داستان · دنیای رنگینم کجاست؟
قسمت ۱
به قلمِ فریده زینل زاده
دنیای رنگینم کجاست؟؟؟
تو کمد دیواری دنبال لباس پرسه میزنم وبه طیف رنگ لباسهایم نگاه میکنم وای این چه وضعی است ، تیره بودن غالب لباسها دلم را بدرد می اورد فکر میکردم که لباسهایم بیشتر رنگهای شاد دارند اما انگار رنگ سیاه ، چون زندان بانی بر کمد من چیره شده واجازه ورود به لباسهای سیاه را صادر کرده....
به ذهنم رسید چقدر کمد خالی از رنگ وروی شاد است رنگهایی که اصلا فراموش کردم نارنجی وقرمز وابی روشن و زرد ....
از طرفی چنددست لباس همیشه گوشه کمد برای ریشخند من هستن شاید چند ساله فقط ورق خوردن واز رخت اویز جدا نشدن اما هنوزهمانجا مانده اند
چرا انها هنوز در کمد جا خوش کردن ومدتهاس بر تنم ننشسته اند ...شاید حرص مال اندوزی غالبتر بوده بر وجودم اهسته انها را کنار میزنم با خودم میگویم نه این پارچه اش مرغوب است ان یکی مال برند معروفی هست این یکی دوخت تمیزی دارد ......تا میخواهم ورق بزنم وانها را کنار بدم یکباره دستم رو میشود درسته انگار حس خساست یک همچین چیزی هست که نه خودت استفاده میکنی نه میگذاری کسی دیگر استفاده کند یه دفعه مج خودم را گرفتم وتلاش کردم انها را از رخت اویز پایین بیاورم تموم انچه استفاده نمیکنم وفقط حفظشان کردم .
شاید انها در کمد فرد دیگری بیشتر به تن شوند ...
نفس میگیرم واز انها دل میکنم ....
برمیگردم باز رنگهای تیره مغزم را درگیر میکنن
حس پوشیدن لباس زرد کجاس چرا رنگ بنفش از من دور است سبز زیبا کجا رفته کی از رنگها گریخته ام با حسرت لباسها را ورق میزنم ذهنم هنوز درگیر است ...من کی فراموش کردم عاشق رنگ قرمز هستم چه کسی مرا دور کرد از دنیای رنگیم ....
تغییر رو باید اغاز کنم روح من عاشق رنگهاست از زندان تیره گی ازادش میکنم .....
زندگیتان مملو از رنگها باد
ارادتمند فریده زینل زاده🙏💝
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.