داستان · اسکیزوفرنی
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
اسکیزوفرنی
ساعت دو ظهر، هوا به اوج گرمای خودش رسیده بود. خورشید حتی از دیوارِ خانه ها، گرمایش را بر سر همه میپاشید. شهین زیر چادرِ سیاهش، گرمای تابستان را قایم کرده بود و خودش هم از گرما کلافه بود. بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی، به مرکز رسید. عرقِ پیشانیاش، روی گونه های پوست به استخوان چسبیدهاش می چکید و از شدت گرما، چادرش به قدِ بلند و لا غرش بود. چسبیده شهین، هر روز دقیقا سر ساعت مقرر به درب مرکز می رسید. وقتی وارد دفتر مرکز شد، همکارانش را در حال عوض کردن لباسهایشان دید. یکی از همکارانش امروز هم سررسید قسطهامه؛ از بانک زن گزدن که اینبار حقوق رو بدن، یک راست برای قسط بانک میره! با لبخند تلخی ادامه داد: _ظاهرا باید این ماه هوا بخوریم! شهین در حال صحبت کردن بود که ناگهان درد شدیدی در ناحیه ی ساقِ پا و زانو امانش را برید. صورت خود را از درد مچاله کرده بود و پاهایش را ماساژ میداد. یاد داروهای تجویز شده ی دکتر افتاد که حتما باید آن ها را تهیه میکرد. به آرامی گفت: _آه... امان از این آرتروز لعنتی! فلجم کرده. راستی نرگس این ام آر آی کجاست؟ هزینه اش چقدره؟ نرگس که در حال پوشیدن مقنعهی سفیدش بود، شانه ای باال انداخت: _نمیدونم!شهین دوباره پاهایش را فشار داد: _هزینه ی اینم اضافه شد با همهی بدبختی سر و صداهایی که از بیرون میآمد باعث شد هر دو چند ثانیه با تعجب، به هم نگاه کنند. شهین خودکارش را روی دفتر رها کرد و بلند شد تا ببیند چه خبر شده! صدای دعوا از اتاق بزرگسالان میآمد. به سمت آنجا رفت. قبل از ورود به اتاق،ناگهان دستی از پشت، گلویش را گرفت و کسی او را زیر تخت انداخت. ناگهان یکی روی سینهاش نشست. وقتی خوب دقت کرد، ستاره را دید که از عصبانیت، پوست صورتش مثل لبو قرمز شده و با دو دستش گلوی او را فشار می دهد. نفس شهین بند آمده بود. ازترس مرگ، سریعا با دست چپ خود، فکّ ستاره را باال برد و فشار دادتا بتواند از دستش خالصی پیدا کند؛ اما انگشت شست شهین، بین دندان های زرد و کج وکولهی ستاره افتاد و ستاره آن را با تمام وجود فشار داد. درد شدیدی در دستش پیچید. صدای شکستن استخوان انگشتش را به وضوح شنید. از درد به خود میپیچید. نمیتوانست نفس بکشد. فشار دندانهای ستاره لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد. شهین فشار شدیدی را روی رگ های مغز و چشمانش احساس میکرد؛ عزرائیل را در چند قدمی خود حس میکرد! چهره ی ستاره، به سرخیِ روسری اش در آمده بود؛ 32چشمانش از حدقه بیرون زده و پیشانی اش متورم شده بود؛ از دهانش کف جاری بود و با خشمی بی نهایت تکرار می کرد: _سرِ من داد می زنی؟ میکشمت!!! دوباره عصبی غرید: _که رو...رو... روو... روسریهای من رو بردی؟ ها؟!با سر و صدای ستاره و جیغی که شهین در هنگام افتادن زیر تخت کشید، همکارش خود را به آنجا رساند؛ اما هر کاریمیکرد، نمیتوانست شهین را از زیر دست ستاره نجات دهد. با جیغ زدن نرگس و فریاد معلولین، اتاق مثل یک سالن ورزشی شده بود. تمام لباس های شهین پاره و صورتش زخمی و کبود شده بود؛ به سختی نفس میکشید. تا دستان ستاره کمی شل شد؛ شهین به سرفه افتاد و نفسِ بند آمده اش بریده بریده از گلویش خارج شد. وقتی شهین به خودش آمد، ستاره را بی حال روی زمین دید؛ به سختی دستی به مقنعه اش کشید و گلویش را از درد گرفت. ستاره با چشمانی باز به پشت افتاده بود و به سختی نفس میکشید! شهین با هر زحمتی که بود از روی زمین بلند شد و سراغ ستاره رفت. اما هر چه او را صدا کرد، جوابی نشنید! 33ترس و نگرانی تمام وجودش را فراگرفت. با کمک نرگس، بدن کوفته ی ستاره را کشان کشان به داخل سالن بردند. دست و پاهای شهین میلرزید؛ گویا تمام مفاصلش خشک شده بودند. انگشتش له شده بود و درد شدیدی داشت. معلول هایی که از لحاظ عقالنی وضعیت بهتری داشتند، گریه می کردند و آن هایی که درکی از وضع به وجود آمده نداشتند، کف میزدند! بلبشویی در سالنبه پا شده بود که کنترل آن خیلی سخت بود. ناگهان زنگِ درب سالن مرکزبه صدا درآمد. درب باز شد و آقای رجبی وارد شد. از هیاهوی معلولین و از ظاهر به هم ریخته ی شهین شوکه شده بود. متعجب و با ابروهایی باالپریده پرسید:_معلوم هست چی شده؟! اینجا چه خبره؟ شهین با حالتی آشفته و همراه با گریه جواب داد: _بدبخت شدیم، ستاره نفس نمی کشه. حالش خیلی بده. آقای رجبی جلوتر آمد و نیم نگاهی به جسم بیجان ستاره کرد:_کمک کنید سریع با ماشین اداره ببریمش بیمارستان!!!!آقای رجبی با عجله سوئیچ ماشین را که از بدو ورود در دستش بود، داخل جیب کت خود گذاشت؛ به سمت ستاره رفت و جوریکه انگار میخواهد وزنه ای را از روی زمین بردارد، 34دست هایش را باز کرد وزیر بغل ستاره را گرفت. شهین هم که حال خوبی نداشت، با بی حالی و سختی پاهای ستاره را بلند کرد. با کمک آقای رجبی، ستاره را پشت وانت باری که داخلش پر از وپرت بود، به آرامی خواباندند. شهین با یونیفرم پاره و دردِ خرتشدید دست و پا، سوار وانت بار شد. در حالی که دستان ستاره را محکم در دستش گرفته بود به همکارش گفت: _خیلی مواظب بچه ها باش!ماشین در حیاط مرکز دور زد، تا نزدیک درب خروجی شد، صدایی به گوش شهین رسید. پشت سرش را نگاه کرد، همکارش را دید که با در دست گرفتن پوشهای به دنبال ماشین میدود. شهین به پنجره ی پشت وانت ضربه زد؛ ماشین ایستاد. نرگس که نفس نفس میزد، پوشه را به شهین داد:_پرونده ش یادت رفته، بیا بگیر الزمت میشه. نرگس به محض تحویل پوشه، زود به سمت مرکز برگشت. وانت بار به طرف بیمارستان حرکت کرد. با تنی خسته از روی صندلی بلند شد تا با شهین دست بدهد. با اخم و سگرمه های در هم رفته و با رنگ پریدگی، شروع به گله و شکایت کرد: _امروز، روز سختی داشتیم! از صبح تا ظهر فقط می دویدیم! با اینکه امروز، هم روزِ مالقات بود و هم بازرس اومده بود، نظافت مرکز رو هم ما دو نفر انجام دادیم! همینطور یک ریزصحبت میکرد. حمیده، یکی از معلولینِ مسن مرکز، طبق معمول کنار درب پرستاری ایستاده بود و تندتند دست روی سر بی مویش میکشید؛ نجواکنان و عصبانی این پا و آنپا میکرد؛ گاهی بین لب های کوتاه و دندان های زرد و چرکینش،لبخند کم رنگ و بی معنایی ظاهر میشد. بدون وقفه گفت: می_مالِ خودمه؛ به ستاره نمیدم!حمیده نیم نگاهی به شهین انداخت: 26_دادا... ستاره امروز بچه هارو کتک زده؛ دستم رو ببین! دستش را دراز کرد و انگشت های کج و کولهاش را به شهین نشان داد. شهین صبورانه به حرفهای حمیده گوش میداد و گاهی زیرچشمی به حمیده نگاه می کرد. شهین چیزی نگفت؛ فهمید امروز شیفت دشواری خواهد داشت! با لبخندی تلخ رو به همکارانش گفت: _ای بابا... چه روزی این جا آرامش داشته که امروز داشته باشیم؟! یکی از همکارانِ شیفت صبح به شهین اشاره کرد که برویم شیفت را تحویل بدهیم. شهین هم با تایید حرف های همکارش از روی صندلی بلند شد و همراه همکارش، به بازرسی و تحویل گرفتن شیفت مشغول شد. با هم به اتاقهای مرکز سرکشی میکردند. درحال تحویل شیفت، ستاره، یکی از معلولین زورگو و ناآرام مرکز که هیکل درشت و قد متوسطی داشت، با صورتی پر از جوش های چرکین و آبلههایی که مدام با آنها ور می رفت، همراه با حرکات تند و مضطربی که حتی خودش را هم کالفه کرده بود، با عصبانیت و 27عجله به طرف شهین آمد. شهین یک نگاه گذرا به ستاره انداخت و نجواکنان با خود گفت:_باز چشمم بهش افتاد. خدایا کمک مون کن از دست این عفریته؛ واقعا دیگه خسته و کالفه شدیم! رو به ستاره کرد: _چی میگی؟ستاره به لکنت افتاد و بریده بریده جواب داد: _دادا شهین! این حمیده روسری هایی که برامون آوردن رو برای خودش برده! تتت...تتتااا....تازه منم کتک زده! با کفِ دست، پنج انگشتش را رو به حمیده نشان داد: _بدبخت گدا! آب دهانش را به طرف حمیده پاشید و چنگالی هم به طرفش حواله کرد. کمکم دعوایی بین آنها در حال سر گرفتن بود. شهین که مشغول تحویل شیفت بود، با فریادی بلند آن ها را از هم جدا کرد. حمیده ی بینوا که ترسیده بود، خودش را کنار کشید و با جیغی بلند گفت:_آی... آی... 28دستانش را روی سرش قرار داد و خم شد. دادا شهین! ستاره منو زنه... میستاره با تنفر و عصبانیت به حمیده غرید: _خدا مرگت بده؛ می کشمت! ستاره باز هم پنجه گذاشت وگفت:_ام... ام... ام... ستاره به طرف اتاقش رفت. حمیده ذر حالی که چیزی در دستانش گذاشته بود، لنگ لنگان به سمت دفتر پرستاری رفت. شهین که متعجب شدهبود از او پرسید: _چی توی دستته؟حمیده مشتش را باز کرد. چند عدد قرص بود. شهین با عصبانیت به سمتش رفت:_ باز رفتی سراغ سطل زبالهی اتاقت؟!! ببر بنداز تو آشغالی دستت رو بشور؛ برو دیگه. حمیده، الک پشت وار از دفتر دور شد. شهین ناراحت و عصبی غرید: _شیفت رو تحویل نگرفته، شروع شد! 29بعد از تحویل شیفت، درب سالن به صدا در آمد. همکار دیگرش نرگس، با مانتویی قهوه ای، کیف و کفش ست شده، در حالتی که برچسبِ روی آستین مانتویش کنده نشده بود، وارد شد. معلوم بود که شب جایی دعوت است که اینطور دستی به سر و روی خودش کشیده بود! جثهی ریزش داخل مانتو وول میخورد. بدون توجه به حال و هوای سالن _با سرخوشی و خنده که توجه معلولها را هم به خود جلب کرده بود_وارد شد و بعد به اتاق پرستاری رفت. با همکاران صبح کار سالم و احوال پرسی کرد. بعد از چند دقیقه پرستاران به نوبت مرکز را ترک کردند. موقع بستن درب سالن، شهین رو به نرگس کرد: _امروز صبح، روز سختی داشتن. تا اومدم، حمیده و ستاره با هم درگیر شدن؛ خدا رحم کنه.همکارش نرگس، بی خیال شانه باال انداخت:_مگه روزی بوده غیر این باشه؟! شهین هم با بی حوصلگی، بعد از امضای دفتر حضور و غیاب، شروع به نوشتن گزارش مرکز کرد. نرگس در حال پوشیدن یونیفرم، نیم نگاهی به شهین انداخت و گفت: _چی شده؟ انگار بی حوصله ای؟! 30شهین به آرامی گفت: _ هیچی... هم توی خونه کار زیادی میکنیم هم اینجا. مثل... کار میکنیم. امروز هم سررسید قسطهامه؛ از بانک زنگزدن که اینبار حقوق رو بدن، یک راست برای قسط بانک میره! با لبخند تلخی ادامه داد: _ظاهرا باید این ماه هوا بخوریم! شهین در حال صحبت کردن بود که ناگهان درد شدیدی در ناحیهی ساقِ پا و زانو امانش را برید. صورت خود را از درد مچاله کرده بود و پاهایش را ماساژ میداد. یاد داروهای تجویز شده ی دکتر افتاد که حتما باید آن ها را تهیه میکرد. به آرامی گفت: _آه... امان از این آرتروز لعنتی! فلجم کرده. راستی نرگس این ام آر آی کجاست؟ هزینهش چقدره؟ نرگس که در حال پوشیدن مقنعهی سفیدش بود، شانه ای باال انداخت: _نمیدونم!شهین دوباره پاهایش را فشار داد: _هزینه ی اینم اضافه شد به همهی بدبختیهام.31سر و صداهایی که از بیرون میآمد باعث شد هر دو چند ثانیه با تعجب، به هم نگاه کنند. شهین خودکارش را روی دفتر رها کرد و بلند شد تا ببیند چه خبر شده! صدای دعوا از اتاق بزرگساالن میآمد. به سمت آنجا رفت. قبل از ورود به اتاق،ناگهان دستی از پشت، گلویش را گرفت و کسی او را زیر تخت انداخت. ناگهان یکی روی سینهاش نشست. وقتی خوب دقت کرد، ستاره را دید که از عصبانیت، پوست صورتش مثل لبو قرمز شده و با دو دستش گلوی او را فشار می دهد. نفس شهین بند آمده بود. ازترس مرگ، سریعا با دست چپ خود، فکّ ستاره را باال برد و فشار دادتا بتواند از دستش خالصی پیدا کند؛ اما انگشت شست شهین، بین دندان های زرد و کج وکولهی ستاره افتاد و ستاره آن را با تمام وجود فشار داد. درد شدیدی در دستش پیچید. صدای شکستن استخوان انگشتش را به وضوح شنید. از درد به خود میپیچید. نمیتوانست نفس بکشد. فشار دندانهای ستاره لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد. شهین فشار شدیدی را روی رگ های مغز و چشمانش احساس میکرد؛ عزرائیل را در چند قدمی خود حس میکرد! چهره ی ستاره، به سرخیِ روسری اش در آمده بود؛ 32چشمانش از حدقه بیرون زده و پیشانی اش متورم شده بود؛ از دهانش کف جاری بود و با خشمی بی نهایت تکرار می کرد: _سرِ من داد می زنی؟ میکشمت!!! دوباره عصبی غرید: _که رو...رو... روو... روسریهای من رو بردی؟ ها؟!با سر و صدای ستاره و جیغی که شهین در هنگام افتادن زیر تخت کشید، همکارش خود را به آنجا رساند؛ اما هر کاریمیکرد، نمیتوانست شهین را از زیر دست ستاره نجات دهد. با جیغ زدن نرگس و فریاد معلولین، اتاق مثل یک سالن ورزشی شده بود. تمام لباس های شهین پاره و صورتش زخمی و کبود شده بود؛ به سختی نفس میکشید. تا دستان ستاره کمی شل شد؛ شهین به سرفه افتاد و نفسِ بند آمده اش بریده بریده از گلویش خارج شد. وقتی شهین به خودش آمد، ستاره را بی حال روی زمین دید؛ به سختی دستی به مقنعه اش کشید و گلویش را از درد گرفت. ستاره با چشمانی باز به پشت افتاده بود و به سختی نفس میکشید! شهین با هر زحمتی که بود از روی زمین بلند شد و سراغ ستاره رفت. اما هر چه او را صدا کرد، جوابی نشنید! 33ترس و نگرانی تمام وجودش را فراگرفت. با کمک نرگس، بدن کوفته ی ستاره را کشان کشان به داخل سالن بردند. دست و پاهای شهین میلرزید؛ گویا تمام مفاصلش خشک شده بودند. انگشتش له شده بود و درد شدیدی داشت. معلول هایی که از لحاظ عقالنی وضعیت بهتری داشتند، گریه می کردند و آن هایی که درکی از وضع به وجود آمده نداشتند، کف میزدند! بلبشویی در سالنبه پا شده بود که کنترل آن خیلی سخت بود. ناگهان زنگِ درب سالن مرکزبه صدا درآمد. درب باز شد و آقای رجبی وارد شد. از هیاهوی معلولین و از ظاهر به هم ریخته ی شهین شوکه شده بود. متعجب و با ابروهایی باالپریده پرسید:_معلوم هست چی شده؟! اینجا چه خبره؟ شهین با حالتی آشفته و همراه با گریه جواب داد: _بدبخت شدیم، ستاره نفس نمی کشه. حالش خیلی بده. آقای رجبی جلوتر آمد و نیم نگاهی به جسم بیجان ستاره کرد:_کمک کنید سریع با ماشین اداره ببریمش بیمارستان!!!!آقای رجبی با عجله سوئیچ ماشین را که از بدو ورود در دستش بود، داخل جیب کت خود گذاشت؛ به سمت ستاره رفت و جوریکه انگار میخواهد وزنه ای را از روی زمین بردارد، 34دست هایش را باز کرد وزیر بغل ستاره را گرفت. شهین هم که حال خوبی نداشت، با بی حالی و سختی پاهای ستاره را بلند کرد. با کمک آقای رجبی، ستاره را پشت وانت باری که داخلش پر از وپرت بود، به آرامی خواباندند. شهین با یونیفرم پاره و دردِ خرتشدید دست و پا، سوار وانت بار شد. در حالی که دستان ستاره را محکم در دستش گرفته بود به همکارش گفت: _خیلی مواظب بچه ها باش!ماشین در حیاط مرکز دور زد، تا نزدیک درب خروجی شد، صدایی به گوش شهین رسید. پشت سرش را نگاه کرد، همکارش را دید که با در دست گرفتن پوشهای به دنبال ماشین میدود. شهین به پنجره ی پشت وانت ضربه زد؛ ماشین ایستاد. نرگس که نفس نفس میزد، پوشه را به شهین داد:_پرونده ش یادت رفته، بیا بگیر الزمت میشه. نرگس به محض تحویل پوشه، زود به سمت مرکز برگشت. وانت بار به طرف بیمارستان حرکت کرد. هوا خیلی گرم و سوزان بود و از شدت گرما، هیچ جانداری درخیابان دیده نمی شد. شهین در حالی که با دست زخمی اش بدن ستاره را ماساژ می داد و در افکارش غوطه ور بود، با خود میگفت:35پرستار پوزخندی زد و گفت: که زنده و سالم بود! چطور میشه بمیره؟ _واقعا مُرد؟! یا من خواب بودم پرستار؟! یعنی ستاره مُرده؟ اون او مضطرب جواب داد: _حالت خوبه؟!متوجه شد شهین به هوش آمده، به سمتش رفت و از او پرسید:سُرُم به دستش وصل بود. تا پرستاری که نزدیک تخت او بود، چرخید و روی زمین افتاد. دیگر چیزی نفهمید. وقتی به هوش آمد، همین که شهین این خبر را شنید، تمام بیمارستان دور سرش _متاسفانهایشون چند دقیقه پیش فوت کرده! آقای رجبی کرد و سرش را تکان داد:سمت اورژانس دنبالشان رفت. دکتر بعد از معاینه ی ستاره رو به بدن کوفته و درد عضالتی که امانش را بریده بود، همراه آن ها به پرستاری که کنارش بود، ستاره را روی برانکارد گذاشتند. شهین با پرید و به داخل اورژانس رفت. با یک برانکارد برگشت و با کمک به بیمارستان که رسیدند؛ آقای رجبی سریع از ماشین بیرون میکار کنم خدایا؟!شیم. چقدر ما بدشانسیم! حاال چه _ مون میوای خدا... بیچارهکنن. اگه ستاره چیزیش بشه اخراج 36_تو باید بدونی چرا؟!شهین در حالی که گریه می کرد جواب داد: _به خدا نمی دونم. با نگاهش دنبال آقای رجبی میگشت. آقای رجبی را دید که قدمزنان، طول و عرض اورژانس را طی می کرد و با تلفن همراهش در حال حرفزدن بود. وقتی حرفش تمام شد، گوشی اش را در جیب بغل گذاشت و به طرف تخت شهین رفت و از اوپرسید:_بهتری؟ حالت خوبه؟! شهین با چشمانی گریان و مظلوم، در چشم های آقای رجبی خیره شد: _حاال چی میشه؟! به خدا قسم من کاری نکردم. اصال نمیدونمچرا عصبانی شده بود. آقای رجبی اخم غلیظی کرد: _چرا مراقب نبودید؟ معلول از دست رفت! برو خدارو شکر کن پزشک قانونی پرونده ی ستاره رو بررسی کرده و تشخیص داده معلول به علت تشنج و ایست قلبی فوت کرده! خدا نکنه خانواده ش شکایت کنن؛ چون کاری از منساخته نیست! 37شهین به یکباره یاد قرص های در دست حمیرا افتاد، که در سطل زباله پیدا کرده بود!_وای! وای!با گفتن همین دو کلمه، دو دستش را روی سرش گذاشت.آقای رجبی با ناراحتی گفت: _از فردا شما و همکارتون تا دو ماه حقوق و بیمه تون قطع میشه! شهین حالش بدتر شد _چرا ما؟! ما چه تقصیری داریم؟!
پایان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.