داستان · باران
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
بارون
به نام خدایی که قلم به دست اوست
بارون
قسمت اول
بخش اول
صدای یکنواخت برف پاک کن در هر رفت و برگشت و تلاش بی ثمری که در پاک کردن بارون از روی شیشه می کرد منو یاد خودم مینداخت ؛ یاد تنهایی هام و یاد بی همزبونی هام ؛ یاد روزهایی که با همه ی وجود تلاش می کردم و خواستم و نشد.
از تونل سد کرج که خارج شدیم بارون آروم آروم میومد ولی هر چقدر جلوتر می رفتیم تند تر می شد تا جایی که مه و بارون تند وضعیت رو خطرناک کرده بود ؛ من همیشه از بارون تند و مه توی جاده دلهره به جونم میفتاد ؛ ولی هیچوقت نشنیده بودم که هر دو با هم باشه دیگه از ترس مشت هامو بهم گره کرده بودم و جرئت حرف زدن نداشتم ؛دلم نمی خواست توی اون وضعیت خطرناک جاده شهاب رو عصبانی کنم ؛ فقط به جاده خیره شده بودم و هر ماشینی از روبرو میومد بند دلم پاره می شد و بی اراده پامو روی ترمزی که زیر پام وجود نداشت فشار می دادم ؛ اما شهاب خونسرد به نظر میومد و بی وقفه و بدون توجه به احساس من از پیچ و خم جاده به جلو میرفت ؛ نگاهی به صندلی عقب که حنا اونجا خوابیده بود انداختم ؛ خم شدم و پتو رو کشیدم تا روی گردنش ؛ و باز به صدای رفت و برگشت برف پاک کن گوش دادم ؛ تا شهاب گفت : یک قهوه برام بریز ؛
بهش دوم
با اینکه می ترسیدم لیوان قهوه رو توی اون جاده ی خطرناک دستش بدم ؛ بازم این کارو کردم ؛ لیوان رو برداشتم و کمی قهوه ی فوری ریختم وشکر و آبجوش ؛ هم زدم و دست خودم نگه داشتم تا یکم سرد بشه ؛ ولی ازم گرفت و یک جرعه خورد ؛ گفتم : داغه تو چطوری اینو می خوری بده به من برات نگه دارم تا سرد بشه ؛
ولی اون نه لیوان رو به من داد و مثل همیشه جوابم رو ؛
گفتم : شهاب دارم از ترس میمیرم حداقل نگه دار قهوه ات رو بخور بعد راه بیفت ؛
هنی کرد و سری با افسوس تکون داد ؛ و با لحن تمسخر آمیزی گفت : تو از چی نمی ترسی ؟ هوا روشنه منم دارم آروم میرم اینم ترس داره ؟ متاسفم برات ؛
با خودم فکر کردم ؛ دختره ی احمق تو که می دونی جوابت رو چی میده چرا دوباره حرف می زنی خفه شو دیگه ؛ خفه شو ؛ ولش کن اون اگر می خواست بفهمه تا حالا فهمیده بود ؛اونم توی این سفر اجباری سر بسرش نزار ؛
بخش سوم
پشتی صندلی رو یکم خوابوندم و برای اینکه بیشتر از این اعصابم بهم نریزه سرمو گذاشتم روی پشتی و چشمم رو بستم ؛ و به همون حال به صدای برف پاک کن گوش دادم ؛ احساس می کردم پیر شدم ؛ بال و پرم شکسته بود ؛ مثل مرغی که توی یک قفس برای رهایی خودشو به میله ها می کوبه ولی جز زخمی شدن حاصلی براش نداشته دلم برای خودم سوخت ؛
ده روز قبل:
وقتی طبق معمول حنا رو رسوندم کودکستان به مامان زنگ زدم چون می دونستم تمام روز وقت این کارو ندارم ؛ گوشیش خاموش بود ؛ تعجب کردم چون سابقه نداشت فورا زنگ زدم خونه چندین بوق خورد و رفت روی پیغام گیر ؛ پیام گذاشتم ؛ مامان جون خوبین ؟وقت کردین یک زنگ به من بزنین ؟
بعد رفتم محل کارم و مشغول شدم ؛ من مشاور خانواده بودم و توی یک مرکز مشاوره از صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر مراجع داشتم ؛ فقط ساعت دوازده میرفتم دنبال حنا و میاوردش محل کارم ناهارشو می دادم و همون جا می خوابوندمش ؛ اگرم بیدار می شد کنار من می نشست و نقاشی می کرد و کلا بچه ای نبود که منو اذیت کنه ؛
بخش چهارم
شهاب فیلمبردار بود و اغلب صبح ها تانزدیک ظهر می خوابید و بعد ناهارشو می خورد و میرفت سر کار و خیلی وقت ها هم مجبور بود تا نزدیک صبح سر فیلم برداری باشه و خونه نمی اومد ؛ این بود که کمتر همدیگر رو می دیدیم ؛ تنها دلخوشی من توی زندگی شده بود درد مردم ؛که اغلب زوج های جوون بهمون مراجعه می کردن ؛برای عدم تفاهم ؛ و یا حل شدن اختلافشون ؛
و جالب اینجا بود که هر روز با این زن و شوهرها حرف می زدم و مشکلات اونا رو بررسی می کردیم ولی از حل مشکل خودم عاجز بودم و از هر راهی وادر می شدم نمی شد ؛
اون روزم تصمیم گرفته بودم از محل کارم یکراست برم خونه ی مامان چون می دونستم شهاب سر فیلمبرداریه ؛ و با این نیت که بعد از ظهر می بینمش دیگه بهش زنگ نزدم ؛ وقتی کارم تموم شد وسایلم رو جمع کردم و موقعی که داشتم حنا رو سوار ماشین می کردم تلفنم زنگ خورد خواهربزرگم ژاله بود؛ فورا جواب دادم و با خوشحالی پرسیدم چطوری خواهر ؟ چه عجب یاد ما کردی ؛ گفت :سلام قربونت برم به خدا گرفتارم این بچه ها براموقت نمی زارن ؛ ببینم تو از مامان خبر داری ؟ با نگرانی پرسیدم :مگه چی شده ؟ صبح زنگ زدم جواب نداد حالش بد شده؟
بخش پنجم
گفت : نمی دونم زنگ زدم گوشیش خاموش بود ؛ تلفن کردم خونه اونم رفت روی پیفام گیر ؛ گفتم : واقعا صبح هم همینطور بود نگنه براش اتفاقی افتاده ؟ گفت :نمی دونم خیلی نگرانش شدم دارم میرم اونجا به مجید و مسعود هم خبر دادم خودشون رو برسونن ؛ حتما یک طوریش شده خدایا به خیر بگذرون ؛گفتم : برو منم دارم میام به مینا هم خبر میدم ؛ گفت : نه اونو ول کن امروز دادگاه داشته حالش خوب نیست ؛ مرتیکه نمی خواد طلاقش بده ؛ حق و حقوقی هم برای مینا قائل نیست ؛ میگه بیاد با همین وضع زندگی کنه ؛
همینطور که یک دستم به گوشی بود هراسون سوار ماشین شدم و در حالیکه ماشین رو روشن می کردم و راه میفتادم گفتم : بی خود می کنه مگه شهر هرته ؛ بالاخره اونم از اون زندگی حقی داره؛ گفت : حالا باشه می ببینمت و حرف می زنیم ولی به مینا زنگ نزن فعلا ببینیم حال مامان چطوره ؛
بخش ششم
دیگه نفهمیدم چطوری راه خونه ی مامان رو طی کردم به خصوص که در این فاصله اول با مسعور برادر بزرگم حرف زدم بعدام با مجید ؛فکر می کنم دوماهی بود که از هیچکدوم اونا خبر نداشتم ؛ ولی حالا همه نگران شده بودن و از نگرانی برای مامان بهم زنگ می زدیم ؛
من دوتا برادر داشتم که از ما سه خواهر بزرگتر بودن ؛ ژاله چهار سال از من بزرگتر بود و مینا هم دوسال از من کوچکتر ؛
آپارتمان مامان طبقه ی دوم که راه پله هایی از جلوی ساختمون داشت وقتی رسیدم از همون پایین دیدم که مسعود و ژاله قفل ساز آورده بودن که در آپارتمان خونه ی مامان رو باز کنن ؛هراسون خودمو رسوندم به طبقه ی دوم ؛ ژاله اشک به چشم داشت و منو که دید با حالتی نزار گفت :وای ژیلا هر چی در زدیم باز نکرد خدا بهمون رحم کنه ؛ وای مادرم ؛ گفتم نترس شاید خونه نیست ؛ گفت : پس چرا تلفنش خاموشه ؟ نکنه دزد اومده یک بلایی سرش آورده ؟ من دیشب باهاش حرف زدم حالش خوب بود ؛
بخش هفتم
مسعود با حالتی پریشون همینطور ه که به دست قفل ساز نگاه می کرد گفت :اگر دزد اومده بود حتما یک آثاری از خودش باقی می ذاشت ؛ مامان هم آدمی نیست که ما رو بی خبر بزاره ؛ حتما حالش بد شده ؛زود باش دیگه آقا تو رو خدا ؛نمی ببینی حیاتیه ؟ که در باز شد و سه تایی خودمو رو انداختیم توی خونه ؛ همه چیز سرجاش بود و تمیز و مرتب ، ولی از مامان خبری نبود ؛هر سه دویدیم و همه جای خونه رو گشتیم ؛ ولی مامان نبود ؛ یک مرتبه سه تایی گوش هامون رو برداشتیم و به تلفن همراهش زنگ زدیم ؛ بازم خاموش بود ؛ تنها کاری که اون موقع از دستمون بر میومد این بود که به هر کس که فکر می کردیم ممکنه مامان رفته باشه پیش اون تلفن کنیم , خاله ؛ دایی ؛ دوستانش ولی هیچ کس ازش خبر نداشت ؛ مجید هم از راه رسید ؛خب مدت زیادی بود که ندیده بودنش احساس کردم خیلی لاغر شده ؛ همدیگر و بوسیدیم ؛ و پرسید : چی شده مامان کجاست ؟ ژیلا گفت : خدا می دونه ؛
بخش هشتم
چهار تایی توی خونه ی مامان گیج و مبهوت منتظر نشستیم ؛با این فکر که شاید رفته باشه جایی وشارژ موبالیش تموم شده باشه ؛ ولی شب شد و هیچ خبری نشد ؛ دیگه مطمئن بودیم که یک بلایی سرش اومده ؛ با حالی که داشتیم اول به پلیس خبر دادیم بیمارستان ها رو سر زدیم ؛
حدود ساعت دوازده و نیم بود که یاد شهاب افتادم از اینکه اصلا به من زنگ نزده بود می فهمیدم که هنوز سرکاره ؛اون هیچوقت نگران من و حنا نبود و تا بر می گشت خونه از حال ما خبر نداشت ؛ اگرم گاهی من باهاش کار داشتم و زنگ می زدم یا جواب نمی داد و یا با لحن تندی می گفت زود حرفت رو بزن کار دارم ؛ اونشب هم مجبور بودم خونه ی مامان بمونم برای همین بهش تلفن کردم و خبر دادم که چه اتفاقی افتاده ؛ یکم مکث کرد و گفت : نگران نباش پیدا میشه ؛
بخش نهم
اونشب ما چهار خواهر برادر تا صبح گوش بزنگ بودیم و هر کس چیزی به فکرش می رسید فورا عملی می کرد ؛ شب خیلی بدی رو گذروندیم و ناباروانه با روشن شدن هوا حتم پیدا کردیم که برای مادر اتفاق بدی افتاده ؛ هیچ کدوم اون روز رو سرکار نرفتیم و هر کدوم از یک طرف دنبال مامان گشتیم ؛ حتی من و ژاله برای تشخص هویت چند خانم رفتیم به پزشک قانونی و برای این کار صد بار مردیم و زنده شدیم تا فهمیدیم که مادر ما نیست ؛و با همه ی دوندگی که کردیم نتونستیم هیچ سرنخی از ناپدید شدن مادر بدست بیاریم و یکی یکی خسته و مونده برگشتیم به خونه ای که بدون اون ماتمکده بود ؛ وقتی من و ژیلا رسیدیم خونه شلوغ بود و هر کس از نزدیگان مادر این خبر رو شنیده بودن اومده بودن تا اگر کاری از دستشون بر میاد انجام بدن ؛ تمام اون روز رو گریه کرده بودم و پریشون از این طرف شهر میرفتم اون طرف شهر و به بیمارستان ها سر زده بودم در حالیکه بازم بشدت از رفتار شهاب رنج می بردم ؛ اون حتی با شنیدن خبر گم شدن مادرم هم یک تلفن به من نزد ؛
بخش دهم
اصلا حوصله ی هیچ کس رو نداشتم دست حنا رو گرفتم و بردم توی یک اتاق بهش غذا دادم و کنارش دراز کشیدم تا خوابش ببره ؛ و اونقدر اونجا موندم تا همه رفتن ؛ کمی بعد صدای زنگ در بلند شد و صدای مینا رو شنیدم که با شیون می پرسید : آخه چرا منو خبر نکردین ؟ من خواهرتون نیستم ؟ مادر من نیست ؟ همیشه کاراتون همینطوره که دلم نمی خواد هیچ کدوم شما رو ببینم ؛ فورا از اتاق بیرون رفتم ؛ مسعود گفت : چته ؟بازم شلوغش کردی ؟ حالا که فهمیدی برو ببینم می تونی پیداش کنی ؟ مینا کیفش رو کوبید روی میز و فریاد زد : واقعا که شما ها هیچی نمی فهمین ؛ منم مثل شما ؛ می خواستم کنارتون باشم ؛من آدم نیستم ؟ یا چی شما ها منو آدم حساب نمی کنین ؛ مسعود گفت : نیست که تمام سال کنار ما هستی ؟ و توی کارات با ما مشورت می کنی و نمی تونی ازمون دور باشی ؛ مجید با صدای بلند گفت : داداش بسه دیگه الان وقتش نیست ما الان درد دیگه ای داریم ؛مینا دیروز دادگاه داشته اعصاب نداره ؛ مسعود با غیظ گفت : تو دیگه دخالت نکن ؛ کجا بودی که اون همه خودمو تیکه تیکه کردم التماسش کردم زن این پسره ی الدنگ نشو مگه به خرجش رفت ؛ پاشو کرد توی یک کفش و یک آدم عوضی رو آورد توی خانواده حالا اینم نتیجه اش صبح تا شب راهی دادگاه و کلانتریه ؛
بخش یازدهم
مینا گفت : به تو چه , به تو چه مربوط ؟ نونم رو میدی یا آبم رو ؛ مگه من به تو و زنت میگم که چیکار می کنین ؟ مگه من به کارای تو دخالت می کنم دهنم رو باز نکن مسعود بد می ببینی ؛ ژیلا با تندی گفت : به خاطر خدا بس کنین ؛ مامان گم شده اینو می فهمین ؟ الان وقت این کاراس ؟ دارین حساب های گذشته رو پیش می کشین ؟ مسعود فریاد زد احمق من هر چی گفتم به خاطر خودت بود هنوزم اعتراف نمی کنی که اشتباه کردی ؟ گند زدی به زندگیت ؟مینا بلند تر فریاد زد نیست که تو گند نزدی ؟ برو به زندگی خودت برس که بدنامیش عالم رو گرفته ؛ برو زنت رو جمع کن که یکسر داره ازت بدگویی می کنه ؛ مجید با تندی گفت :بس کنین دیگه همه ی ما اعصابمون خرد شده بیاین یکبار مثل آدم همفکری کنیم و بببینم چرا مامان گذاشته رفته بدون اینکه به ما خبر بده ؛این حرفا رو بزارین کنار باید به فکر مامان باشیم ؛ مسعود چشمهاشو ریز کرد و با لحن تمسخر آمیزی گفت : تو که الان داری این حرف رو می زنی چند وقته به مامان سر نزدی ؟
بخش دوازدهم
مجید چند بار سرشو تکون داد و گفت : خیلی نیست به خدا ؛ همه ی شما می دونین که گرفتارم مامانم می دونست بهش زنگ می زدم حرف می زدیم ؛ اصلا تو خودت چندوقته به مادر سر نزدی ؟ قسم می خورم دوماه بیشتره چند روز پیش به خودم گفت که خیلی وقته مسعود و زن و بچه هاش رو ندیدم ؛ مینا شونه ای با حرص بالا انداخت و کیفش رو برداشت و همینطور که می گفت : متاسفم براتون , رفت توی ایوون ؛ و در کشویی اونو محکم بست ؛دنبالش رفتم و در همون حال آروم گفتم : خواهش می کنم یک امشب رو همدیگر رو عذاب ندیم و دعا کنیم مادر فردا اینجا کنارمون باشه و هر کجا رفته برگرده ؛ ژیلا ادامه داد ؛ راست میگه به خدا من یکی که عقلم دیگه کار نمی کنه ؛ مینا داشت سیگار می کشید ؛ کنارش ایستادم ؛گفت :می کشی ؟ گفتم : نه ممنون ؛ گفت بکش برای اعصابت خوبه ؛ گفتم : تا حالا نکشیدم و نمی خوام این کارو بکنم ؛ گفت : می ببینی رفتارشون رو ؟ همه برادر دارن ما هم برادر داریم ؛ عوض اینکه ازم دلجویی کنه داره منو سرزنش می کنه ؛
بخش سیزدهم
گفتم : توام عوض اینکه بپرسی از مادرمون چه خبر دارین و تا الان چیکار کردین از در وارد نشده داد و هوار راه انداختی ؛ ژیلا فکر کرد بهت نگیم که بیشتر از این ناراحتی نکشی وقتی دیدیم مادر پیدا نشد خب بهت خبر دادیم ؛ البته ما نباید به جای تو تصمیم می گرفتیم ولی اینو بزار به جای محبتی که به تو داریم عزیزم به خاطر خودت نگفتیم نه اینکه آدم حسابت نکرده باشیم .
پوکی به سیگارش زد و گفت : راستش امروز خیلی دلم گرفته بود و گریه کردم وقتی دیدم نه تو و نه ژیلا بهم زنگ نزدین تا بدونین چی بهم گذشته ؛ از برادرام که انتظاری ندارم انگار یک آدم تنها و بی کس و کار شده بودم این روزا اصلا اختیار کارام دست خودم نیست ؛ باید بیام پیش تو مشاوره ؛ گفتم : ای بابا کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نموندی ؛هر روز کلی مشکلات مردم رو حل می کنم و اغلب نتیجه میده ولی نمی دونم چرا نمی تونم برای خودمون کاری بکنم ؛ به صورتم نگاه کرد و پرسید تو هنوز با شهاب مشکل داری ؟ گفتم :مشکل ؟ کاراز این حرفا گذشته ؛ گفت : یادته بین همسر های ما پنج تا مامان فقط با شهاب موافق بود و دوستش داره ؛ گفتم : آره برای اینکه بهش نمیگم چطوری دارم با شهاب زندگی می کنم ؛ ای بابا الان وقت این حرفا نیست ولش کن بیا بریم با هم فکر کنیم ببینیم ممکنه مامان کجا رفته باشه ؛ تو چیزی به فکرت نمی رسه ؟
بخش چهاردهم
گفت : کجا ها رو گشتین ؟ گفتم : هر کجا که فکرشو بکنی بیمارستان ها پلیس استعلام کرد اسمش جایی نبود حتی رفتیم جسد چند تا زن رو شناسایی کردیم ؛ گفت : وای نگو موهای تنم سیخ شد خدا اون روز رو نیاره ؛ در ایوون رو باز کردم و گفتم : آره خدا نیارهغ ولی تو رو به همون خدا قسمت میدم دعوا راه ننداز ؛
مسعود داشت تلفن می کرد و مجید وژیلا کنارش بودن که بفهمه طرف چی میگه ؛ پرسیدم اون کیه ؟ ژیلا آروم گفت : پلیسه ؛ میگه دور بین های دیروز صبح رو از سر خیابون بررسی کرده ؛ ما دو نفر هم با دلهره منتظر موندیم که تلفن مسعود تموم بشه ؛ گوشی رو قطع کرد و گفت :میگن یک خانم با مشخصات مادر شما دیروز صبح سوار یک ماشین شده که سر خیابون منتظرش بوده و رفته ؛ من باید بریم ببینم اون مامان بوده یا نه بعد ماشین رو پیدا کنن ؛ مجید گفت : منم باهات میام ؛ گفتم : تو رو خدا ما رو در جریان بزارین ؛ و اونا با عجله رفتن ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «باران»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.