داستان · ساز ناکوک
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدا
قسمت اول
بخش اول
پرواز ما ساعت هشت بود و وقتی ما رسیدیم فرودگاه هفت و ربع شده بود بلیط ها دست من بود خودم رفتم کارت پرواز بگیرم ؛ مدت زیادی توی صف منتظر موندم تا نوبت به من رسید؛ دوازده تا بلیط داشتم که متصدی گیت داشت یکی یکی کارت صادر می کرد که یک دختر جوون کارت ملی شو گرفت تو صورت اون و با صدای بلندو التماس آمیز گفت : آقا؛ آقا ببخشید من یک نفرم میشه کارت منو بدین برم عجله دارم ..متصدی بدون اینه سرشو بلند کنه به کارش ادامه داد و گفت : همه با یک هواپیما میرین عجله ی شما برای چیه ؟همینطور که کارت ملی رو توی دستش تکون می داد وبا یک حالت اضطراب گفت : خوب این آقا خیلی معطل کرده دیگه نمی تونم صبر کنم خواهش می کنم آقا ؟ تو رو خدا یک شماره برای من بزنین برم ..لطفا ..لطفا ..متصدی با خونسردی گفت : اجازه بدین چیزی طول نمی کشه صبر کنین ...با ناراحتی گفت : خب دارم بهتون میگم من یک نفرم چرا باید پشت سر این آقا اینقدر صبر کنم ؟ ؛ نگاهی بهش کردم مانتوی گشادی پوشیده بود و اون موقع صبح آرایشی داشت که کاملا به چشم میومد .. گفتم : خانم نوبت می فهمی چیه ؟ منم توی صف بودم منتظر شدم ..گفت : هر نفر یکی یا دوتا می تونه کارت بگیره این کارتون غیر اصولیه .. از بس توی صف وایسادم داره کمرم میشکنه ..
بخش دوم
و همینطور دستش طرف متصدی دراز بود ..تا اینکه فهمید فایده نداره با عصبانیت رفت پشت سر من ایستاد..
ولی زیر لب یک چیزی گفت که معلوم میشد به کی فحش داده ..به هر حال من اهمیتی ندادم و کارت ها رو گرفتم ..و شهاب و مهردادهم از راه رسیدن و سه تایی بارمون رو که تعداد زیادی ساز و چند تا چمدون بود تحویل دادیم ..
که چشمم افتاد به همون دختر که با غیظ هر چی تمام تر در حالیکه سرخ شده بود کارتشو گرفت و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : کارتون خیلی بی منطق بود باید مثل آدم های متمدن می ذاشتین من اول کارم رو انجام می دادم ..و یکساعت منو معطل نمی کردین ..شهاب به من نگاه کرد و با خنده پرسید چی شده ؟ گفتم هیجی بریم یک از خود راضی بی منطق می خواد به من تمدن یاد بده ..بچه ها کجان ؟ گفت اونجا نشستن ..ولش کن محلش نزار ..
بخش سوم
ما یک گروه دوازده نفری بودیم که برای اجرای کنسرت میرفتیم مشهد و اونجا یک ون منتظرمون بود که ما رو ببره نیشابور , و همون شب برنامه داشتیم ..من توی گروه افشین هم ساز می زدم هم برنامه ریز بودم و هم مسئول تدارکات گروه ..افشین تازگی ها معروف شده بود و محبوب و خیلی زیاد از کنسرت هاش استقبال می شد .
اون روز برای اینکه آماده بشیم و خودمون رو به فرودگاه برسونیم خیلی دوندگی کرده بودم و صبح خیلی زود بیدار شدم ..این بود که تا روی صندلی هواپیما نشستم خوابم برد ..و توی فرودگاه مشهد چشمم رو باز کردم ..افشین گفت : پاشو خواب آلو رسیدیم بگیر این آبمیوه رو بخور گلوت باز بشه ...به اطراف نگاهی انداختم ..اما هنوز بی اختیار خوابم می برد ..
حتی موقع پیاده شدن هم چشمم باز نمیشد و پشت سر هم خمیازه می کشیدم گیتارم رو از اون بالا برداشتم پشت مهرداد از هواپیما پیاده شدم ..اون مشهدی بود و اغلب به شوخی با ما مشهدی حرف می زد و خیلی هم پسر با نمکی بود ..برگشت منو نگاه کرد و گفت : یره خوب خوابیدی ها ؛
بخش چهارم
یک خمیازه بلند کشیدیم و گفتم : من فقط می خوام خودمو برسونم به ون که بخوابم ..گفت : خوش بحالت من نه توی هواپیما خوابم می بره و نه توی ماشین ..باید جام راحت باشه .. برسیم نیشابور هم که باید آماده بشیم برای امشب ..به افشین گفتم ی روز زودتر بریم ...اینطوری آدم عذاب می کشه ..گفتم : وای امشب هم باید بیدار بمونیم ..
و همینطور که با هم حرف می زدیم با بچه های گروه منتظر اومدن بار شدیم بیشتر ساز ها رو بسته بندی کرده بودیم و توی بار بود ولی من گیتارم رو برده بودم توی هواپیما .. فقط یک چمدون کوچیک سیاه رنگ داشتم ..
چند قدم اونطرف تر همون دختر رو دیدم که داره با افشین حرف می زنه ..و حسابی گرم گرفته بودن ..و گویا داشت ازش امضاء می گرفت .. دوتا خمیازه کشیدم و پشتم رو کردم ..حالا هر چی انتظار می کشیدیم که اون ریل راه بیفته و چمدون ها بیاد هیچ خبری نمی شد ..اون قدر طولانی که صدای همه ی مسافرا در اومده بود ..
بخش پنجم
یک خانم داد می زد بابا یکی جواب ما رو بده یکساعت تو راه بودیم نیم ساعته اینجا منتظر بارمون هستیم ..و یکی دیگه از اون طرف داد زد ، تو رو خدا برای وقت مردم ارزش قائل باشین آخه این چه وضعیه ؟چند نفر به شکایت این طرف و اون طرف دنبال یکی می گشتن که جواب بده چرا بارشون نمیاد ..
همه خسته شده بودن و ما هم دیرمون شده بود ..ولی از هر کس می پرسیدیم کسی جواب گو نبود ..اینطور که می گفتن بیشتر اوقات تحویل بار توی این فرودگاه همینطور بود ..من دیگه رفتم روی یک صندلی نشستم وبا راننده ون تماس گرفتم که بهش اطلاع بدم چمدون ها دیر اومده ..و از دور دیدم که افشین و اون دختر هنوز دارن با هم حرف می زنن ..تا بالاخره ریل به حرکت در اومد و باعث خوشحالی همه شد و من هنوز داشتم چرت می زدم..مهرداد چمدون منو می شناخت ..بازم از دور نشونم داد و با سر تایید کردم ..و گروه دوازده نفری ما با چهار تا چرخ دستی راه افتادیم تا خودمون رو برسونیم به ماشینی که می خواست ما رو ببره به نیشابور برای اجرای کنسرت ..
بخش ششم
هوای مشهد خیلی سرد بود و سوز بدی میومد و با ابری که توی آسمون بود احتمال میرفت برف بیاد ..تا نشستیم توی ماشین ..دستهامو از سرما کردم توی توی جیبم و خودمو جمع کردم که بخوابم ..
اما صدای خنده و شوخی بچه های گروه که سر بسر افشین می ذاشتن که خوب می خواستی بیاریش کنسرت ؛ شماره شو که داری زنگ بزن بیاد ..و افشین می گفت : عقب مونده ها ما فقط داشتیم حرف می زدیم .اونم از سیاست ..و خنده ی بچه های و سر و صدایی که راه انداخته بودن خواب از سرم برد ..تا ماشین افتاد توی جاده ی نیشابور و تازه از پلیس راه رد شده بودیم که تلفن مهرداد زنگ خورد بلند فریاد زد وای ساکت ..بچه ها ساکت ..هومن تماس بگیر مثل اینکه کنسرت رو کنسل کردن ..عزیزی میگه برگردین ..محل برگزاری نداریم ..
و ما مجبور شدیم با اعصابی داغون برگردیم به سمت مشهد وحال همه گرفته بود من فورا با تلفن بلیط برگشت برای ده شب گرفتم ..با همون ون رفتیم یک جا ناهار خوردیم و بعدم یک دل سیر زیارت کردیم ودر حالیکه هیچ کدوم حالمون خوب نبود دوباره سوار هواپیما شدم ..
بخش هفتم
حدود ساعت یک و نیم شب رسیدم خونه ..کلید انداختم تا آهسته وارد خونه بشم اما مثل اینکه کشیدن چمدون مامان رو بیدار کرده بود با سرعت و هراسون اومد و گفت : وای مادر تویی ؟ چرا برگشتی ؟ تو که رفته بودی سه روز دیگه بیای نباید خبر می دادی فکر کردم دزد اومده گفتم : کنسل کردن انگار نه انگار که ما این همه بدبختی کشیدیم تا خودمون رو برسونیم به نیشابور ..بلیط فروختیم ؛
..پرسید : خوب برای چی کنسل کردن ؟ گفتم : کردن دیگه؛چون زورشون می رسه .. برای چیش دیگه مهم نیست ..گفت : عزیزم ..پسرم ؛ برو یک شغل دیگه برای خودت پیدا کن ..این کار بد درد تو نمی خوره این صد بار ..عمرت رو می زاری ولی باید با لحظه زندگی کنی ..گفتم : میشه دوباره شروع نکنین ؟ خوابم میاد و اوقاتم هم خیلی تلخه ...و اصلا حوصله ندارم ..رفتم به اتاقم و گیتارم رو گذاشتم کنار دیوار و زیپ چمدون رو باز کردم تا لباسم راحتی مو و مسواکم رو در بیارم و لی یک مرتبه جا خوردم وسایل یک زن توی چمدون بود ...ولو شدم روی زمین و گفتم : وای خدای من توی چه درد سری افتادم .. امروز چه روز نحسی بود ..از اول صبح اون دختری عوضی اوقاتم رو تلخ کرد و تا الان دارم می کشم ..و زیب رو بستم و با فرودگاه مشهد تماس گرفتم ..و خلاصه با کلی معطلی بالاخره با مسئولش حرف زدم
بخش هشتم
گفت : آقا شما از صبح تا حالا نفهمیدین که چمدون یکی دیگه رو بردین ؟ گفتم : نه نفهمیدم حالا چیه چرا سر من داد می زنین ؟ اگر به موقع وسایل مردم رو تحویل بدین این اتفاقات نمی افته ..
حالا بگو صاحب این چمدون کیه و باید چیکار بکنم ؟ ..گفت : گوشی رو نگه دارین ..خانم می خواین براتون بفرستن؟ چیکار کنیم ؟ من نفهمیدم اون زن چی گفت ولی یکم طولانی شد و بالاخره نتیچه این شد که شماره ی منو بهش بدن وقتی رسید تهران به من زنگ بزنه برم فرودگاه تا چمدون ها رو عوض کنم ...
دیگه بدون اینکه حتی مسواک بزنم رفتم توی رختخواب ..
اما بشدت عصبانی بودم و حالم از این زندگی بهم می خورد ..نمی دونم چرا دنیا هیچوقت به من روی خوش نشون نمی داد ..و اون شانسی که همه ازش حرف می زنن در خونه ی منو نمی زد ..
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «ساز ناکوک»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.