داستان · داستان دو عشق
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
جلو آینه قدی ساده ی اتاق ایستاده ام. چرخی به دور خودم میزنم. در آن کت و شلوار سرمه ای تیره با پیراهن آبی روشن خیلی جذاب شده بودم. شانه ای به موهای مشکی و پرپشتِ خوش حالتم میزنم. مادر به آرامی وارد اتاق میشود فهمیدم میخواهد چه بگوید. چشمانش را ریز کرده و با لحنی ملتمسانه میگوید: احسان، پسرم، با این کارت خودتو مارو سنگ روی یخ میکتی! آخه تا بحال کی تنهایی خواستگاری رفته؟!! من و پدرت که بدِ تو رو نمیخوایم مادر، این دختر مریضه، به درد زندگی با تو نمیخوره...آهسته به سمتش میآیم. دستهایم در جیب شلوارم بود. روبرویش ایستادم. محکم و قاطع گفتم: مامان جان خدا یکی، حرف مرد هم یکی من هیچوقت از تصمیمم منصرف نشده و نمیشم. قربون روی ماهت بشم مگه نه اینه که شما و پدر گفتین ما همراهت نمیایم. تنها برو ببینیم دختر بهت میدن. پس میرم. همین الان. هر چه بادا باد... محتاج دعای خیر مادر گلم هستم. کفشهای چرم واکس زدهام را میپوشیدم که مادر با صدای بلند داد زد، احسان نرووو. سرم را که به سمتش برگرداندم دیدم چشمان قهوه ای درشتش پر از اشک شده. نمی دانستم چکار کنم یک طرف مادرم بود که تحمل ناراحت کردنش نداشتم. طرف دیگر ملیحه دختر همسایه که مدتها قلبم و روحم را تسخیر کرده بود. آیا به جز آن دختر معصوم، زیبا و مهربان میتوانستم به دختر دیگری فکر بکنم؟ نه هرگز، محال بود. مادر را در آغوش گرفتم، بوسه ای بر سرش زدم و با مهربانی و حالتی که دلش برایم بسوزد گفتم: قربوتت برم مامان قشنگم، میدونم بفکر منی، نگرانمی، حق داری مادر زندگی با ملیحه با این بیماری سخته اما به جون خودت من امکان نداره به غیر از اون بتونم حتی به کسی دیگه فکرم بکنم. من عاشق این دخترم. اونم کلی خواستگار رو بخاطر من رد کرده خودت که میدونی. مگه میشه سالم که بود عاشقش باشم حالا بخاطر بیماری پسش بزنم. نه این غیرممکنه در مرام و ذات من نیست...
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «داستان دو عشق»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.