داستان · کشتی
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
کشتی
یما پسربیست ساله ای بود که همراه با پدر، مادر و خواهر کوچکترش در بندر انزلیزندگی می کردند. جوان رشیدی بود و با هیکلی ورزیده ای کهداشت، همه را مجذوب خود می کرد. عاشق دخترخالهاش بود؛ همیشه با خودش واگویه می کرد: _این خاله کوته فکرم بیچارم نکنه خوبه! ولی بزار ببینم معصومهخودش برابر مادرش میایسته یا نه؟ ولی پدرش... پدرش اخالق سگی داره؛ شاید به خاطر کارم نزاره. خدا کنه کارم درست 85بشه، به خدا زود میرم خواستگاریش؛ ولی می ترسم شکور بزنه تو تک و پوزمون. نیما از کودکی در لنج کوچکی همراه با پدرش کار می کرد و ماهیگیر ماهری از آب درآمده بود. نیما و پدرش رحمان، با ماهیگیری کردن و زحمت زیادی، مقداری پول پس انداز کرده بودند. مدتی به فکرخریدن کشتی بودند تا با کارکردن روی کشتی، هم رونقی به زندگی خود بدهند، هم به زندگی نیما سرو سامانی بدهند. چندروزی بود که رحمان در مورد خرید کشتی با یک فروشنده صحبتکردهبود. یک واسطه به اسم شکور در بنگاه بندر داشت؛ شکور برایجوش دادن به این معامله، با خانواده رحمان رفت و آمد زیادی داشت. نیما جوانی زیرک و باهوش بود و از همان ابتدا به رفتار شکور اعتراض می کرد. _اصال رفتار شکور رو دوست ندارم. چرا این قدر جلز و ولز کنه؟ باید از کارهاش سر در بیارم؛ باید بفهمم توی این معامله چه میقدر سود می کنه. چشمان شکور شبیه قورباغه بیرونزده بود و صدایش مثل کسی بودکه در حال خفه شدن است، با این که مثل کوتوله ها قد بسیار کوتاهی داشت، اما خیلی زیرک بود. خودش را به این در و آن 86دستش را به سمت رحمان دراز کرد وخودش را معرفی کرد: صاحب دیگر کشتی، مرد میانسال الغری با قد متوسط بود که _مجیدی هستم؛ از آشنایی با شما خوشحالم. رحمان دست داد:احوالپرسی کوتاهی بازنجیر درشت نقره بود. بعد از ای را در گردنش آویزان کرده آورد. یکی از صاحبان کشتی، جوان چاق و قد بلندی بود که یک مرد آنجا نشسته بودند. شکور خیلی زود یک صندلی برای رحمان تمجید میتعریف وکرد، وارد بنگاه شدند. صاحب بنگاه به همراه دو که شکور از کشتی به استقبال رحمان و پسرش رفت و در حالی سریع آماده شدند و خودشان را به بنگاه دریا رساندند. شکور با هیجان برای آن ها دست وپا کرده بود، خبر داد. رحمان همراه با پسرش نیما شکور از بنگاه بندر با رحمان تماس گرفت و از کشتی خوبی که باید براشون کاری بکنم. هر چه زودتر سر و سامون بگیره؛ وقت شوهر کردن دخترمم رسیده، _ این بچه جوانه، خامه، نمیدونه کالهبردار و آدم خوب کیه. باید مردسادهدلی بود؛ با خودش فکر می کرد: بعد از مدتی باالخره یک کشتی برای رحمان پیداکرد. رحمان مناسب برای ماهیگیری دست و پا کند. میدرزد تا هر طور که شده برای رحمان، یک کشتی کوچک و 87_محبی هستم؛ شریک مجیدی.در ادامه رو به رحمانکرد و گفت: _آقاجان! من به خاطر مشکلی که دارم، خیلی به پول نیاز دارم؛ دیگه مجبور شدم کشتی سالم خودمو بفروشم.صاحب بنگاه ریش بلند و پر پشت و اندامی هیکلی و درشت داشت و نامش کریم بود. رو به رحمان کرد: _آقا رحمان باید اول بره کشتی رو ببینه، بعد بیاد پای معامله بشینه. رحمان همراه با نیما و شکور به سمت کشتی رفتند. واقعا کشتی سالم و زیبایی بود؛ هر دو به وجد آمده بودند. رحمان با خوشحالی: _المصب مثل عروس می مونه! خوبه... تمیزه. رفتند. طبقه پایین موتور وبدنه موتورخانه رو هم دیدند.خوب وسالم بود. شکور شبیه میمونی که جلوی صاحبش بپر بپر میکند، میپرید و حسابی از کشتی تعریف می کرد. با اینکه نیما از کشتی خوشش آمده بود، اما حسی به او میگفت که یک جای کار میلنگد؛ باورش نمی شد، به قیمت و شرایط کشتی شک کرد بود. _نیما:بابا دل من به این معامله راضی نیست. _رحمان: خب چرا؟ معامله خوبیه که؟ رحمان رو به شکور کرد:_ما یه مقدارو نقد میدیم بقیه اش رو چک؛ ببین قبول می کنه؟ 88_نیما: حاال بزار امشب فکرامون رو بکنیم. ناگهان شکور مانند وزغ وسط حرف نیما پرید:_چرا مُردّدی؟ بزار تمومش کنیم تا پشیمون نشدن. شاید کس دیگه ای رو دستتون اومد. _ رحمان: نه بابا فکر کردن نمیخواد، همه چیز خوبه. شکورجان بریم. وقتی به بنگاه رسیدند، فروشنده ها آنجا نبودند. صاحب بنگاه _کریم_جلوی پای رحمان و نیما بلند شد:_ فروشندهها همین االن رفتن. اگه از کشتی راضی هستی بهشون اطالعبدم. _رحمان:آره خوبه... راضی هستیم. کریم لبخندی زد و ادامه داد:_پس کار معامله رو به ما بسپار. مدارک، چک و سفته، پول و شناسنامه روبزار این جا؛ تا دو روز آینده کشتی رو به نام شما ثبت کنم.میرحمان رو به پسرش کرد: _وخی... وخی... همراه با مدارکی که میگن، شناسنامه و چک عموت رو هم در بیار. مجوز صید و دریانوردی خودم و خودت هم توی پوشه مدارک هست.89در حالی که نیما مُردد بود و با چشم غره به پدرش نگاه می کرد، مدارک را از کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. رحمان رو به کریم کرد:_هر موقع کارهای ثبت تموم شد، به ما اطالع بده. شکور با شور و شعف دست میزد و مبارک باد می گفت. صاحب بنگاه که ظاهر آرامی داشت، دستی به ریشش کشید: _خب مبارکه. حاال دیگه صاحب کشتی شما هستین. برید به کارهایکشتی تون برسید؛ منم سند و شناسنامه و مجوز کشتی رو براتون آمادهمی کنم.خانواده رحمان بسیار خوشحال بودند و سر از پا نمیشناختند؛ مادر نیما هلهله می کرد که خواهرش با هیجان گفت: _بابا... کی میتونیم کشتی رو ببینیم؟_فردا؛ فردا میریم. باید بابت نظافت کشتی با چند نفر هم صحبت کنم تا دستی به سر و روی کشتی بکشیم.نیما و پدرش از ابتدای شب تا صبح، در فکر کشتی بودند؛ رحمان خوشحال بود ونقشه زندگی بعدی را می کشید، اما نیما در ترس و ناباوری به سر می برد و گاهی هم به دخترخاله اش معصومه فکر کرد: می_دیگه باید به فکر مراسم باشم... 90مادر نیما که حسابی ذوقزده بود، مقدمات ناهار را آماده کرد و همگی برایدیدن کشتی راهی بندر شدند. روز اول به خوشحالی و دود کردن اسپند وتمیزکاری کشتی گذشت. ساعت نه صبح روز بعد، سه نفر با لباسهایرسمی و یک نفر با لباس محلی وارد کشتی شدند؛ معلوم بود که غریبه بودند. مردی که لباس محلی پوشیده بود با حیرت و تعجب رو به رحمان کرد و گفت: _سالم آقا. شما کارگر این کشتی هستی؟ رحمان از شنیدن این حرف برآشفته شد و با اخم های در هم رفته گفت: _نه آقاجون! من صاحب این کشتی هستم.مرد محلی نزدیک تر آمد و به رحمان گفت:_ببخشید قربان! ما شوخی نداریم؛ این کشتی رو دیروز به ما فروختن، اینم مجوز و سندش و شناسنامهاش.تا رحمان برگه ی شناسنامه کشتی را دید، سرش گیج رفت. احساس می کرد دنیا بر سرش خراب شده است. وقتی نیما سند کشتی را از پدرش گرفت و آن راخواند، بدون سوال و پرسشی از کشتی بیرون پرید و شروع به دویدن به سمت بنگاهکرد. وقتی به بنگاه رسید، کرکرهی بنگاه را پایین آمده دید.91نیما که حسابی گیج و منگشده بود و دورخودش میچرخید، باسرعت و نفس زنان به طرف بندرگاه برگشت. سراغ شکور وزغ چشم را از رهگذران کنار ساحل می گرفت، اما همه از او بیاطالعبودند. گیج و هراسان به هر طرف می دویدتا این که پیرمرد آفتابسوخته و عصا به دستی که همیشه روزگارش را روی قایق شکستهی کنار ساحل می گذراند، نیما را دید که بی هدف به هر سو دود. او را صدا کرد: می_دنبال کی می گردی؟ چرا این قدر حیرون و سرگردونی؟ چی شده پسر؟ بدن نیما از شدت عرق کردن، خیس آب شده بود؛ دستی روی پیشانیاش کشید و با صدایی گرفته گفت:_دنبال شکور می گردم؛ همون که بهش میگن وزغ. توی بندرگاه پادوی کریمه._ آها... میشناسمش. شکور و کریم دو ساعت پیش با یه قایق بهسمت کشتی مسافربری حرکت کردن؛ عجله کنی بهشون میرسی. نیما که نفسهایش به سختی بال می آمد، پرسید:_نفهمیدی دارن کجا میرن؟ _پیر مرد: فکر کنم رفتن ایستگاه پلیس. آخه کشتی دبی، امشب از بندرگاه کندهمیشه. 92نیما با هر زحمتی که بود سوار یک لنج شد و خودش را به پاسگاه رساند. هر کشتی و قایقی که قصد جداشدن ازبندر را داشت، باید از پاسگاه مُهر تایید می گرفت و بعد از آن می توانست در هر مسیری که خواهد، حرکت کند. نیما در مسیر رسیدن به پاسگاه، خودش را میسرزنش می کرد و زیر لب می گفت: _از اولش هم می دونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست. اون شکور چشم وزغی رو ببینم حالشو می گیرم. بابای ساده لوح منو ببین! باورش شده بود، پول بیزبون رو داد دست اون نامردها. وقتی که بهپاسگاه رسید، مسافران کشتی ها برای دریافت مجوز و بازرسی صف کشیده بودند. مسافران در حال بازرسی بودند که ناگهان نیما، شکور وکریم را دید که همراه با چند برگه و کیف سیاهی که در دست داشتند، در صف مسافران ایستاده بودند. بدون این که فکری یا تاملی بکند، با سرعت و فریاد بلند به طرف آن ها دوید. _ای دزدهای نامرد.... که شکور و کریم، نیما را پشت سرشان دیدند که به طرف همینآنها می دود، پا به فرار گذاشتند. کریم با سرعت خود را به پشت پاسگاه رساند؛ اما شکور همراه با کیف سیاهی که در دستش بود، خود را داخل قایق کوچک ماهیگیریانداخت و شروع به پارو زدن کرد. نیما بیخیال کریم شد و دواندوان به دنبال شکور رفت؛ خود را 93باالخره کشتی رو با سود فروختیم. _ نمیتونی ثابتش کنی. تمام مدارک به اسم مشتری دیگه هست. لبخند تلخی بر لب داشت و با صدای بریده بریده ای گفت:توانست لبشکور که به سختی می های زخمی اش را تکان بدهد، میباورش نمی شد. ای بی وجدان! گفتم ولیچرا؟ چه قدر برای این معامله توی رفت آمد بودی؟ همش به بابام _ ای نامرد! تو به بابای پیر منم رحم نکردی؟وزغ چشم! آخه بودند. اصال آنتن نداشت؛ معلوم بود که از بندرگاه خیلی دور شده نمیدیدند. نیما دستاش را بیرون آورد، اما در جیب کرد و گوشی هایشان کمک میبودند؛ هر چه از چشم گرفتند، اثری از خشکی کتککاری به آب انداخته اند. قایق از بندر دور شده بود و وسط دریا چند دقیقه بی حرکت بودند تا این که متوجه شدند که پاروها را میان بعد از کلی کتک کاری، هر دو خسته و زخمی وسط قایق افتادند؛ به یک ساعت باشکور گالویز شد.سختی و زحمتی که بود، نیما خودش را داخل قایق انداخت و نزدیک قایق جدا کند ولی نیما مقاومتر از آن بود که قایق را رها کند. با هر دستهی پارو چند ضربه محکم به دست های نیما کوبید تا نیما را از به آب انداخت و با شنا کردن خودش را به قایق رساند.شکور با 94_حاال ببین جون سالم به در می بری که بتونی پول بابای منو بخوری! چند ساعت گذشت؛ هر دو خسته و تشنه وسط قایق افتاده بودند. خبری از هیچ کسی نبود، تا روز بعد حالی برایشان نمانده بود؛ هر دو خونآلود شده بودند. نیما به سختی می توانست بنشیند، اما شکور بهخاطر کتکهایی کهاز نیما خورده بود، نمی توانست بنشیند و حرف بزند. در آن میان سایه بزرگی از دور پیدا شد، نیما با بیحالی وخوشحال: _از پاسگاهه؛ آخه این قایق هم مال پاسگاه بود. بزار نجات پیدا کنیم، چنانپدری از تو دربیارم؛ مال مردم رو می خوری بی وجدان! وقتی سایه نزدیک تر شد، متوجه شدند که یک نهنگ غول پیکر در حال نزدیک شدن به قایق آنهاست. انگار بوی خون دست و پای آنها، نهنگ را به طرف قایق کشانده بود. نیما و شکور از ترس و وحشت گوشه ی قایق مچاله شده بودند. وقتی نهنگ به قایق نزدیک شد، چرخی دور آن زد؛ با ضربهی دم نهنگ، قایق به تالطم افتاد. شکور می خواست زرنگی کند و نیما را به آب بیندازد، تا نهنگ با او مشغول باشد و خودش فرار کند. هر دو حسابی ترسیده بودند و دنبال راه فرار بودند، دردهایشان را از ترس نهنگ فراموش کرده بودند و بلند شدهبودند. تا شکور خواست نیما را هول بدهد در دریا، 95نیما ناخواسته نشست وشکور به دریا افتاد. هر چه نیما تالش کرد تا شکور را از آب بیرون بکشد، موفق نشد. نهنگ چرخید و شکور را بلعید.نیما از کیف سیاه به عنوان پارو استفاده می کرد و با تمام وجود تالش می کرد تا مسیر قایق را عوض کند. با هر زحمتی که بود از آن محوطه دور شد؛ دیگر خبری از نهنگ نبود. نیما مشغول پارو زدن با کیف سیاه بود که موجبزرگی آمد و کیف را از دست او گرفت و برد. نیما، تشنه و گرسنه کف قایق افتاده بود که یک قایق ماهیگیری نزدیک آمد و او رانجات داد.وقتی نیما به خودش آمد، یک پلیس به همراه پدر و مادرش کنار تخت اوایستاده بودند و داشتند گریه می کردند. پلیس لبخند بر لب داشت و می گفت: _پسرجان! معجزه شده که نجات پیدا کردی. این کیف سیاه که روی آب افتاده بود، ماهیگیرهارو بهطرف تو کشونده بود. باید از این کیف تشکر کنی.
پایان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.