داستان · کار خوبه که خدا درست کنه
قسمت ۱
به قلمِ افسانه مهدویان
داستانک
کار خوبه که خدا درست کنه
داستان ما از یک روستای دور افتاده شروع میشه که از اینجا خیلی دور بود و از امکانات شهری هم بی بهره مردمی توی این روستا زندگی می کردند که خیلی کم توقع و متواضع بودن و همیشه تو تمام کارهاشون خدا رو در نظر می گرفتن و با توکل به خدا روز رو سر می کردن مردم این روستا آدمهای پاک و بی ریایی بودن و چون روستا در کنار دریا واقع شده بود امرار معاششون از راه ماهیگیری بود .
صبح کله سحر تمام مردها با هم میرفتند ماهیگیری و بعد از صید ماهی ها رو توی شهرک های مجاور میفروختن و به روستا برمیگشتن
توی این روستا خانواده ای زندگی می کرد که از همه مردم روستا متواضع تر بودن و خیلی ساکت و بی ریا روزگارشون رو سپری می کردن زن و شوهری که بعد از سالیان سال زندگی مشترک هنوز بچه ای نداشتن و از بس که انتظار کشیده بودن دیگه یادشون رفته بود که می تونن هنوز امیدوار باشن و کلا این مسئله رو سپرده بودن دست خدا از اونجایی که خانواده های ایرانی توی این جور مسائل خیلی حساس و فضول هستند مرتب بچه نداشتن این خانواده جدید رو تو سرشون میزدند و سوال میکردند که چرا بچه دار نمیشن گل بانو که خانم خونه بود برای اینکه سوء تفاهم رو از همسرش برداره به خانواده اش گفته بود که من ایراد دارم و بیچاره نور علی داره منو تحمل می کنه و نور علی هم به خانواده خودش همین رو گفته بود این کار رو به این دلیل کردن که دیگه مورد سوال قرار نگیرن آخه این زن و شوهر جوان خیلی همدیگه رو دوست داشتن و برای هم می مردن روزها و ماهها و سالها میگذشت و از بچه خبری نبود تا اینکه دیگه کلا یادشون رفته بود اومدن ی بچه چطور میتونه زندگیشون رو عوض کنه و با عشقی که به هم داشتن زندگی رو می گذروندن .
حالا دیگه هر دوتاشون سنی ازشون گذشته بود یه روز گل بانو متوجه شد که آخرین تاریخ ماهیانه خودش رو به یاد نمی یاره هر چی فکر کرد یادش نیومد خوب کمی صبر کرد چند روز گذشت و باز خبری نشد با خودش فکر کرد که حتماً ی بیماری چیزی دارم که اینطور شده تصمیم گرفت بره پیش مامای روستا که توی تنها مرکز بهداشت اون روستا بود آخه تو این روستا از دکتر خبری نبود و مسئولین هم اصلا تو فکر این مسائل نبودن گل بانو رفت پیش ماما و از اونجا که ماما تقریبا همه مردم روستا رو می شناخت از دیدن گل بانو تعجب کرده بود گل بانو بهش گفت که آخرین پریودیش رو به یاد نمی یاره ماما معاینه ای کرد و از وضعیت رحم متوجه تغییرات شد ولی چون گل بانو سابقه طولانی تو باردار نشدن داشت ترسید که بهشون امید واهی بده پس ازش خواست که شوهرش بیاد مرکز تا ی سری آزمایش کامل انجام بدن نورعلی با ترس و دلهره به مرکز بهداشت اومد ولی خانم ماما به او اطمینان داد که مشکلی نیست و به خاطر
حدس هایی که زده این آزمایش ها رو داده فردای اون روز نورعلی و کل بانو عازم نزدیکترین شهر شدن و آزمایش ها رو انجام دادن و با جواب برای ماما برگردوندن مامای مهربون با اشک شوق خبر بارداری رو به دو نفرشون داد هر دو بهت زده بودن آخه الان دیگه وقت بارداری نبود و
نمی تونستن این مسئله رو هضم کنن که خدا بلاخره براشون ی معجزه فرستاده این خبر توی تمام روستا پیچید و جشن و سروری بر پا شد که خود نورعلی و گل بانو هم از اون همه لطف مردم روستا حیرت کرده بودند. بعد از اون دیگه نورعلی روی چشماش از گل بانو نگهداری می کرد و از اونجایی که خیلی دیر متوجه بارداری شده بودن ۵ ماه رو پشت سر گذاشته بودن و فقط ۴ ماه باقی مونده بود این ۴ ماه هم به سختی ولی با لذت بسیار سپری شد و روز موعود فرا رسید و خدا ی دختر خوشگل مثل دختر شاه پریون به اونها داد این دختر به قدری زیبا بود که همه رو شگفت زده کرده بود اسم این دختر زیبا رو خانم گل گذاشتن خانم گل قصه ما توی همون روستا بزرگ شد و روز به روز زیباتر و زیباتر میشد و همونجا با امکانات کم اون روستا درس
می خوند ولی همیشه دلش می خواست از شهر و زندگی شهری سر در بیاره و وقتی یکی از اهالی روستا به شهر
می رفت این خانم گل بود که با اشتیاق پای صحبتهای اون شخص مینشست و با سوالهاش اونها رو متحیر می کرد روستای اونا از جاده اصلی فاصله داشت و معمولا کسی اتفاقی به اون روستا نمیومد مگر اینکه خانواده یکی از روستاییها که تو شهر زندگی می کرد برای دید و بازدید میومد یک روز بطور اتفاقی ماشینی که راهش رو گم کرده بود سر از روستای اونها در آورد و مردم روستا با شادی از اونها پذیرایی کردن از اونجایی که نور علی مرد مهربانی بود اونها رو برای استراحت به خونه آورد و از گل بانو خواست که براشون غذا درست کنه این خانواده ۴ نفر بودند پدر و مادر و ی دختر به اسم نیلوفر و پسرشون به اسم نیما خانم گل خیلی زود با نیلوفر دوست شد و چون سوالهای زیادی توی ذهنش داشت شروع کرد به پرسیدن سوالهاش و با این کار سرشون حسابی گرم شده بود ولی نیما محو تماشای زیبایی خانم گل شده بود اون صورت مهتابی و چشمهای درشت و ابروهای کمانی و زیبای خانم گل نیما رو جادو کرده بود ولی خوب ادب حکم می کرد که سر به زیر باشه و رعایت اصول رو بکنه اون شب گذشت و فردا صبح با راهنمایی های نور علی به طرف شهرشون حرکت کردن ولی توی دل خانم گل غوغایی به پا بود توی شهر می تونست درسش رو ادامه بده دبیرستان بره دانشگاه بره و برای خودش کسی باشه دکتر و مهندس بشه اینها همش توی ذهن خانم گل میچرخید و زندگی شهری براش ی رویا شده بود حالا دیگه همش از پدرش سراغ شهر رو میگرفت و ازش می خواست که اونو به شهر ببره تا بتونه درسش رو ادامه بده ولی اینها برای نور علی امکان نداشت آخه شهر رفتن پول می خواست مدرسه رفتن خرج داشت که البته اونها نداشتن چندین ماه به همین منوال گذشت ولی تو دل خانم گل از تب و تاب شهر رفتن چیزی کم نشده بود اومدن اون مسافرها زندگی خانم گل رو از این رو به اون رو کرده بود بعد از گذشت چند ماه بار دیگه همون خانواده به روستا اومدن البته اینبار برای دیدن اومده بودن با اومدن اونها شور و شوقی توی دل خانم گل روشن شده بود و بعد از کلی حرف زدن از این در و اون در پدر خانواده قصدش رو از اومدن بیان کرد که ما برای خواستگاری خانم گل اومدیم این حرف همه رو متعجب کرد آخه خانم گل هنوز سنش زیاد نبود و با وجود اینکه از ۱۳ سالگی مرتب خواستگار های زیادی داشت ولی نور علی اصلا تو فکر شوهر دادن خانم گل نبود ولی کاری نمی شد کرد خود خانم گل هم دلش با نیما بود و صد البته با شهر و شهر نشینی و ادامه تحصیل پس یکی از شرطهای ازدواج رو ادامه تحصیل قرار داد ولی توی دل نور علی ی داستان دیگه باز شده بود و اون تو فکر جهاز برای دختر یکی یک دونه اش بود خوب با وضعیتی که اونا داشتن اصلا نمی تونستن جهاز بخرن یا خرج عروسی بکنن پس این شد برای گل بانو و نور علی یکی از بزرگترین فکرها شون و به همین دلیل ی فرصت چند ماهه برای آماده شدن و تهیه سور و سات عروسی گرفتن و فکر می کرد تو این چند ماه ی فکر اساسی می کنم فکر می کرد با بیشتر رفتن به دریا و بیشتر ماهی گرفتن و فروختن ماهیها می تونم برای دخترم ی جهاز در حد متوسط فراهم کنم و از فردای اون روز بیشتر کار می کرد و کمتر
می خوابید و هر روز صبح زود برای ماهیگیری به دریا
می رفت ی روز صبح خیلی زود که هوا هنوز تاریک بود و از اشعه خورشید هنوز اثری نبود رفت سمت دریا به کنار دریا که رسید احساس کرد که ی چیز بزرگ کنار دریاست اول فکر کرد که تخته سنگه ولی این قبلا اینجا نبوده پس تخته سنگ نیست به آرومی جلو رفت و دستی بهش کشید جسم نرمی بود پس مطمئن شد که تخته سنگ نیست سیاهی شب اجازه نمی داد که درست ببینه بعد از اینکه کمی دقت کرد متوجه شد که باید ی نهنگ باشه پس تصمیم گرفت که ماهیگیرهای دیگه رو خبر کنه ماهیگیرها اومدن و با هم بررسی کردن و مطمئن شدن که ی نهنگه در این حین هوا کمی روشنتر شده بود و آنها متوجه شدن که ی نهنگ معمولی نیست و این ی نهنگ عنبره برای اینکه نهنگ عنبر سر نسبتا بزرگی داره و یک سوم از بدن رو سر تشکیل میده نمی دونستن چیکار کنن ولی می دونستن که خدا برکت رو به روستاشون فرستاده از خوشحالی توی پوست خودشون نمی گنجیدن تمام روستا با کمک همدیگه و با هر زحمتی بود اونو به ی جای امن منتقل کردند و خبرش رو به مقاماتی که هیچ وقت به فکر روستا نبودن رسوندن می دونید آخه از مدفوع و یا استفراغ نهنگ عنبر ماده خوش بویی گرفته می شه که در عطر سازی از اون استفاده می کنن و این ماده به قدری کمیاب و گرون قیمت که شرکتهای عطر سازی براش سر و دست می شکنند وقتی خبر این نهنگ عنبر نر به رسانه ها و شرکتهای عطر سازی رسید سیل متقاضیان به روستا سرازیر شد و روستایی که تا اون موقع به زور سر نقشه پیداش می کردن یک شبه شهرت پیدا کرده بود و حالا همه به دنبال بدست آوردن اون ماده معجزه آسا بودن یعنی عنبر حالا بهتره کمی هم از نهنگ عنبر حرف بزنیم تا اهمیت این جانور برای خوانندگان بهتر مشخص بشه :
نهنگ عنبر یا شاهنهنگ ، بزرگترین نهنگ دندانداره و در تمام اقیانوسها زندگی میکنه حداکثر طول نرها ۱۸ متر است و وزنش تا ۶۰ تن میرسه که برابر با وزن ۱۳ فیل آفریقایی بالغ و مادهها ۱۲ متر و وزنش تا ۴۰ تن ست. غالباً رنگ آونها سیاه مایل به قهوهای یا خاکستری تیره ست. سر بزرگ نهنگهای عنبر تقریباً یکسوم طول بدن را تشکیل میده در سر نهنگ عنبر، مادهٔ روغنی اسپرماستی و روغن اسپرم وجود داره که برای ساختن شمع مورد استفاده قرار میگیره و روغن اسپرم بهعنوان گریس یا روغن هم به کار میره . نهنگ عنبر در آبهای گرم و معتدل زندگی می کنه نرهای بالغ در بهار به طرف آبهای سردتر شمال یا جنوب شنا میکنند، ولی مادهها و نهنگهای جوان به صورت گروهی، در عرضهای جغرافیایی پایینتر باقی میمانند. شاهنهنگها و یا همون نهنگ عنبر خودمون در سدههای ۱۹ و ۲۰ تا حد انقراض شکار شدند . مادهای روغنی به نام عنبر از رودهٔ این نهنگ به دست میاد که در تهیهٔ عطر مورد استفاده قرار میگیره . شیر نهنگ عنبر ماده، دارای ۳۶٪ چربی است (در مقابل حداکثر چربی شیر گاو که تنها ۴٪ است) و این میزان چربی باعث میشه تا شیر این نهنگ بافت و قوامی مشابه پنیر داشته باشه و همین موضوع، باعث میشه که تا قبل از حل شدن در آب اقیانوس، بچه نهنگ آن را میل کنه. ضمناً عنبر سالها به عنوان دارویی برای سر درد، سرماخوردگی و صرع به کار میرفته و مصریان باستان هم برای بخور دادن از این ماده استفاده میکردند. ولی از همه مهمتر اینکه مورد استقبال فعالان صنعت عطر سازی هم قرار گرفته بود . عنبر دارای رایحه شیرینه و این قابلیت را داره که بوی عطر را ماندگار کنه . بنابر این عنبر با توجه به ویژگیهای منحصر به فردش خیلی زود به جراحیهای مهم راه پیدا کرد و میان شرکتهای معتبر به مزایده گذاشته شد، طوری که هر یک کیلو عنبر، بالغ بر ۳۰۰ میلیون تومان خرید و فروش میشد. البته برای به دست آوردن عنبر نیاز به کشتن نهنگ نیست و صیادان با گشت زنی در منطقه زندگی نهنگها می تونن مدفوع و یا استفراغ اون رو برداشت کنن و بفروشن
خوب فکر کنم حالا به اهمیت و ارزش این معجزه که خدا به این روستا فرستاده بود آگاه شدین و اینکه ی نهنگ مرده ۲۰ الی ۳۰ تنی چقدر فضولات می تونه در روده خودش داشته باشه شاید چیزی حدود ۱۲۷ کیلو و هر کیلو ۳۰۰ میلیون تومن با این ۱۲۷ کیلو چه سرمایه ای وارد این روستا شده بود به همین دلیل همه به نوعی سعی می کردن که این نهنگ رو از اونها بگیرن ولی خوب این امکان نداشت و مردم روستا دور تا دور اون محل رو ۲۴ ساعته تحت کنترل خودشون داشتن حالا برگردیم سر داستان نورعلی و دختر زیباش که این برکت رو با خودش آورده بود نور علی که تو پوست خودش نمی گنجید و همش میگفت می تونم برا دخترم بهترین جهاز رو بخرم و طبیعتاً گل بانو و خانم گل هم از این اتفاق خوشحال بودن هر روز از یکی از برندهای عطر و ادکلن با اونها ارتباط برقرار می کردن و برای خرید عنبر پیشنهاد قیمت می دادن تا اینکه یکی از برندها قیمت زیادی رو پیشنهاد داد که دهن همه رو بست قول و قرارها گذاشته شد و با قیمت عالی فروخته شد و شرکت مذکور برای بردن اون به روستا اومد و نهنگ رو بعد از قطعه قطعه کردن با خودشون بردن حالا دیگه تمام روستا میلیونر شده بودن جشن و سروری بر پا بود این میون ی عده آدم سود جو هم برای سوء استفاده به روستا اومده بوده به هر حال سفره ای بود که برای همه پهن شده بود و همه از اون بهره بردن نور علی هم به خواهش خانم گل به شهر رفتن و خونه خوبی اونجا خریدن و خانم گل به ادامه تحصیل مشغول شد و حالا دیگه نیما هم مرتب به اونها سر میزد و توی کارها بهشون کمک میکرد خانم گل ، شیفته اخلاق و رفتار نیما شده بود و کم کم با هم قول و قرار ازدواج رو گذاشته بودن نورعلی هم دیگه نگران جهاز دخترش نبود و بهترینها رو برای دختر یکی یک دونه اش تهیه کرده بود . همه چیز در صلح و صفا بود و نور علی و گل بانو نتیجه صبر و تحملشون رو از خدا گرفته بودن خانم گل به تحصیلش ادامه داد و با نیما ازدواج کردن و ی زندگی شاد رو پایه ریزی کردن
کار خوبه که خدا درست کنه
به امید اینکه کار هممون رو خدا درست کنه
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.