داستان · خواب شیرین
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
نسترن داشت تلویزیون نگاه میکرد که ناگهان مادرش او را صدا زد و گفت:. نسترن جان وقت خوابه فردا صبح باید به مدرسه بری-نسترن با بیحوصلگی و چشمان خوابآلود مسواکش را زد و خرگوش صورتیش را در آغوش گرفت. روی تختش دراز کشید که ناگهان دید خرگوش صورتیش تکان میخورد! از جا پرید و نشست و خرگوش را دید که روبهروی او نشسته درحالی که گوشهایش را تکان میداد و پنجههایش را به هم میکوبید رو به نسترن :کرد و گفت.من خوابم نمیاد بیا بریم بازی-:نسترن باتعجب خرگوش صورتیش رانگاه میکردو گفت_وای تو چطوری حرف میزنی؟ مگه عروسکها هم بلدن صحبت کنن؟خرگوش پرید روی قفسه اسباب بازیها ایستاد. نسترن از تخت پایین آمد. خرگوش روی قفسه باال و پایین میپرید.روی جعبه حیوانات کوچکش نشست با گوشهای درازش بر روی جعبه دوبار ضربه زد بعد درب جعبه باز شد. نسترن با تعجب به حرکات خرگوش نگاه میکرد.همان موقع حیوانات مختلفی از جعبه یکییکی بیرون آمدند. نسترن با تعجب دید زرافه پاهای درازش را ازجعبه بیرون آورد و گردن درازش را خم کرد و خرگوش را بویید. فیل هم با آن جثه بزرگش، خرطومش را کش و قوس میداد و با خرطومش صورت خرگوش را قلقلک داد شیر زرد رنگی هم با تکان دادن سر، یالش را پریشان میکرد و از جعبه اسباب بازیها بیرون جست. گربه سیاه با چشمان سبز رنگش هم پشت سر شیر از داخل جعبه بیرون پرید و صدایی از خودش در آورد. عقاب بزرگ که بالهایش را باز کرده بود و در فضای اتاق به پرواز درآمد. حیوانات همینطور در اتاق وول میخوردند و میگشتند. خرگوش از روی قفسه اسباب بازیها پرید روی شانه نسترن نشست.نسترن گفت:-این حیوانات اینجا چیکار میکنند؟خرگوش گفت: این حیوانات همه برای تو هستن خسته شدن که تو دیگه با اونا بازی نمیکنی و همش تلویزیون .رو نگاه میکنی:نسترن گفت.مگه این ها هم میتونن حرف بزنن یا راه برن؟ وای خدای من چه زیبا من همشونو دوست دارم-خرگوش گفت: پس از پنجره بیاین با هم بریم بیرون و تو باغ کوچکی که نزدیک اینجاست بازی کنیم.نسترن گفت: آخه تاریکه دیروقته نمیشه بریم بیرون؟خرگوش گفت: اون دیگه با من.فیل خرطومش را دراز کرد. و دور کمر نسترن پیچید و او را بلند کرد و روی پشتش گذاشت. خرگوش پرید و همین که پنجره را باز کرد، بیرون مثل روز روشن شد.عقاب از پنجره بیرون رفت و پرواز کرد. فیل به آن بزرگی که نسترن را بر دوشش گذاشته بود. به سختی از پنجره بیرون رفتند. شیر و گربه سیاه هم از لبه پنجره بیرون پریدند. زرافه هم اول گردنش بعد پاهایش را از پنجره بیرون آورد. همه با جست و خیز به طرف درختانی که نزدیک یک تپه بلند بود رفتند. نسترن خرگوش رابغل کرده بود و با شادی همه با هم راه میرفتند و سرود میخواندند. ما حیوونای جنگلیم از همه پرزورتریمهرکی مارو دوست داره ماهم اونو دوست داریمهمینطورکه در باغ راه میرفتند و میخواندند فیل خرطومش را روی زمین میکشید که ناگهان خورطومش در تلهای که شکارچیها برای شکار گذاشته بودند افتاد. فیل با فریاد تله و خرطومش را بلند میکرد و به زمین کوبید. نسترن و خرگوش از پشت فیل افتادند و نسترن کمی دست وپایش درد گرفت. با باال و پایین رفتن میخرطوم فیل که معلوم بود فیل درد میکشد. همه حیوانات دور او جمع شدند که دیدند خرطوم فیل کنده شد. فیل با درد زیاد نشست و ناله میکرد و خرطوم فیل با تله به گوشهای افتاد. همه ناراحت شدند. در آن میان خرگوش گفت:فیل عزیز ناراحت نباش با کمک هم خرطومتو خوب میکنیم.شیردمش را بلند کرد و با تکان دادن سرش یالش را پریشان کردو گفت:اوهو تا من اینجا هستم ترسیدن .معنی ندارد و نگران نباش فیل عزیز همین حاال با شیره درخت و برگهای درخت خرطومتو وصل میکنمشیر درخت بزرگی را پیدا کرد و چنگالهایش را انقدر روی درخت کشید که پوست آن کنده شد. ولی ذرهای هم ازشیرهی درخت پیدا نکرد. عقاب چرخی روی سر فیل زد و روی بلندترین شاخه درخت نشستو گفت:نه این کار کار ما نیست. ما باید اول این خرطوم فیل رو از توی تله در بیاریم بعد به فکر چسباندن خرطوم باشیم. خرگوش و نسترن خیلی ناراحت بودند و کنار فیل نشستند و او را نوازش کردند و گفتند:دوست عزیز ناراحت نباش با کمک دوستامون خوب میشی و خرطومت مثل اول میشه!شیر و زرافه و عقاب با چنگال و سم توانستند خرطوم کنده شده فیل را از تله در بیاورند. ولی هرچه فکر کردن که چطور خرطوم فیل را درمان کنند. اما به نتیجهای نرسیدند. خرگوش دستی به گوشهایش کشید و گفت::دوستان این کار کار ما نیست. کار یک جونور داناست من اون جونور و میشناسم و به تپه اشاره کردو گفت-اون روی تپه بلند زندگی میکنه و اون تنها موجودی است که میتونه فیل رو درمان کنه..آره این تپه بلند رو میبینم: زرافه گردنش را دراز کردو گفتگربه سیاه روی درخت در حال تیز کردن چنگالهایش بودکه گفت: یعنی اون کیه که از ما قویتره؟خرگوش گفت: مورچه پیری که توسوراخ این تپه زندگی میکنه.شیر قهقهه مسخره آمیزی زد و گفت: خرگوش جونور دیگهای پیدا نکردی که رفتی سراغ مورچهی پیر؟ اونکه .با یه فوت من پرت میشه اونور تپهعقاب تیز پرواز شیرجهای به آسمان زد و باز برگشتو گفت: یعنی از من تیز پرواز قویتره؟ها ها ها. بس کنین..کاری کنین..من خرطوممو میخوام:فیل که داشت از درد روی زمین به خود میپیچید. با ناله گفتنسترن روبه خرگوش کرد و گفت: چارهای نداریم پس عقابو بفرست دنبالش..شیر دمش را چرخاندو گفت: هاها ها..اره بزار بیاد زور و بازوشو ببینیم:خرگوش روبه عقاب کرد و گفت-عقاب تیز پرواز برروی تپه پشت سنگ بزرگ یه سوراخ بزرگ هست...کافیه فقط صداش بزنی و بگی .خرگوش به کمکت احتیاج دارهعقاب همینکه شنید پرواز کرد و به طرف تپه رفت. زرافه با مسخرگیگفت:-ای بابا با این همه زور و بازو و عظمتی که داریم از یه مورچه کمک بخوایم؟ این دیگه چه جورشه؟شیر یالهایش را پریشان کرد و پوزهاش را روی چنگالهای تیزش گذاشت و روبهروی فیل و نسترن و خرگوش نشست.بعد از چند لحظه عقاب برگشت وقتی روی زمین بالهایش را داشت میبست. دیدند یک مورچه ریز و عصا به :دست با ریش سفید از روی پرهای عقاب پایین آمد و جلوی خرگوش ایستادو گفت-خرگوش زبل خبرت را برام آوردند. چی شده؟ که منو خواستی؟:خرگوش گفت-مورچه دانا دوستمون فیل خرطومش توی تله گیر کرده و کنده شده میتونی خرطومشو درمان کنی؟شیر و گربه سیاه و زرافه و عقاب همه اطراف مورچه پیر حلقه زدند و با تعجب مورچه را نگاه میکردند.مورچه گفت: باشه ولی باید دوروبر فیل خلوت بشه تا بتونم کاری برایش انجام بدم.خرگوش گفت: همه اطراف فیل رو خالی کنین...حتی تو نسترن جان..توهم برو پشت زرافه بشین و از دور ببین.شیر به آرامی بلند شد و پوزخند مسخرهای زد و پرید روی یک تخته سنگ.زرافه هم با پاهای درازش چند قدم دورتر رفت. گربه سیاه و عقاب هم روی درخت نظاره گر بودند. خرگوش هم در بغل نسترن جا گرفت.مورچه یک برگ درخت را از روی زمین برداشت و لوله کرد و جلو دهان خود گرفت و در آن فوت کرد. صدای سوتی از برگ آمد. بعد از سه بار سوت زدن زرافه و عقاب دیدند یک سیاهی بزرگ از تپه پایین میآید با تعجب !این صحنه را دیدند. که هزاران هزار مورچه از تپه بیرون آمدند. و همه مرتب در ردیفهای منظم پشت سرهم از تپه به طرف باغ آمدند و دور فیل حلقه زدند. فیل که همچنان از درد به خود میپیچید، دید مورچه پیر با سوت و شاخکهای خود چیزهایی به مورچهها میگفت که هیچکدام از حیوانات نمیفهمیدند.نسترن و خرگوش همینطور که روی پشت زرافه نشسته بودند. همه چیز را از دور میدیدند. همه مورچهها ماده چسبناکی از دهانشان روی خرطوم فیل میریختند و عدهای از مورچهها مرتب و با نظم خرطوم جدا شده را روی خرطوم فیل قرار دادند و عدهای دیگر هم پشت سر هم چندین برگ دور خرطوم زخمی فیل پیچیدند و آن را با بندهایی که از شاخههای درختان نرم درست کردند و روی برگها بستند. خرطوم فیل را با برگها باند پیچی مرتبی کردند. فیل کمی آرام شد و دیگر ناله نمیکرد. مورچهها همه با دستور مورچه پیر به ردیف به طرف تپه رفتند و مورچه پیر را هم با خود بردند.:خرگوش با فریاد گفتممنونم مورچه پیر...- شیر و گربه سیاه و عقاب و زرافه این ماجرا را دیدند. با تعجب به یکدیگر نگاه میکردند. نسترن از پشت زرافه پایین آمد و به فیل نزدیک شد دیدند فیل کمکم آرام شده.:نسترن گفت.دوستان عزیز دیگه برگردیم. فیل باید استراحت کنه-زرافه و گربه سیاه و عقاب ناراحت شدند و گفتند: -این چه وضعیه ما اومدیم بازی کنیم.:شیر با غرشی بلند به دوستانش گفت-درست نیست که فیل رو با این حال و روزش تنها بذاریم بیایین برگردیم. وقتی فیل حالش خوب شد دوباره با نسترن و خرگوش به باغ میایم وبازی میکنیم.همه سربه زیر به طرف پنجره اتاق نسترن رفتند. فیل هم با خرطوم زخمیش آرام آرام راه افتاد. وقتی به اتاق نسترن رسیدند، خرگوش پرید بغل نسترن. نسترن همینکه خواست چیزی بگوید، مادرش او را صدا زدو گفت:.نسترن جان بیدار شو مامان...صبح شده باید صبحانه بخوری و به مدرسه بری...پاشو عزیزم-نسترن با تعجب چشمهایش را مالش داد و به جعبه حیواناتش نگاه کرد و خرگوش را در بغلش دید. لبخندی زد و خرگوشش را بوسید.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.