داستان · رخساره
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدایی که قلم به دست اوست
سال 1337
در حالیکه لباس سیاهی مانند مردان با چکمه هایی بلند به تن داشتم و صورتم را به جز دو چشم با شالی سیاه پوشانده بودم وارد شدم ؛ ابومسلم خراسانی در حالیکه شمشیر بر کمر بسته بود با اضطراب قدم می زد تا من برسم ؛ شش نفر از سردارانش هم حضور داشتن و با ورود من بلند فریاد زد هان رخساره دیر کردی ؛ بگو چه کردی ؟دست آوردی برای ما داری ؟ درست و دقیق با همه ی جزئیات برای ما توضیح بده بگو که از نقشه ی آنها آگاه شده ای ؛ دست بر سینه خم شدم و گفتم سلام بر سالار خراسان دلیر مرد ایران زمین ؛ امر شما رو به جا آوردم و برایتان خبر های خوبی دارم ؛ ابومسلم با قدم های بلند به طرفم اومد و دستشو گذاشت به پشتم و با مهربانی ولی با همون صلابتی که در شان سالار خراسان بود گفت : می دانستیم که می توانیم به شما اعتماد کنیم ؛ اینجا غریبه ای نیست حرف بزن ؛ اینو گفت و روی قالیچه ای که روی یک تخت چوبی پهن بود نشست و یارانش دور ما رو گرفتن ؛
با صدای بلند گفتم :سرورم ؛به عرض می رسانم امیر سیستان سپاهی متشکل از صد مرد جنگی و کار آموزده فراهم کرده و مشق جنگ می کند امیر شامگاه نهم قرار است با سپاه خود به سیاه جامه گان حمله کند؛ نیمه های جنگ که سپاه شما رو خسته و فسرده کردن آن صد مرد جنگی از طرف جنوب وارد کارزار می شوند و قصد دارن کار سیاه جامه گان رو یکسره کنند ؛
ابومسلم خشمگین از جا برخاست وقدم زد و قدم زد و بعد با صدایی بلند و رسا گفت : آفرین بر تو باد که شیر زنی و دلیر و به صد مرد جنگی و کارآزموده ی خلیفه ی عرب می ارزی ؛ ما تا این بیگانگان را ازایران بیرون نفرستیم آسایش نداریم ؛ حال برای تو رخساره ی عزیز و گرامی مامورتی دارم ؛ به دربار امیر سیستان برو نزد و بگو خبردار شدی که سپاه ابومسلم ترسیده اند و بیشتر آننان مایوس و پراکنده شده اند ؛ بگو سپاهیان ترسیده اند و سپاه ابومسلم ضعیف و ناتوان شده است ؛ بگو من برای مزد سپاهیانم در مانده ام ؛ و هر چه در این باب می توانی سخن بران ؛
گفتم : امر سرورم اطاعت می شود ؛ یاران ابومسلم همه اعتراض کردن که ما باید قدرت نشان دهیم تا دشمن بترسد ؛این چه پیغام شومی هست که می فرستید ؛ خلیفه نباید ما رو ضعیف انگارد ؛ ابومسلم گفت : قدرت ما زمانی نمایان می شود که پیروز میدان باشیم ؛ دشمن باید ما را دست کم بگیرد و اندیشه قدرتمند تر شدن رو از فکرش بیرون کند . حالا همه بروید و آماده ی جنگ باشید ؛ همه یاران رفتن و من ماندم ابومسلم ؛ او دو جام برداشت و از کوزه ای که روی میز بود شربت ریخت و یکی را به دست من داد و گفت : به سلامتی شجاع ترین و زیباترین و با هوش ترین زن عالم می نوشم به امید روزی که تو رخساره ی زیبا همسر من باشی و در سرزمینم ایران با خیال راحت زندگی کنیم و ده فرزند برای من بیاوری مثل خودت زیبا و با ذکاوت ؛ بلند فریاد زدم ؛ به سلامتی سالار خراسان دلیرترین مرد ایران . ولی من آن زنی نیستم که برای ابومسلم بچه بیاورد؛ در خانه نشستن کار من نیست ؛ می خوام دوش به دوش شما بجنگم و بر روی دشمنان ایران شمشیر بزنم ؛
جام شربت را تا ته سرکشید گرفت طرف من وگفت : تا آن زمان ابومسلم هم همسری اختیار نمی کند ؛خوشی بر من حرام باد زمانی که وطنم دست دشمن است ؛ اما وقتش که رسید شمشیر زمین می گذاریم و من کشاورزی می کنم و تو محبوب من در کنارم خواهی ماند .
و پرده بسته شد ؛ صدای دست زدن های تماشاچیان نشون می داد که نقش مون رو خوب ایفا کردیم ؛ کارگران خودشو رسوند روی صحنه و به من گفت : آفرین خیلی خوب بود حالا برو آماده شو برای رفتن به دربار امیر سیستان ؛ یاد نره تا وارد شدی دست بر سینه کمی خم میشی و میگی سلام بر امیر سیستان ؛ اشتباه نکنی که همه چیز خراب میشه ؛
آقام پشت صحنه منتظرم بود منو بغل کرد و بوسید و گفت : خیلی خوب بود آفرین دخترم برو لباست رو عوض کن من اینجام ؛ نگران نباش ؛
خوشحال بودم و بالا و پایین می پریدم ؛ و سر به سر همه میذاشتم ؛من پونزده سالم بود ولی قدی بلند و صدایی رسا داشتم ؛ و وقتی گریم می شدم سنم واقعیم روی صحنه معلوم نمی شد. این اولین باری نبود که روی صحنه تئاتر می رفتم ولی اولین نقش من در یک نمایش جدی بود .
آقام یک سیاه باز بود و نمایش رو حوضی اجرا می کرد غلامی که معمولا اسمش مبارک بود و نمی تونست کلمات رو خوب اداکند به نظر گیج و گول میومد و حرفای خنده داری می زد ؛ آقا جونم مردی آروم و مهربون بود بذله گو و خوش زبون و تیز بین و با هوش بداهه طنز می ساخت از مشکلات مردم از فقر و بی پولی می گفت و دیگران به خنده وا می داشت ؛
غلام ها با زورگویان و ظالم ها مخالف بودن وبا همون لحن مخصوص و صورت سیاه و لباس قرمز که به نظر میومد نادان و احمق هستن ارباب خودون رو رسوا می کردن طوری که دل تماشاچی شاد می شد و به وجد میومد, سیاه خیلی خوب می تونست این نقش رو روی صحنه ایفا کنه طوری که مردم می خندیدن و دوستشون داشتن ؛ کلا روش کار همه ی سیاه بازان اون زمان همین بود گفتن درد مردم و دلیل محبوبتشان بین مردم همین بود ؛
آقام وقتی بیست سالش بود با انیس دختر فقری که اونم توی تئاتر های رو حوضی کار می کرد آشنا شد و با هم ازدواج کردن ؛ عاشق و معشوقی جدا نشدنی و ثمری عشق اونا من بودم که وقتی سه سالم بود یک شب توی یک نمایش رو حوضی تخته های زیر پاشون می کشنه ؛ و همه چیز بهم می ریزه ؛ کسی صدمه ی جدی نمی ببینه ولی مادر من از جاش بلند نمیشه یک میخ بلند فرو رفته بود توی قلبش و وقتی آقام میره بالای سرش فقط اسم منو به زبون میاره و تموم می کنه ؛
حالا سالهاست که این عاشق به پای عشقش نشسته و همه ی محبتشو نثار من که یادگار انیس بودم می کنه ؛ من دبیرستان میرفتم و درس می خوندم و آقام به جز مواردی که به نفر پنجم احتیاج داشتن اجازه نمی داد وارد این کار تئاتر بشم ؛ اون با دوتا از دوستانش که من بهشون می گفتم عمو جعفر و عمو مراد و یک خانمی به نام مهوش هر شب توی تئاتری توی لاله زار برنامه اجرا می کردن و اگر عروسی و مهمونی هم دعوت می شدن میرفتن ؛ یک خونه ی کوچک نزدیک شاه عبدالعظیم داشتیم ؛ واقعا اندازه ی یک قلک بود یک حیاط کوچک با دوتا اتاق و یک توالت و آشپزخونه توی حیاط ؛ و مثل همه ی خونه های قدیمی یک تاک انگور داشتیم و یک پیچ امین الدوله که دیوار آجری و زوار در رفته ی ما رو صفا می داد .
تا اوایل تابستون اون سال یکی از کارگردان های تئاتر منو در نقش کوچکی که داشتم دید و از آقام خواست که اجازه بده برای نقش رخساره امتحان بدم ؛ اون بشدت مخالفت کرد ولی من دلم می خواست این نقش رو باز کنم اصرار کرد و التماس و به شرط اینکه آخرین بارم باشه آقام قبول کرد .
و اونشب اولین شب نمایش بود و خیلی از بزرگان شهر دعوت شده بودن و سالن پر بود از تماشاچی ؛
وقتی اون شلوار سانتن زرد رنگ و اون پیراهن قرمز با شالی از پولک های درشت و براق به تنم کردم و خانمی صورتم رو بزک کرد و موهای بلندم رو دوتا بافت و کلاهی پولک دوزی شده روی سرم گذاشت نقشم رو مرور می کردم که یادم نره تا اینکه صدام کردن که نوبت توست زود بیا ؛ فورا لیوان آب رو برداشتم و چند جرعه خوردم و خودم رسونم به پشت صحنه ؛ کارگردان با همون استرسی که همیشه در رفتارش بود نگاهی به من کرد و گفت خوبه ؛ صبر کن تا دستم رو بردم بالا برو روی سِن ؛ یاد نره امیر سیستان ؛ میادا اشتباه کنی ؛ امیر سیستان ؛
لحظاتی که باید منتظر می شدم برام سخت بود چون احساس می کردم همه چیز یادم رفته ؛ خب تئاتر جای خطا نداره و این کار بازیگر رو سخت می کنه ؛ نمی دونم چرا و به چه دلیل به محض اینکه وارد شدم دست بر سینه گذاشتم و تا کمر خم شدم و بلند گفتم : سلام بر سالار خراسان ؛
و خودمم اصلا متوجه ی اشتباهم نشدم و تا آخر اون صحنه بازی کردم ؛ولی به محض اینکه نقشم تمام شد و رفتم پشت صحنه با صورت خشمگین کارگران روبرو شدم ؛و چهره های مایوس از کلام بی جای من ؛ دیگه چیزی نبود که بارم نکنه ؛ تو زحمت های منو به هدر دادی ؛ مگه نفهمی ؟ این همه بهت سفارش کردم ؛نکنه عمدا این کارو کردی که فاتحه ی نمایش منو بخونی ؟ و خیلی سرزنش های دیگه که منو به گریه انداخت آقام دلداریم می داد و می گفت : بابا بهت که گفتم این کار تو نیست راست میگه بنده ی خدا نباید می گفتی سالار خراسان منم خیلی ناراحت شدم همه چیز بستگی به این کلام تو داشت ؛
اما من فکر می کردم همون طور که من متوجه نشدم تماشاچیان هم براشون مهم نبوده و این حساسیت فقط مال کارگران بود و بس ؛ باید برای صحنه ی آخر آماده می شدم و لباس سیاه جامه گان رو می پوشیدم ولی حالم خیلی خراب بود . نمایش چهار پرده بود که من در لحظات آخر باید نقش آفرینی می کردم و دیگه انگار اصلا آمادگی نداشتم ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «رخساره»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.