داستان · از غار کوگان تا بام ایران
قسمت ۱
به قلمِ فرشته پورنصیر
دادآباد؛ سرزمین ریشههای من
من از دادآباد میآیم؛ جایی در دل زاگرس که طبیعتش از کودکی در ذهن و قلب من مانده است. سرزمینی میان کوهها، چشمهها و خاطراتی که بخش مهمی از هویت من را ساختهاند.
در زیر کوه، چشمهای میجوشید که نامش دادا نصرت بود. آبش زلال و بینظیر بود و برای من تنها یک چشمه نبود؛ بخشی از خاطرات کودکی و تصویر ماندگار سرزمینم بود. چشمه هنوز هم وجود دارد، اگرچه امروز آب آن را لولهکشی کردهاند.
در دادآباد، قلعهای با چهار برج و کنگرههای زیبا قرار داشت؛ قلعهای با درِ چوبی قدیمی که شکوه و حالوهوای گذشته را در خود داشت. این قلعه به پدربزرگم، حاج علیمرادخان پورنصیرخانی جودکی، مربوط بود.
پدربزرگم در خاطرات خانواده و مردم منطقه، مردی مردمدار، باوقار، عادل، مبارز و مقتدر بود. پس از تبعید به تهران و تبریز، به دادآباد آمد و در آنجا قلعه را با امکاناتی محدود بنا کرد؛ در روزگاری که راه دسترسی ماشین وجود نداشت و ساختن چنین بنایی آسان نبود.
در کنار این قلعه، نام قلعه نصیر و قلعه کوماس نیز در خاطرات خانوادگی ما باقی مانده است؛ قلعههایی که در منطقهای با فاصلهای کم از دادآباد قرار داشتند و به گذشته خانواده ما پیوند داشتند.
آنچه از آن روزگار برای من باقی مانده، فقط نام قلعهها و چشمه نیست. من در میان همین کوهها و چشماندازهای زاگرس بزرگ شدم؛ جایی که بعدها فهمیدم طبیعت، بیآنکه بدانم، آرامآرام مرا برای آشنایی با کوه آماده میکرد.
آن روزها هنوز نمیدانستم کوه قرار است روزی بخش مهمی از زندگی من شود.
هنوز نمیدانستم سالها بعد، وقتی قدم در مسیر کوهنوردی میگذارم، بخشی از آن حس آشنای کودکی را دوباره پیدا خواهم کرد.
و هنوز نمیدانستم نخستین جرقه این عشق، در غار کوگان و در کنار پدرم روشن شده است.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.