داستان · مسافرتهای تابستونی
قسمت ۱
به قلمِ فریده زینل زاده
مسافرتهای تابستونی
اون زمون که هر ایرانی یک پیکان شعار بود تقریبا سالی یکبار رو هر ایرانی با همون پیکان راهی جاده های شمال میشد رو سر هر پیکان یه چادر شب پر رختخواب بسته میشد و تو جاده محال بود این منظره به چشمت نخوره، چادرشب های رنگی که تو دلش پتو و بالشت داشت برا خوابیدن کنار جاده یا داخل پارک ویاکناربلوار .
سفرهای اون روزا شبیه هم بود معمولا گروهی سفر میرفتن گاهی بچه ها تو ماشینهای همدیگه بودن تو ماشین یه پلاستیک پر تنقلات بود که از خونه برمیداشتن ومامان خونواده تو راه هم مشغول پذیرایی از بقیه بود وحساب خوراکیا رو داشت وخوب میدونست هر کدوم رو کی رو کنه وبدست بچه ها بده.
معمولا صبح سحر حرکت بود وصبحونهِ در راه مسیراز لذتای فراموش نشدنی سفر بود استانبولی پلو واُملت دویار همراهِ سفر بودن.
خوابیدن تو یک ردیف کنار هم تو بلوار هر شهری هم همیشه عالی بودوخیلی عادی، بدون نگرانی همه ردیف کنار هم خسته از راه طولانی مست خواب میشدیم وبا تابش آفتاب واحساس گرمای صبح از خواب بیدار وبعد خوردن صبحونه راهی ادامه سفر ...
معمولااگر غروب به شهری که ساحل داشت میرسیدیم حتما به تماشای فرو رفتن خورشید تو اب مینشستیم
شب تو پلاژهای حصیری به خواب میرفتیم وروز بعد از شوق اب بازی وشن بازی اول صبح بیدار وهوشیار.
تو ساحل ژست گرفتن وعکس انداختن حتمی بودو هنوز اون عکسا تو البومای قدیمی هست مثل این روزا نیست که دیگه عکسا تو هارد کامپیوتر بمونه وحتی خاطره هم نشه...
عصر همراه خوردن بلال، غروب خورشید ونگاه میکردیم اونقدرکنار دریا میموندیم تا کاملا تاریک بشه آسمون وبعد صدای دریا رو گوش میدادیم وگوشه چادر مامان رو تنمون که کمی سردشده بود از باد، میکشیدیم ....
چقدر شیرینه حتی به یاد اوردن اون خاطرات ....
اون روزا تعدادستاره های هتل برامون اهمیت نداشت زیر سقف اسمون آرومترین خوابها رو تجربه کردیم واملتهای خوشمزه دورهم از تموم غذاهای این روزا خوشمزه تر بود چقدر دلای بی آلایشمون ما رو شاد نگه میداشت حتی تماشای اون مغازه های مسیر جادهِ که پر کلاه وسبد وچیزمیزای رنگی رنگی وخوشگل بود هم شادمون میکرد اگه یه خرید کوچیک هم میکردیم که وای اون روز خوشبخترین آدم زمین بودیم ....
نمیدونم راز اون لحظه ها چی بود که شیرینی اون هنوز هم تو دلمون حس میشه شاید همه مثل هم بودیم وکسی حسرت سفر دیگری رو نمیخورد هرلحظه زندگیمون مال خودمون ومربوط به خودمون بود سریع نمیرفت تو فضای مجازی ودل یکی دیگه رو اب نمیکردعکس غذامون وهتل اقامتمون اهمیت نداشت وپخش نمیشد تو اینستا...
اون روزا این اتفاقها دغدغه ای نبود برامون ازاد ورها خوش بودیم
بیاین این بندهایی که عنکبوت مجازی به دست وپامون بسته پاره کنیم از اسارت عکس وفیلم واستوری بیایم بیرون شاید خوشی اون روزا مهمون دلمون بشه.
سادگی ارامش هم همراهش میاره بیاین رها کنیم خودمونو از بندهای مجازی خیلی حیفه روزگارمون اینگونه بگذره و زمان حال واستفاده از لحظه رو از دست بدیم
دلتون مملو از شادی عمیق وواقعی
ارادتمند فریده زینل زاده 🙏💝
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.