قسمت ۱

داستان · چشمآهو

قسمت ۱

به قلمِ شکیلا زنگنه

چشمــآهـ𓂀ـو

مقدمه؛

بخوان به نام چشم‌هایی که محکوم شد به جرم عظیم و شیرینی به نام عشق...

بخوان به نام تقاص...

تقاصی دل شکسته شده یک مرد از نسل فرهادی که شیدای شیرینش بود!

بخوان به نام؛

گناه...

عشقی که بر پایه دروغ و ریا بنا می‌شود و تیشه بر ریشه انسانیت می‌زند.

بخوان به نام کویر چشم‌های باران زده‌ای که درد فراق را سرمه می‌کشد و حسرت را مهمان قلب تکه تکه شده‌ای می‌کند.

چشمآهو...

روایت دختری که چشم‌هایش از نسل آهویی گریز پاست و تاوان این چشم‌ها عشقیست که در دو راهی انتخاب برای نجات زندگی بهم پیچیده‌اش به وجود آمده است!

روایت دو گویِ خمار و سرکشی که در هیچ جای این دنیا به مانندش نداشته و نخواهد داشت!

دنیای که مردانش برای به دام افتادن صف کشیده‌اند و جان می‌دهند، اما کسی در این میان به دام خواهد افتاد که دل به هیچ جنس لطیفی باخت نداده است.

فصـــل اول؛

"دانایِ کُل"

گویِ صد تُنی که بر روی گردنش به طور وحشتناکی سنگینی می‌کرد و گویا سر نام داشت؛ آرام از روی فرمان ماشین که رویش جا خوش کرده کنده شد!

خونِ کنار پیشانی، درست در قسمت شقیقه‌ای که بدون لحظه‌ای مکث نبضش بیشتر و بیشتر می‌شد، بی‌معطلی راهش را به سمت پایین و انتهای فک محکم شده از عصبانیتش پیش گرفت.

سردرد عجیبی را در جای جای سرش احساس می‌کرد و دلش می‌خواست ساعت‌ها بخوابد.

ته مانده آب دهانش را با سر و صدا قورت داد، هرچند سخت بود اما سعی کرد با کشیدن نفس‌های عمیقِ پی در پی، بر خود و اوضاع پیچیده درونش مسلط شود.

قطرات باران با همه توان، به شیشه ترک خورده ماشینِ نازنینی می‌کوبید که یک روزی دیدنش از نزدیک، برایش آرزویی محال بود و حالا با کلی دوندگی تهیه‌اش کرده؛ می‌کوبید و تمام خاک‌های جا خوش کرده رویش را می‌شست.

دلشوره و ترسی که تا به حال در خودش ندیده هر لحظه در رگ و پِی تنش سر به فلک می‌گذاشت و حس تلخیِ این حس، وجود پر آشوبش را با قدرتی عظیم فرا می‌گرفت! دلشوره و ترسی که برای موجود کوچکی در تنش سر به فغان می‌گذاشت...

فقط برای او!

برای آسیب ندیدنش!

به سرعت از آینه به عقب نگاه کرد و با دیدن جاده خالی از ماشین به آرامی پیاده شد.

همین که پای روی زمین نم‌دار گذاشت لرز همچو سپاه زخم خورده به همه اعضای بدنش هجوم آورد.

سرمایی نبود! ولی وضعیت الانش هر گرمایی را از او می‌گرفت.

قطرات محکم باران مانند شلاق روی صورت آتشینش فرود می‌آمدند، گویی در این دل پر آشوب با هر کوبش این قطرات چیزی بیشتر از قبل خالی می‌شد.

آب دهانش را به سختی قورت داد و پاهای کم توانش را توی نیم بوت‌هایی که حس سنگینی‌اش بیش‌تر از قبل می‌شد، دنبال تن بی‌حسش کشاند.

از بالای گاردریل به پایین پرتگاه نگاه کرد.

حتی دیدن آن صحنه‌ها هر شیری را موش می‌کرد و عجیب بود که او چشم می‌دزدید تا نبیند!

باران خون‌های روی پیشانی‌اش را می‌شست و به کناره گوش‌هایش می‌برد.

بی‌توجه به وسواسی که از همان بدر تولد گریبانش را گرفته، دستی به صورت کشید و رد خون گرم روی دستش نشست. کمی پلک‌هایش را بهم نزدیک کرد تا جلوی تاری آستیگماتش را بگیرد و وضعیت را بسنجد.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «چشمآهو»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.