قسمت ۱

داستان · مرد خنده رو

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

سه‌شنبه ۲ آذر۱۳۶۶

هوا سرد و تاریک بود. پیاده به سمت خانه می‌رفتم. که با صدای جیغ زنی که کمک می‌خواست، ایستادم. آن‌طرف خیابان بود و چند نفری اطرافش جمع شده بودند. من هم رفتم آنجا... زنی جوان بود. دنبال گوشواره‌اش روی زمین می‌گشت و التماس می‌کرد پیدایش کنید... آن‌طرف‌تر دختری پانزده، شانزده ساله با هیکلی درشت و موهای پریشان کنار پیرمردی که ساکت بود، دنبال گیره‌‌مویش روی زمین می‌گشت... پلیس جوانی دست زن را که به طرف دختر جوان حمله ور می‌شد، گرفت و به خونسردی دعوتش می‌کرد...یک مرتبه زن برای مردی که لنگه گوشواره‌اش را پیدا کرد، دعا کرد و گفت: خدا خیرت بده آقا... این دختر بی‌شرم گوشم کشید که افتاد... پرسیدم خانم این دختر کیه؟ در حالی‌که به دنبال پلیس جوانی که دستش را می‌کشید و از مردم می‌خواست محل را ترک کنند؛ می رفت، برگشت به طرفم و عصبانی گفت: دختر نمک به حروممه، شیرم حلالش نمی‌کنم... بی‌حیا رفته با یه پیرمرد شصت و پنج ساله..‌. می‌گه دوسش دارم... وااای مردم .... شما بگید، من چیکار کنم هااا! و محکم کوبید به سر خودش و با گریه گفت: تازه مرتیکه مفنگی کلاه‌بردارم هست... چند ماهه از زندان آزاد شده..‌. همه هاج و واج نگاه می‌کردندو من نگاهی به پیرمرد که ساکت کنار همان دختر ایستاده بود کردم هفتاد سالی داشت... دختر به پیرمردِ ریلکس و خونسرد می‌گفت:《 ببین چقدر موهامو کنده...》زن جوان که سی ساله بنظر می رسید، دستش را از دست پلیس کشید و برگشت به سمت دختر و گفت: میرم کلانتری پرونده کلا‌ه برداری و جرم‌های دیگه‌شو می‌کشم بیرررووون ... دستشو رو می‌کنم برات احمق زبون نفهم من مادرتم دشمنت که نیستم... نزدیک زن که انگار دوست داشت درد‌دل کند، رفتم و گفتم این آقا پدربزرگشه؟ فریاد زد: نهههه بابای بی‌عرضه و بی‌غیرتشه...هر چی می‌کشم از دست این پیرمرد پول پرسته... آقاااا.... و من مات و مبهوت ایستاده بودم. نمی دونستم بخندم یا گریه کنم . اما خندیدم... ادامه دارد...اما با موضوعاتی دیگر...

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «مرد خنده رو»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.