داستان · دلداده
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
ژیال از حرکات مادرش شوکه شد._وا !! چرا این جوری می کنی؟! چی شده؟ خبری از بابا داری؟ بتول با عصبانیت بر سر ژیال فریاد کشید:_مرده شور خودتو و اون بابای عملیت رو ببرن. ژیال که گرسنه، عصبی و ناراحت بود و از پرخاشگری مادرش به ستوه آمده بود و صبرش لبریز شده بود، گفت:_چرا دعوا می کنی؟ مگه چی گفتم؟و بعد ادامه داد: _من دیگه توی این خراب شده نمی مونم؛ نه به خونه می رسی نه به منِ بیچاره.مادرگفت:_چیه دلت پره؟ برای کتک های بابات دلتنگ شدی؟ من چه دونم کدوم جهنمیه. تو هم برو به جهنم. میژیال با عصبانیت کیفش را برداشت و بدون هیچ تاملی به حیاط رفت. خود را به کوچه رساند، گیج و منگ شدهبود و نمی دانست به کدام سمت برود. در کوچه کسی نبود که پریشانی ژیال را ببیند. ژیال 10تابِ خشم مادرش را نداشت. با قدمهای سنگین و آرام در کوچه راه رفت. میدر هیاهوی کالس صدا به صدا نمیرسید. یکی با صدای بلند فریاد زد:_ساکت! خانم معلم با یک روانشناس داره میاد.در آن میان، دختر شلوغ کار و پرحرفی گفت:_دیگه معلم نمی تونه حریف ما بشه. رفته یک روانشناس آورده که ما دیوانه ها رو ساکت کنه.همه دانش آموزان با صدای بلند میخندیدند و فریادهایشان مدرسه را برداشته بود. ناگهان درب کالس زده شد. ژیال در خود فرو رفته بود. روانشناس، دختر جوانی بود که با معلم وارد کالس شدند. همه به احترام معلم و روانشناس از جای خود بلند شدند. ژیال وقتی به معلم و روانشناس نگاه کرد، او را شناخت. بسیار متعجب بود که روانشناس یکی از دخترهای همسایه شان است؛ آشنا در آمده بود. با صدای فروشنده ای، رشته ی افکار ژیال پاره شد. یاد حرف های روانشناس افتاد که می گفت: _هر مشکلی دارید بیایید به من بگید.11_برم پیش اون شاید بتونه کمکم کنه. بعد ببینم جایی پیدا میکنم؟ دیگه خسته شدم... این زندگی نکبت رو نمی خوام. زنگِ خانه بتول به صدا درآمد. با پریشان حالی و عصبانیت، روسری نخ نمایش را به سر کرده و غرولندکنان، دمپاییاش را سرِ انگشتانش آویزان کرد و خود را به پشت دروازه رساند:_چیه؟ پشیمان شدیدخترِ خیره سر؟درب را که باز کرد، رویا دختر همسایه شان بود. با تعجب و هراسان گفت:_ببخشید فکر کردم دخترمه.رویا با لبخند کم رنگی که بر لبانش نقش بسته بود گفت: _سالم بتول خانم. ببخشید بدموقع مزاحم شدم. بتول با لبخند تلخی جواب داد:_دخترم... خواهش می کنم. تو ببخش عزیزم.رویا کمی مکث کرد و ادامه داد:_بتول خانم نگران ژیال نباش. تا کلمه ژیال را بر زبان آورد، بتول جا خورد و با حیرت گفت:_اتفاقیبرای دخترم افتاده؟! رویا گفت: _نه... نه... اومدم بهت خبر بدم که خونه ی ماست نگرانش نباش.12رویا با تجربه ای که داشت، فهمید که بتول خانم از نظر روح و روان آشفته است.با مالیمت او را آرام کرد:_نگران نباش. یکم ناراحت بود خونه ی ما اومده؛ دمِ عصری اونو گردونم.برمیاز بتول خانم خداحافظی کرد و رفت.زنِ همسایه از بالکن کوچه را ورانداز می کرد. ژیال روی مبل نشستهبود و به فکر فرو رفته بود. رویا بعد از برگشتن از خانه ی ژیال، فوری به آشپزخانه رفت تا ناهار درست کند. خانه ی رویا بوی زندگی میداد؛ بویی که تمام دل پریشانیها و نگرانی های اورا آرام میکرد. دیوارها چنان صاف و روشن بودند که گویی زندگی تازه ای در آن جریان دارد.درب حیات باز شد؛ پسری که ژیال یک ساعت پیش در کوچه دیده بود، وارد خانه شد. با تعجب سالمی به ژیال کرد و دیگر چیزی نگفت و به آشپزخانه رفت.صدای جیغ، داد و همهمه کوچه را فرا گرفته بود. ژیال که حسابی ترسیدهبود، فوری به کوچه رفت. همسایه ها دستهدسته می شدند؛ یکی از همسایه ها به نزدیک ژیال آمد:_میگن ثریا خانم و آقا مجید تصادف کردن و هر دوشون فوت شدن. حیف شد جّوون بودن. 13ژیال با ناراحتی گفت:_پس بچه هاشون؟زنِ همسایه کمی چادر گل گلیاش را روی سرش جابه جا کرد و گفت: _دخترش دانشجو هست و پسرش این درس قاضی ماضی هارو میخونه. اونا الحمدهلل سالمن.تمام ماجرای فوت پدر و مادر رویا، در ذهن ژیال هم چون فیلمی غم انگیز گذشت. اوپن آشپزخانه کمی بلند بود و چیزی از داخل آشپزخانه دیده نمی شد؛ فقط پچ پچ رویا و امید کمی به گوش رسید. بعد از چند دقیقه رویا همراه با یک سینی چای و امید هم میپشت سرش آمد و روی مبل نشستند. صورت سفیدِ امید، با سیبیل کم رنگ و پُرپشت و ریشِ خرمایی اش، روشن تر و جذابتر به نظر می رسید. نگاهش دلِ ژیال را آرام می کرد. چشمان کشیده و درشت، زیرِ ابروی خرمایی، زیبایی خاصی به او داده بود. امید با شرم و حیا به ژیال نگاه کرد. لبخند مالیمی، دندآن های سفیدش را آشکار کرده بود. ژیال که از نشستوبرخاست با آنها کمی معذب و خجالتزده بود؛ مچاله و سر به زیر، با عذرخواهی رویا را مخاطب قرار داد. رویا هم با صورت سفید و گرد و چشمانی که گویی کاسه ی عسل در آن ریخته اند، اندام 14ژیال را ورانداز کرد. رویا به ژیال چای تعارف کرد. او هم با عذرخواهی یک استکان چای برداشت.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «دلداده»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.