داستان · من یک زنم.
قسمت ۱
به قلمِ taraneh kazemi
به نام خدا. همین طور هاج و واج به مادرم و خاله کوچیکم که با خوشحالی به سمت من می امدن و میگفتن: عزیزم تو کی انقدر بزرگ شدی! کی انقد خانوم شدی . نگاه میکردم و اب خنک شیر روی دست هام میریخت آب شیر و بستم. شهرستان ما چون توی منطقه کوهستانی قرار داشت با این که الان اواسط ماه شهریور بود اما هوا رو به خنکی میرفت و آب شیر ها مثل آبی که درون یخجال باشه زلال و سرد بود. لباس ها رو توی تشت رها کردم و بلند شدم. نگاه سوالی به خاله نگارم انداختم، خاله سری به علامت تاسف تکون داد و اخم کرد نمیدونم چرا دلم شور زد مامان با شور به سمتم امد و با خنده گفت: ترانه میدونی چی شده؟ برات خواستگار امده همین الان خاله مریمت زنگ زد و گفت... نمیدونم چرا یهو احساس کردم راه گلوم بسته شده و دلشوره ام بیشتر حس اظطراب و استرس لرزش توی دست و پاهام ایجاد کرد و نگاهم رو گیج از مامان به خاله کوچیکه از خاله ب مامان می چرخوندم و نمیدونستم الان باید چی بگم. خب خواستگار امده ک امده چرا انقدر خوشحالن نمیدونم ناراحت بودم یا گیج شده بودم انگار شوکه شده بودم. من همین چند روز پیش قبل از این که بیایم سمت شهرستان تو کوچه با بچه های همسایه لی لی بازی میکردم و الان برام خواستگار امده بود .البته این موضوع ک توی سن کم تو شهرستان و قوم خیش و اقوام ما ازدواج میکردن یه چیز طبیعی و مرسوم بود اما دخترهایی که شهرستان بزرگ شده بودن خیلی زود به بلوغ فکری میرسیدن و میدونستن ک حداکثر تا ۱۴ سالگی خونه پدر مادرشون هستن و بعدش سیل خواستگارا ب در خونه هاشون رون میشد و بی تردید ازدواج میکردن به خاطر همین خیلی خیلی بیشتر از من از زندگی سر در میاوردن و به طور مثال یکی مثل من و با سیاست با لب تشته تا چشمه میبردن و برمیگردوندن. با این حال شونه بالا انداختم و رو به مادرم گفتم: خب؟ کیه که خاله خبرشو داده؟ چرا حالا انقد خوشحالین ؟ مادرم خندید : اخ باورم نمیشد که تو انقد بزرگ شدی ک برات خواستگار پیدا بشه. خاله نگارم از داخل ایوون گفت: وا آبجی حرفا میزنی مگه همین دو هفته پیش نبود زنگ زدم گفتم جاریم برای برادرش ترانه رو خواسته ازتون اجازه میخان برای خواستگاری خیلی تند و رک گفتین نه ترانه بچه اس چی از زندگی کردن و ساختن بلده و میفهمه ک شوهرش بدم؟؟ مادرم نگاهی به خاله انداخت: نگفتم ک الان برش میدارم و میبرم میذارمش خونه خواستگارش که فقط خوشحالم ک دخترم انقد خانوم شده که براش خواستگار میاد. عزیز خندید و گفت: تازه دیرم شده اخم کردم : چندسالمه مگه عزیز گفت: من هم سن تو بودم دو تا بچه داشتم خاله نگار همین طور که به عزیز برای پاک کردن سبزی آش کمک میکرد گفت: مادر مگه ما زود شوهر کردیم چ گلی به سرمون زدن ک ترانه عقب مونده؟ بعدم چهارده ساله های دوران شما و ما با این دختر فرق میکنه حتی دخترای اینجا ک همسن ترانه هستن زود به بلوغ رسیدن و از همه چی سر درمیارن اما ترانه نه هنوز خام و ساده تو عالم بچگیش نمبتونه زندگی بچرخونه. عزیز ک تند تند تره هارو پاک میکرد گفت: مگه خودت الان نگفتی ک واسط شدی برای برادر جاریت؟ خاله گفت: ای بابا مادر من فقط اطلاع دادم تا به آبجی گفته باشم وگرنه خودم میخاستم به جاریم بگم ک هنوز ازدواج برای ترانه زوده ک آبجی هم با من هم نظر بود. دوباره نشستم و مشغول آب کشیدن لباس های داخل تشت شدم عزیزم هنوز لباس شویی نداشت و ما هر وقت به اینجا می امدیم با دست لباس هارو میشستیم خاله نگار از مادرم پرسید: حالا کی هستن؟ مریم از کجا میشناختشون؟ مادرم دستهاش و اب کشید و سبزی های پاک شده رو برای شستن ب کنار شیر اب اورد : از طایفه محمدی هستن دخترشون منیژه یادته؟ عمه پسره میشه با مریم همسایه ان و انگار دو روز پیش که مادر ترانه رو با خودش به جشن عقددختر همسایه اشون برده مادر و عمه پسره ترانه رو موقع رقصیدن دیدن و پسندیدن و بعد با مریم درمیون گذاشتن تا اجازه برای خواستگاری بگیرن. توی دلم آشوب بود راستش رو بخاین واقعا بچه بودم و نمیدونستم ک دارن در مورد چ موضوع مهمی که به اینده من مربوطه حرف میزدن و فقط به این فکر میکردم ک یعنی انقدی بزرگ شدم ک میتونم برا خودم خونه داشته باشم و کلی طلا و وسایل بخرم؟ سریع سرمو تکون دادم نه من دلم پیش رضا بود اصلا نمیدونستم معنی واقعی عشق و دوست داشتن چیه ولی دلم برای اون تنگ میشد و هر وقت از دور میدیدمش پروانه ها توی دلم ب پرواز درمیومدن و قلبم تند تند میزد با این که خیلی اذیتم میکرد اما ازش دلسرد نمیشدم از وقتی هم ک امدیم اینجا یکبار بیشتر باهاش تلفنی حرف نزدم و دلم براش تنگ شده بود. در واقع رابطه انچنان جدی هم نبود دوران ما زیاد دختر و پسر ها ازادی نداشتن و فقط با نامه یا تعداد محدودی ک منم جزوشون بودم با گوشی، گوشی کشویی که برای برادر بزرگترم بود بعد از خرید گوشی دیگه اون و به من داده بود با پیامک و زنگ با هم در ارتباط بودیم والا برادرم خیلی تعصبی بود و خیلی روی من و رفت و امدم حساس بود حتی گاهی مواقع میشد که یواشکی تعقیم میکرد که از کارای من سردربیاره و من حتی از پدرم بیشتر از اون حساب میبردم.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «من یک زنم.»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.