قسمت ۱

داستان · صدایِ قدم‌های عشق

قسمت ۱

به قلمِ بیتا مرادی

وقتی ننه قمر به آخرایِ عمرش نزدیک شده بود،

نمی‌دونم بقیه بهش چی میگن، ولی یه چی تو چشاش بود که من رو برای اولین بار بغضی کرد!

می‌فهمی بغضی!

بهم گفت اگه تو اومدی و ننه نبود، بهت بگم

برات خیلی صبوری کرد، حلوا پخت و بینِ همسایه‌ها و کوچه پس کوچه‌هایِ محلمون پخش کرد و وقتی همه گفتن قبول باشه ننه،

اون فقط یه چی گفت:

- دعا کنید برگرده، دلم برایِ ساکت بودنش هم تنگه ننه!

اگه توعه یالقوز، زودتر از این حرفا از فرنگ و اون لباسای خارجکی پارجکی و اسم‌های جور واجورش دست می‌کشیدی و برمی‌گشتی، شاید تو کوچه مام عروسی می‌شد!

ناصر... البته ناصر که نه، به قولِ خودش تو اروپا اسمشو عوض کرده بود و یکی از این اراجیف‌ها رو، رو خودش گذاشته بود؛

وقتی عینکِ مشکی‌شو برای ما بچه پایین‌ها آورد پایین و دست‌شو از جیبِ کتش بیرون کشید و گذاشت رو کراواتش، تازه فهمیدم تا چه حد می‌تونم ازش متنفر باشم.

مثلاً شرمنده بود! مثلاً... یه قطره اشکِ مصنوعی ریخته بود!

دستی دورِ ته ریشم کشیدم و گفتم:

- الانم نمی‌اومدی، اون بهت نیازی نداره، برگرد و به زندگیِ فرنگیت برس، الان جاش خوبه، آرومه، امنه، غصه‌هاش تموم شده...

نه سال از اون روزِ کذاییِ رفتنش می‌گذشت و صداش از خاطرم با کبریتی که رو خاطراتِ بچگیمون کشیدم، خاکستر شده بود تا اینکه صدام زد:

- مالک!

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «صدایِ قدم‌های عشق»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.