داستان · پشت درِ آذر
قسمت ۱
به قلمِ ساناز علمدار
بوی اسپند و اضطراب تهران، پاییز ۱۴۰۲. هوا نه سرد بود نه گرم. بوی اسپند از ورودی بیمارستان امام خمینی میآمد و با بوی ماسک و مواد ضدعفونی قاطی شده بود. آذر، با آن مانتوی خاکستری و چشمان درشت قهوهای، تکیه داده بود به دیوارِ راهرو. دستش میلرزید. نه از سرما. از ترس. قرار بود مادرش از اتاق عمل بیرون بیاید. تومور مغزی. یک کلمهی لعنتی که کل زندگیاش را در هم ریخته بود. اما داستان فقط بیماری نبود. داستان، مردی بود که آن سوی اتاق، نشسته بود. سرش پایین بود، اما آذر او را خوب میشناخت. سینا. سه سال گذشته بود. سه سال از آخرین بار که در دانشگاه هنر همدیگر را دیدند. آذر، دانشجوی طراحی صنعتی بود. سینا، فوقلیسانس معماری. همه میگفتند به هم نمیخورند. او آرام، او طوفانی. آذر عاشق جزئیات، سینا اهل کلینگری. اما دل، این چیزها نمیفهمید. با هم خاطراتی ساختند که از دیوارهای دانشگاه رد شد. شبهای بارانی، نقشهکشیدن برای آینده، حرف زدن در کافهای در انقلاب تا ساعت ۲ نیمهشب… اما همهچیز یکشبه فرو ریخت. وقتی سینا تصمیم گرفت برای فرصت مطالعاتی به ترکیه برود و آذر گفت نه. نه، چون مادرش بیمار بود. چون خانوادهاش اولویت داشتند. چون نمیتوانست در آن شرایط، عشق را انتخاب کند. و حالا… حالا بعد از سه سال، سینا آنجا بود. در همان راهروی لعنتی. با همان موهای مشکی و چشمهایی که انگار هنوز سوال داشتند. تنها فرقش، چشمان خستهاش بود. با ریشی که چند روز اصلاح نشده بود و تیشرتی که با کت زمستانی نمیخواند. عجیب بود. ولی واقعیت داشت. آذر به خودش نهیب زد که نگاه نکند. اما نگاه کرد. همانطور که سینا سرش را بالا آورد و… چشم در چشم شدند.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «پشت درِ آذر»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.