داستان · اشک حسرت
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
اکرم با عجله از تاکسی پیاده شد. به سمت بانک رفت. سلام، آقا، وام من چی شد؟ در همین حال گوشی موبایلش زنگ خورد. بله، مریم جون خدا رو شکر مشکل وام حل شد.مریم: پس خوبه ؛ منم با سهم ارثم کلی کار کردم، قرارداد مغازه رو نوشتم. زودتر بیا باید چرخ خیاطی و سردوز بخریم. اووووه کلی چیز مونده که بخریم. دختر جون، تازه اول راهیم...باشه مریم جون، میبینمت. اکرم لقمه نان و پنیر را از دست مادرش گرفت. بند کفشش را میبست و با عجله میگفت: مامان جون برام دعا کن در کارم موفق بشم و باشتاب به سمت ایستگاه تاکسی می رفت.به محل قرارشان که رسیداز دور مریم را سوار ماشین سانتافه مشکیاش دید. مریم جون، معذرت میخوام دیر کردم تاکسی نبود. با اتوبوس اومدم. مریم پشت چشمی نازک کرد و گفت: اشکالی نداره عزیزم کار خیاطی خوب پیش بره تو هم میتونی برای خودت ماشین بخری. اکرم که از دوران دبیرستان با مریم همکلاسی بود و به طعنه های او عادت داشت، آهی کشید و گفت: تا خدا چی بخواد. من بیشتر بفکر مامانم هستم. زندگی نکرد بیچاره بعد از فوت بابام تمام دلخوشیش منم. میخوام با اولین درآمدم براش یه لباسشویی بگیرم. مریم گفت: باشه تو دختر خوبی باش و به حرف من گوش کن حتما اینم میخری...آخه خودت میدونی که من کلی پول خرج کردم و آموزش دیدم. فوت و فن کار رو حسابی بلدم.آن روز طبق میل و سلیقه ی مریم چند دستگاه چرخ خیاطی و سردوز و همه وسایل لازم برای راهاندازی کارگاه خیاطی خریده شد. موقع خداحافظی مریم گفت: اکرم فردا زودتر بیا کلی کار داریم. باید پارچه بخریم و زودتر کار رو شروع کنیم. اکرم از اینکه در انتخاب چرخ و و سایل حق اتتخاب نداشت ناراحت بود میخواست چیزی بگوید؛ اما فقط با تکان دادن سر تایید کرد و رفت.واای مریم این پارچه برای کت و شلوار محشره! نه اکرم لطفا تو دخالت نکن من پارچه انتخاب میکنم. اصلا مناسب نیست بنظرم. تو همین که بچههای کارگر رو انتخاب کردی کافیه. راستی بهشون بگو زود بیان شنبه اول صبح باید کارگاه حاضر باشن. هیچ عذری برای دیر اومدن پذیرفته نیست...
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «اشک حسرت»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.