر نگه دار بی فایده نیست ..گفتم نه بابا من رو تاکسی که کار نمی کنم ..بابام تو دارایی آشنا داره نهایتش اونجا استخدام میشم ..مشکلی نیست ...
یک کارت رو به زور به من داد و گفت پیشت باشه بهتره؛؛ بزار جیبت ...برای اینکه روشو زمین نندازم گرفتم که دیگه با من بحث نکنه ...
من که رسیدم محمود دم در بود و داشت میرفت سلمونی که برای فیلمبرداری آماده بشه ...چشمش به میوه ها که افتاد دستشو زد به شونه ی منو گفت ..دستت درد نکنه خیلی عالیه ممنون ...همین و رفت ...من فهمیدم که پول اینا هم افتاد گردن بابام که می دونستم تا آخر عمرش فراموش نمی کنه .....چند تا از بچه های فامیل کمک کردن و اونا بردیم تو حالا خونه ی ما پر شده بود از فامیل هایی که اومده بودن کمک..مامان هنوز شاکی بود و می گفت: مگه باشگاه چقدر می شد که اینقدر منو به زحمت انداختین ...ولی منو کشید یک کنار و گفت : سینا بیا اینجا کارت دارم ...گفتم چی شده مامام ؟ گفت : سینا هر چی دختر تو فامیل بوده اومده کمک ..برو یکی رو انتخاب کن ...گفتم : خوب مادر من برای عروسی اومدن نه اینکه زن من بشن کی حالا به من زن میده ؟...گفت : وا مگه تو چته هزار ماشالله به قد و بالا شکلتم که مثل ماه می مونه چی کم داری مادر به قربونت بره ...گفتم : برو مادر جان سوسکه از دیوار می رفت بالا مادرش می گفت قربون دست و پای بلوریت ..یرو به کارت برس ..گفت : حالا ببین کی گفتم این دخترا همه به خاطر تو اومدن ...گفتم اونا به خاطر سمیرا اومدن کمک کنن یه حالی به اون بدن و دوستی شونو ثابت کنن ...گفت : پس برا چی به من هی میچینن ؟ گفتم : ای داد بیداد مامان جان ول کنین ...خوب حالا من چیکار کنم من الان زن نمی خوام ؛؛خوب شد؟..سارا به دادم رسید و اومد تو اتاق و از مامان پرسید : مامان غیر از اون آبکش ها که دادی بازم آبکش داری ؟ مامان گفت : تو از مریخ اومدی ؟اگرداشتم تو نمی دونستی ,,نه خیر ندارم ...گفت : اوووویک کلام می گفتی ندارم دیگه چه می دونم میگن برای میوه ها آبکش می خوان خودت برو ببین چیکار کنن ...مامان همینطور که زیر لب غر می زد ای داد بی داد مکافات درست کرد این مرد برای من رفت,, سارا گفت : مامان باهات چیکار داشت ؟...گفتم : خیالات ورش داشته میگه همه ی دخترای شهر اومدن من اونا رو بگیرم ...گفت نه بابا سمیرا دید مامان خیلی غر می زنه و ناراحته بهشون گفت بیان کمک الان کارا تموم بشه میرن حاضر بشن برای عروسی تو باور نکن ...پسرا به اندازه ی کافی از خود راضی هستن ..وای به روزی که این حرفا رو هم بشنون ...گفتم : سارا خدایش من اینطوریم ؟ گفت خدایش چون تازه از سربازی اومدی بهت راستشو میگم نه تو خیلی پسر خوبی هستی ...(بلند خندید ) آخه قبل از این که بری سربازی اینطوری فکر نمی کردم خیلی به من و سمیرا گیر می دادی ...گفتم قربونت برم واسه اینکه دوتا خواهر بیشتر ندارم که ...دیگه چشمم ترسید .. توام مثل سمیرا شوهر میکنی و میری ..گفت : اوووحالا کو تا شوهر کردن من اول باید داداشم رو زن بدم و براش خواهر شوهر بازی در بیارم تا اون همه که از ما ایراد گرفتی جبران کنم ....
این تو :
داشتم حاضر می شدم برم سر کار ..باز مامان دنبالم راه افتاده بود و ایراد می گرفت ...نکن مهسا جان تو رو خدا اون ماتیکت رو کم کن الهی من قربونت برم آبروی منو تو مدرسه نبر ..از این در بری بیرون خانم صادقی تو حیاط وایستاده ..به تو که چیزی نمیگه میاد غرشو سر من می زنه تو رو خدا اون موهاتو بکن تو ...نمی دونم آخه این چه ریختیه تو واسه ی خودت درست کردی ؟...خوب راست میگه زن بیچاره تو از توی همین مدرسه در میای اونم باید جواب گو باشه ..گفتم : جوابشو نده به من چه که اوم ناراحت میشه ... برم گوشه ی خیابون روژ به مالم صادقی خوشحال میشه ؟
گفت : خوب کمتر اون وامونده رو بمال... به خدا خوشگل نمیشی ..
من دیگه به این حرفا عادت داشتم..گوش نمی کردم و کار خودمو می کردم ...دلم می خواست آرایش کنم ..و هیچکس نمی تونست جلوی منو بگیره تازه جایی که کار می کردم همه همین طور بودن...کسی هم کاری به کارشون نداشت ..ولی من بی چاره که مادرم توی یک مدرسه کار می کرد و خونه ی ما هم توی همون مدرسه بود باید مطابق میل ناظم مدرسه لباس می پوشیدم که البته من اصلا زیر بار نمی رفتم ..و اونام عادت نمی کردن..از دست مامان داشتم کلافه می شدم و با عجله قبل از اینکه خانم صادقی بیاد ازمدرسه اومدم بیرون ,,...
تازه یک ماه بود که توی یک شرکت هواپیمایی کار می کردم..اونم به خاطر سفارش شوهر خواهرم ,,کارم خوب بود و با ذوق و شوق می رفتم سر کار ..و تو همین مدت کم خیلی ازم راضی بودن ..ولی من بازم طبق معمول جرات نمی کردم با کسی دوست بشم ..خیلی از زندگی میکشیم و یادم نمیاد که هیچوقت از چیزی راضی بوده باشم ..یک عقده ی بزرگ همیشه توی گلوم بود و پایین نمی رفت ..و من باید تا آخر عمرم اینو با خودم می کشیدم
قبلا از این که بیام تهران ما توی اراک زندگی می کردیم پدرم مردی عیاش ,, معتاد ,, و بی قید و بند بود ..کار درست حسابی هم نداشت ولی زبونش خیلی دراز بود اون اصلا اهمیت نمی داد که چهار تا بچه ای که درست کرده چه نیازی دارن و سر نوشت اونا چی میشه ...هر وقت صدای مادرم در میومد اونو بشدت می زد و من که از همه ی بچه ها کوچکتر بودم بیشتر از همه می ترسیدم و تا صدای دعوا و مرافعه میومد با وحشت بدو می رفتم زیر پله ها و پشت دوتا طشت که اونجا بود قایم می شدم ...و هر بار فکر می کردم دنیا آخر شده..اونجا می موندم وتا بابام خونه بود بیرون نمیومدم..خجالت می کشم اینو بگم ولی ازش بدم میومد ...گاهی همونجا اینقدر منتظر می شدم تا خوابم می برد و جالب اینجا بود که کسی هم سراغ منو نمی گرفت ...یادم نمیاد که کسی متوجه نبودن من شده باشه...بابام هر بعد از ظهر بساط خودشو پهن می کرد و در کمال وقاحت می نشست کناراتاق و تریاک می کشید ..از بوی بد اون حالم بهم می خورد ..خوب که نَشه می شد تازه میخواست عرق بخوره..و بعدم مست می کرد و میفتاد به جون مامان و گاهی هم به برادرم مجید که از همه ی ما بزرگتر بود گیر می داد و با هم دعوا می کردن ...دو تا خواهر دیگه ی من منیره و مهتاب ..هم در آمان نبودن ..ولی من که یاد گرفته بودم خودمو قایم کنم از دور نگاه می کردم و با همون بچگی رنج می بردم ...
گریه های مادرم شبانه روزی بود هر کس بهش سلام می کرد اشک اون جاری می شد ..خودش زندگی خوبی داشت و عزیز کرده ی پدر و مادر ...دوتا خواهر داشت که زندگی های خوبی داشتن ولی به خاطر بابا م..با ما قطع رابطه کرده بودن ....
نمی دونم چه اتفاقی افتاد ..که یک روز خبر دادن بابام رو انداختن زندان..مامان هیچ وقت به ما نگفت که چه اتفاقی براش افتاده یا حتی به دورغ به ما یک چیزی بگه همش در جواب سئوال ما می گفت : می خواین بدونین چیکار؟ ...ولی اون شیر زن از نبودن اون استفاده کرد و در یک چشم بر هم زدن اثاث خونه رو جمع کرد و یک کامیون گرفت و ما رو هم کنار اثاث خونه نشوند با خودش آورد تهران که دیگه بابام ما رو پیدا نکنه ...مجید اون زمان فقط سیزده سال داشت ولی انگار مرد ما بود ...وبه فاصله ی دو سال دو سال ما کوچیکتر بودیم من هفت سالم بود ...
مدتی اثاث ما کنار خونه ی دختر دایی مامانم که خودش اجاره نشین بود توی تهران موند و ما هم سر بار بدون پول و بدون سر پناه ...خوب اونا هم خودشون وضع خوبی نداشتن ..و بعد از چند روز شروع کردن به بد رفتاری با ما ..مامان در بدر دنبال کار می گشت ...تا با خوشحالی یک روز اومد و گفت که هم کار پیدا کرده هم خونه ...مهتاب و منیر مخالفت می کردن و مجید که بیشتر مامان رو درک می کرد ساکت بود ولی من نه از اعتراض دخترا چیزی سرم می شد نه از سکوت مجید درد و رنج اونو می فهمیدم ..وقتی تو یک اتاق و آشپز خونه ی کوچک مدرسه جا بجا شدیم تازه متوجه شدم که مامان ناز پرورده ی من فراش مدرسه شده و خیلی بهش لطف کردن که جای یک مرد اونو قبول کردن ...اون هیکل درشتی داشت و قدی بلند سرخ و سفید بود و خوش رو ..غمشو تو دلش نگه می داشت ..و زبونش همیشه به خوبی می چرخید .....
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «این من این تو»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.