داستان · فانوس مادربزرگ
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
فانوس مادربزرگ
یکی بود،یکی نبود ،غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.
در روستایی سرسبز و کوچک ،پیرزنی تنها در کلبه ای زندگی میکرد.اهالی روستا پیرزن را بسیار دوست داشتند . او را
" ننه گلی" می نامیدند.
ننه گلی صبح خیلی زود با صدای قوقولی قوقو خروس دم طلایی
بیدار میشد .برای مرغ ، خروس،
اردک و بوقلمون های رنگارنگ
دانه می پاشید و حیاط کوچک خانه را
آب و جارو میزد.یک شب سرد پاییزی
ننه گلی فتیله فانوس نفتی کوچکش را پایین کشید."در حال پهن کردن رختخوابش بود ، ناگهان صدای پارس غیر عادی سگهای ده توجه اش جلب کرد.!!"
- هوهوی سگها که نزدیک و نزدیکتر میشد باعث تعجب او شد .فانوس کوچکش برداشت ،هنوز از کلبه بیرون نرفته بود که صدای داد و فریاد مردان روستا به گوشش رسید.گرگ ! گرگ !
بیچاره شدم ،" گوسفندانم را درید ،خدا میداند گلوی چند راس از آن زبان بسته ها را پاره کرده !!"
_ ننه گلی پیرزن شجاعی بود.اما وقتی به دیوار کوتاه خانه اش فکر کرد دچار ترس و وحشت شد.از طرفی کلبه اش هم به کوه نزدیک
و از خانه های روستا کمی فاصله داشت.
با خود گفت از دست من که کاری بر نمی آید،بهتر است بیرون نروم .در حالی که در کلبه را می بست،صدای یکی از اهالی ده را شنید که از پشت در حیاط صدایش میزند.
_ مادربزرگ گفت: کیه؟ چه خبر شده؟!!
_ مرد گفت : جوادم ،ننه گلی در را باز کن.همه ما نگران شما هستیم .گرگها گرسنه و خطرناکن؛ شما هم سگی ندارید ،دیوار کلبه هم کوتاه است .
بهتر است به خانه ما بیاید تا فردا فکری به حال دیوار کلبه بکنیم.
با اصرار جواد و همسرش مرضیه
ننه گلی قبول کرد .فانوس نفتی اش را خاموش کرده،در کلبه را بست و همراه زن و مرد مهربان روستایی رفت.
مردم ده هنوز در کوچه ها در باره این اتفاق ترسناک حرف میزدند.
- جواد گفت: بخیر گذشت ؛ فقط،چند راس از گوسفندان کدخدا را زخمی کردند.سگهای ده به موقع رسیدند.گرگها از سمت کلبه ننه گلی به طرف کوه فرار کردند.مادربزرگ صبح زود به کلبه برگشت .همین که وارد حیاط شد ،دهانش از تعجب باز ماند.با مقدار زیادی پر پرندگان روبرو شد.باد پرها را به این طرف و آن طرف میبرد.ننه گلی که عاشق پرندگان خانگی قشنگش بود از شدت ناراحتی
روی زمین نشست و های های گریه کرد.
روباه که در کمین مرغ و خروس ها نشسته بود.بعد از رفتن ننه گلی به لانه پرندگان که در محکمی نداشت حمله کرده،
بیشتر مرغ و خروس و جوجه ها را خورده بود.
مرضیه که همراه ننه گلی آمده بود
به جواد گفت : همین امروز با کمک مردان ده دست به کار شوید.
همان روز مردم روستا با کمک یکدیگر دیوار خانه ننه گلی را بلند و محکم ساختند .پس از آن برای پرندگان لانه ای بزرگ با در محکم درست کردند.
روزهای سرد پاییز و زمستان از پی هم میگذشت و ننه گلی برای پسر ،عروس و نوه هایش دلتنگ و دلتنگ تر میشد.
یک روز که ننه گلی بیشتر از همیشه دلتنگ بچه ها شده بود و امیدی به آمدن آنها نداشت.
احساس کرد چشمهایش تار می بیند.وارد کلبه شد تا چراغ فانوس را روشن کند.اما همین که میخواست فانوس آویزان به میخ روی دیوار را بردارد دستش لرزید و فانوس افتاد و شیشه نازک آن چند تکه شد.ننه گلی غمگین و ناراحت در تاریکی نشست .چشمش جایی را نمیدید.بفکر چاره بود که همه جای کلبه روشن شد .مات و مبهوت همه جا را نگاه میکرد .ناگهان در باز شد و مراد با ماشین وارد حیاط شد.پیرزن
چنان از دیدن آنها خوشحال شد که نمیتوانست چیزی بگوید .مراد و همسرش نازنین ننه گلی را بغل کردند و از اینکه نتوانستند زودتر بیایند عذرخواهی کردند .مادر بزرگ با دیدن نوه هایش نیکا و نیما که خواب بودن از ذوق به گریه افتاد .مراد چراغ فانوس بزرگ و پرنوری که برای مادر آورده بود را روشن کرد.
صبح زود همگی بیدار شدند .بچه ها با دیدن مادر بزرگ کلی ذوق کردند .صدای خنده نیما و نیکا که دنبال مرغ ،خروس و اردکها میدویدند
حال و هوای کلبه مادربزرگ گلی را عوض کرده بود.مرضیه با ظرف شیر تازه وارد حیاط شد و به مهمان ها خوش آمد گفت .مادر بزرگ گلی از ماجرای گرگ چیزی به مراد نگفت .
چون میترسید او را با خودشان به شهر ببرند.با نزدیک شدن فصل بهار حال و هوای روستا دیدنی بود.همه جا سرسبز و زیبا شده بود .نازنین عروس ننه گلی از باغچه سبزی تازه می چید و از بودن در روستا لذت میبرد.
همگی در تدارک مراسم عید نوروز بودن و ننه گلی بهترین روزهای عمرش را با خوشحالی در کنار بچه ها میگذراند.مراد از ماجرای حمله گرگ از زبان اهالی ده با خبر شد و تصمیم گرفت ننه گلی را بعد از تعطیلات نوروز همراه خودشان به شهر ببرد.ننه گلی قبول نکرد و مردم ده هم که ننه گلی را پیرزن دانای ده میدانستند،که بارها با دستان شفابخش نوزادان شان را از بیماری نجات داده بود .قول دادند از ننه گلی به خوبی مراقبت کنند و مراد را راضی کردند مادرش را به شهر نبرد.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.