داستان · لاکو
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
هوای ابری وبشدت شرجی بود .. برای همین مسافر کم بود و کنار مرداب یک چایی درست کردم و با دو؛سه تا از قایقرون ها نشسته بودیم ..که یک زن و مرد جوون اومدن جلو ،، لیوان چای رو گذاشتم زمین و فورا بلند شدم ...نوبت من بود پرسیدم سوار میشین ؟ مرد گفت : چند می گیری ؟ گفتم بیست و پنج تومن تا ته مرداب می برم و دور می زنم همه جا رو نشونتون میدم ..نگاهی بهم کردن و مرد گفت : بیست تومن بگیر مگه چه خبره ؟ ..گفتم : نه نمیشه؛؛ قیمتش همینه .. اگر می خواین زود باشین سوار بشین چون ممکنه بارون بگیره ...پرسید : پس زود پیاده مون نکنی ها ؛؛ گفتم : به روی چشم ...
من جلو و اونا پشت سرم سوار قایق شدیم ..موتور رو روشن کردم و راه افتادم طرف مرداب ...با اینکه من روزی چند بار این کارو می کردم ولی هر بار خودم از مسافر هام بیشتر لذت می بردم ..مرداب رو دوست داشتم و به همه ی جای اون وارد بودم ...و وقتی با سرعت آب رو میشکافتم جلو میرفتم حس خوبی بهم دست می داد ..
معمولا زن و شوهر های جوونی که توی قایق می نشستن با دیدن اون مناظر زیبا و دل انگیز ؛ منو ندیده می گرفتن وقتی به وسط های مرداب می رسیدیم هوای عشق و عاشقی به سرشون می زد منم سعی می کردم بهشون نگاه نکنم ..خوب به هر حال جوون بودم و فقط بیست و سه سال داشتم و پر از شور و احساسِ جوانی ...
اون روزم زیبایی مرداب و نم نم بارون و جرکت قایق روی آب , باعث شده بود که اون زن شوهر کاری کنن که من فقط به جلو نگاه کنم و جرات نمی کردم سرمو برگردوندم .... پس سرعت قایق رو زیاد کردم ....و تا جایی که می شد رفتم جلو ... بعد موتور رو خاموش کردم تا از محیط و سکوت مرداب لذت ببرن ..مرد ازم پرسید : آقا میشه چند تا عکس از ما بگیرین ؟ ....همین کارو کردم .. و بعدموتور رو روشن کردم و با سرعت کم راه افتادم ...سر قایق رو برگردوندم به محض اینکه خواستم سرعت بگیرم .. چشمم افتاد به یک نفر که لای ساقه ها ی نی و برگ های نیلوفر آبی روی آب بود ...چنین چیزی ندیده بودم و با حیرت فریاد زدم : وای خدای من ..اونجا رو ..یک نفر اونجاست ...هر دو برگشتن دوباره موتور رو خاموش کردم ...گفتم : ..من این راه رو نیم ساعت قبل اومده بودم کسی رو ندیدم باید تازه افتاده باشه ..حتما دارن دنبالش می گردن ....پاروی چوبی بلندی داشتم اونو بر داشتم و زدم کف مرداب و قایق رو بطرفش بردم .. خودمو رسوندم ... دختری رو دیدم که به پشت روی آب افتاده بود که فقط یک بلوز و شلوار به تن داشت وموهای بلندش روی آب لابلای برگ ها ی نیلوفر غوطه ور شده بود ..به نظرم مرده اومد چون صورتش کمی کبود شده بود ..چوب رو دوباره فشار دادم و قایق رو بردم جلوتر .. ..اون مرد کمک کرد هر کدوم یک بازوی اونو گرفتیم و کشیدیم توی قایق ..نمی دونم نفس می کشید یا نه ولی اون زن گفت که نبضش می زنه برای همین موتور روشن کردم و با سرعت هر چی تموم تر رفتم که برسونمش به یک درمانگاه ..و اون زن سعی می کرد آب توی شکمش رو خالی کنه و بهش تنفس مصنوعی بده ..وقتی رسیدیم ؛ اون دختر نفس می کشید ولی بی رمق افتاده بود کف قایق ومی لرزید و قدرت حرکت نداشت ...خونه ی ما نزدیک مرداب بود زنگ زدم به خونه و به پدرم گفتم : یک دختر افتاده بود توی مرداب زنده اس زود باشین ماشین رو بیارین تا ببریمش دکتر ...گفت : تو کاری نکن الان میام ...
و تا وقتی بابا و مامانم رسیدن اون دختر چشمش رو باز کرده بود اما هنوز به سختی نفس می کشید ...و حیرون ما رو نگاه می کرد ...اون زن و مرد از قایق پیاده شدن و گفتن ما باید بریم کار داریم ..چاره ای نبود باید خودم اونو از قایق بیرون می بردم ....مادر م یک چادر با خودش آورده بود ..فورا پرت کرد طرف من و گرفتم وپیچیدم دورش ...و روی دست بلندش کردم ..و به سختی طوری که آسیب نبینه دادمش به بابا که جلوی قایق ایستاده بود ..بالافاصله که اونو گرفت دوید طرف ماشین و مامان جلو تر او اون ؛خودشو رسوند و عقب وانت نشست و گفت بزارش اینجا ..سرشو بززار روی پای من ..من توی این فاصله قایق رو بستم و بلند گفتم : همه حواستون باشه اگر کسی سراغشو گرفت آدرس خونه ی ما رو بدین ...و رفتم که سوار بشم ..مامان گفت : امیر ؟ حالش بهتره ؛؛ چشمش بازه ..بریم خونه؛؛ من خودم می دونم چیکار کنم ...درمونگاه لازم نیست ...نگران اون دختر بودم پریدم بالا و نشستم کنارشون ...و بابا راه افتاد .. دختر چشم هاشو باز کرده بود چند بار سرشو به اطراف چرخوند و با لحجه ی تهرانی پرسید من کجام ؟ ..چی شده ؟ مامان گفت : هیچی دختر جان ..نترس مقبولم ..ما اینجایم تو رو می بریم پیش مادر و پدر ت نترس ...بوگو ؛هان ؟ مال کجایی ؟ چرا افتادی تو آب ؟ گفت : توی آب ؟ کدوم آب ؟ ..مامان گفت : یادت نمیاد دختر جان ؟ تو افتاده بودی توی مرداب خدا بهت رحم کرد لای گلها گیر کردی ....امیر رضا تو رو از آب گرفت ...
و اون هاج و واج در حالیکه دندون هاش بهم می خورد به ما نگاه می کرد ..مامان دوباره ازش پرسید : بوگو نترس ...
سرشو یکم نیم خیز کرد و دوباره گذاشت روی دامن مامان و سکوت کرد در حالیکه بشدت می لرزید از صورتش معلوم بود ترسیده و کاملا گیج به نظر می رسید ..به مامان گفتم: بهش فشار نیار انگار یادش نمیاد ....گفت : باشه ؛ باشه ؛ دختر جان تو نمی خواد نگران باشی ما مراقب تو هستیم ..بزار حالت بهتر بشه حتما یادت میاد که چطوری افتادی توی مرداب ...با قایق رفته بودی ؟ گفتم : مامان جان دیگه نپرسین ..گفت : می دونم امیر جان ..بوگو چطوری رفته بودی توی مرداب ؟ پدر و مادرت کجان ؟ گفتم : مادر من نمی بینی حالش خوب نیست ؟ باید بریم دکتر ....بعدا همه چیز روشن میشه ...
تا درمونگاه انزلی رفتیم ..اما هر چی دکتر ازش پرسید فقط حیرت زده نگاه کرد و هیچ عکس العملی نشون نداد ..ولی دکتر گفت چیزی نیست ترسیده؛؛ به زودی همه چیز یادش میاد ..چند روزی باید صبر کنین ...وقتی از پیش دکتر بر می گشتیم اون با پای خودش راه میرفت ..دست مامانم رو گرفته بود و می ترسید رها کنه ..دلم براش می سوخت ...چادر مادر بزرگ منو سرش انداخته بود و صورتش مثل مجسمه بی روح بود ...
و ما مجبور شدیم اون دختر رو ببریم خونه ی خودمون ...اصلا مخالفتی نمی کرد و انگار هیچی براش مهم نبود ...وارد حیاط که شدیم مادر بزرگ که تازگی کمرش خم شده بود و کمی دولا راه میرفت و ما بهش نَ نه می گفتیم اومد جلو و گفت : وای تی بلا می سر ..لاکو جان ..ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «لاکو»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.