قسمت ۱

داستان · دختری ک رهایش کردی

قسمت ۱

به قلمِ سراب ) فاطمه یا راحمدی

صدای خندهاش تموم خونه رو در بر گرفته بود و رقص کنان و خوشحال دور تا دور خانه را میدوید و مدام می‌گفت بابا ناصر قبول شدم بابا ناصر قبول شدم بابا هم رقص کنان همراهیش میکرد و مدام می‌گفت منیر دیدی به لاخره دخترمون قبول شد خانم دکتر من دکتر ما ، منیر با فیس و اشوه کنان گفت از خانواده ی ب این بزرگی و باکلاسی بعید نبود عزیزم ،پدر ایستاد و گفت یعنی تموم کسانی ک پزشکی قبول شد ن ثروتمندن،منظورت اینه ک دخترم با پول قبول شده منیر اخمی ب ابرو راند و گفت ایش حالا شد دخترت دست من نمک نداره نامادری هر کاری کنه نامادریه دلم ب حال خودم و تموم محبتهام میسوزه دخترک ب طرف زن بابا دوید و محکم بغلش کردو‌شروع ب بوسیدنش کردو‌ فریاد ز د نامادری هم باشی بهترین نامادری دنیایی تو عاشقتم من مادر ،منیر لبخندی بر لب راندو گفت با همین عسل بازیهات عاشقم کردی دختر منم دوست دارم ولی بابات و دیگه دوست ندارم بعد خودش را جابجا کردو‌پشت ب شوهرش نشست تا کمی خودش را لوس کند ،دختر هم به طرف اتاق خودش رفت در حالی ک در پوست خودش نمی‌گنجید ،ناگهان با صدای پدر برگشت افسانه بابا جان ، افسانه بطرف پدر برگشت ،جانم بابا ،پدر مکسی کردو گفت بعدا میگم بهت هیچی ولش کن .افسانه هم اصراری نکرد و خندان ب اتاق خودش رفت

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «دختری ک رهایش کردی»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.