داستان · باتوبودن بهانه نمی خواهد
قسمت ۱
به قلمِ زهرا محمدی مهد
مقدمه:
کتاب را با نام خدا آغاز کردم تا خودش در مرحله به مرحله نوشتن کتاب همراهیم کند با خواندن این داستان درک خواهید کرد که عشق چیزی ورای از احساس گذر است این که گاهی اتفاق های کوچک هستند که سرنوشت انسان را می سازند نباید همیشه شرایط مطابق میل باشد و گاهی شرایط سخت است که انسان را خود ساخته و مقاوم می کند بعد از شرایط دشوار آرامشی که پس از آن می رسد چقدر قشنگ و دلچسب است در لحظه لحظه زندگی باید خدا را حس کرد و از عشق به خدا به یک عشق پاک زمینی رسید. من تمام سعی ام را کردم تا لحظات قشنگی را با خواندن این کتاب برایتان تداعی کنم . امیدوارم داستان را دوست بدارید.
اشتیاق صادقانه دل ها را به هم پیوند می دهد و تنها خاطرات است که آن لحظه را زنده می دارد.
بنام خدایی که آرامش بخش دلهاست
با تو بودن بهانه نمی خواهد
از پشت پنجره به تماشای او ایستاده ام، چشم های مشکی اش به من نوید فردایی روشن می داد و موهای لختش چهره ای مردانه و آراسته به او بخشیده بود.
آن قدر محو تماشایش شده بودم که متوجه اطرافم نبودم با خودم خواندم.
گفته بودم که چرا محو تماشای منی وآنچنان مات که یکدم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی
( فریدون مشیری )
من فکر می کنم شاعرش عاشق بوده که اگرغیرازاین بودنمی توانست به این قشنگی نگاه یک عاشق راتوصیف کند.
کبوترخیالم دوباره به سوی گذشته به پروازدرمی آیداینجانشسته ام وذهنم پروازمی کند
چه دنیای شیرینی داشتیم هر روز صبح بیدار میشدم تند تند صبحونه مو تموم میکردم بدو بدو تو کوچه با او و دخترعموم عاطفه و اشکان و نازنین تا ظهر که وقت ناهار میشد بازی میکردیم. با توپ وتشرهای مادرهایمان به خانه می رفتیم
ناهار خورده و نخورده دوباره می رفتیم توی کوچه چقدر با عاطفه بازیگوشی میکردیم و اعصابش را به هم می ریختیم اشکان که یکی از پسرهای همسایه بود مثل خودمون بود دل به دل مامی دادو و شیطونی میکردیم. از انداختن توپ تو حیاط مدرسه بگیر تا شکوندن شیشه. محمد قاطی میکرد و همه مون رو دعوا میکرد. جوابشو میدادیم و کل کل میکردیم.
بزرگ شدیم و از دنیای قهرهای 5 دقیقه ای فاصله گرفتیم دیگر هیچ وقت صمیمیت بچگی بینمون ایجاد نشد روابطمون با محمد همیشه توأم با احترام بود حرفامون جنبه رسمی داشت ولی خدا می دونه با گفتن دختر خاله چه حس خوبی تو دلم سبز می شد انگار که ساعتها نشسته بود برام لالایی های عاشقانه خونده بود عین بچه ها ذوق می کردم مودبانه جوابشو میدادم.دیگه خبری از اون کل کل های بچگی نبود توی همین فکرا بودم که محمد بلند شد و گفت:با اجازه خاله جا خوردم مگه محمد نیومده بود که شام بمونه خدایا متوجه نگاهای من شد؟چیزی ناراحتش کرد؟
انگار نمی خواست با چشمهای من آشتی بکند.
مادرم از آشپز خونه بیرون آمدوگفت : مگه نیومدی که بمونی تا یک ساعت دیگه آبجی و باباتم میان!
ممنون خاله جون یه کاری برام پیش اومده باید برم همین که اومدم دیدمتون کافیه حتماَ که نبایدشام موند همین که اومدم دیدمتون کافیه .قربونت برم
توی دلم گفتم : ای من به فدای این لفظ قلم حرف زدنت چقدر قشنگ حرف می زنی.
مامان گفت:بسه بسه زبون نریز بچه امون از دست بچه های این دور زمونه !تا میای یه کلمه حرف بزنی دو تا فدات و قربونت برم میگن و ....
محمد هم که همیشه استاد حاضر جوابی بود گفت:اختیار داری خاله دست پرورده ایم .بعد هر دو یشان خندیدند .مامان رفت تو آشپز خونه منم از فرصت استفاده کردم تا در حیاط همراهیش کردم حالا مثلاَ چه می خواستم به اون بگم دم در که رسیدیم با صدایی که گویی از ته چاه در آمده باشد گفتم:آقا محمد شب می موندین .برگشت به طرفم و با یک تبسم شیرین و شاعرانه گفت:نه ممنون .
چقدر کوتاه و رسمی پس چرا با مامان آنقدر شوخی می کردحسادت عاشقانه ام داشت گل می کرد تا من در تبی عاشقانه رها بشوم در را بستم و آمدم داخل گویی سنگینی کوهی روی شانه هایم بودروی کاناپه ولو شدم خدایا چرا ازم فرار می کرد شایدم اصلاَ مرانمی دیدتنها دلخوشیم آن تبسم شیرینش بود.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «باتوبودن بهانه نمی خواهد»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.