داستان · سر نوشت
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
سرنوشت
بعد از شستن ظرف های شام مشغول حساب و کتاب قرضها و اقساط ماهانه بودم. دختر کوچکم عسل بر بالشت خود سوار شدهبود و تمام عرض خانه را میچرخید. سوار بر اسب خیالی خود به آشپزخانه آمد؛ از اسبش پیاده شد؛ موهای طالیی قشنگاش را با ساعد از روی صورت کوچکش کنار زد و با لحن شیرین کودکانهاش:_مامان برام دوچرخه میخری؟75لب های کوچک قرمز رنگش روی کلمه میخری کشیده شد. با لبخند گفتم: _چشم دخترخوشگلم؛ برات دوچرخههم میخرم عشق مامان. موهایش را مرتب کردم و بوسهای آبدار روی گونهاش کاشتم. خوشحال از جوابی که گرفته بود، روی اسبش نشست و در اتاق پذیرایی شروع به تاختن کرد. آهی از اعماق وجودم بلند شد؛ یادم آمد که هنوز داروی شوهرم را نداده ام. با یک لیوان آب و جعبهی داروها به اتاق رفتم، اصغر پشت به درب ورودی خوابیده بود. کنار تخت نشستم: _اصغر... اصغر... آروم برگرد تا داروهاتو بدم.به سختی خود را تکان داد و به سمت من چرخید و بدون اینکه چیزی بگوید، نگاهی تاسف بار به من انداخت. داروها را به اصغر دادم: _فردا باید برم هالل احمر؛ گفتن داروها رسیده. برم ببینم تونم داروها رو با سهمیه بگیرم یا نه. میاشک از گوشهی چشم اصغر پایین ریخت. با شوخی گفتم: _خوبه...خوبه... خودتو لوس نکن. نگران نباش ؛ خدارو شکر این چندرغاز خرجی رو داریم، خدا کریمه. االن هم میام 76لحافهارو عوض میکنم . صبح باید برم سرِ کار، عسل رو هم تا مهد با خودم میبرم. الهی صاحب خونه دست به خاک میزنه براش طال بشه؛ ساعت ده میاد صبحانه و داروهاتو میده. دیگه نبینم پیش اون بنده ی خدا ناراحتی کنی؟ خدا باعث و بانیشو خونه خراب کنه! حاال برم به کارهام برسم... راستی! کرایهی این ماه هم حقوق بهم بدن میدم؛ فردا بهش بگو تا سر برج صبر کنه.آهی آمیخته با درد و بغض از اعماق وجود اصغر برخاست و با ناراحتی گفت: _از اون شب لعنتی که موتورسوار به من زد و در رفت، خونه خراب شدم زن!دخترم را برای خواباندن به اتاق برده بودم که با او خوابم برد. زودتر از همیشه اما خوابآلوده و کسل بیدار شدم و بعد از خوردن صبحانه، آماده رفتن به سر کار شدم. کیفم را زیر بغل گذاشتم و پالتوی عسل را تنش کردم. همراه با عسل از خانه بیرون آمدیم؛ هوای صبح تابستانی کمی سرد بود. بعد از این که عسل را در مهد گذاشتم، پیاده به سمت مرکز توانبخشی که چند خیابان آنطرف تر بود، شروع به حرکت کردم. جز من و سگ های ولگردی که سر در سطل زباله داشتند، کسی در 77خیابان نبود. مرور شیطنت ها و شیرین زبانیهای عسل لبخند خشکی بر لب هایم نشاند. هر طور که بود باید برای عسل دوچرخه کوچکی را دست و پا می کردم. غرق افکارم بودم که به درب ورودی مرکز رسیدم. درب باز بود؛ طبق معمولِ هر صبح، تعدادی از معلولین برای دیدن کسی در ورودی مرکز به انتظار نشته بودند. خوب میدانستم که همه آنها دلتنگ و غمگیناند و برای دیدن خانواده هایشان لحظه شماری میکنند. یکی از معلولین که از بقیه بزرگ تر بود، جلو آمد، بند کیفم را گرفت و گفت: _خاله... امروز برامون شیرینی میارن؛ روسری هم میارن.معلوم بود که خیلی خوشحال است. به اتاق رفتم و دفتر حضور و غیاب را امضا کردم. عدهای از پرستارانِ شیفت شب در سالن اداره جمع شده بودند. بعد از سالم و احوال پرسی که جواب سردی هم نصیبم شد، رو به یکی از آنها کردم:_چی شده؟ چرا نرفتین؟ _یعنی نمی دونی امروز جلسه هیئت امناست؟ _حاال مگهچی شده؟_من چه میدونم!!78خیال موضوع شدم؛ به رختکن رفتم و یونیفرم خود را از کمد بیآهنی بیرون آوردم و به تن کردم. چند نفر از پرستاران هم شیفت به رختکن آمدند؛ بعد از سالم خشک و کوتاهی به سمت کمد خود رفتند و یونیفرم های سفید خود را پوشیدند؛ انگار کسی دوست نداشت حرفی بزند. به رفتار آنها اهمیتی ندادم و زیر لب گفتم:_هر چی باشه، باالخره مشخص میشه... بعد از آماده شدن به دفتر پرستاری رفتم و شروع به خواندن گزارش شیفت شب کردم؛ اتفاق خاصی گزارش نشده بود. بعد از تحویل گرفتن داروها از داروخانه، به اتاق معلولین رفتم. مشغول دارو دادن به معلولین و شوخی و احوالپرسی با بیماران افسرده بودم که آشپز با صدای بلندی گفت: _بیایید صبحانه ببرید. صدای جیغ معصومه از اتاق ایزوله بلند شد، گویا حسابی گرسنگی بود. وقتی معصومه گرسنه میشد، بدون این که حرفی بزند، جیغ بلندی می کشید و من همیشه میفهمیدم که این جیغ، صدای گرسنگی اوست. البته بعد از سیر شدن هم جیغ میکشید؛ من تنها کسی بودم که تفاوت این دو جیغ را به خوبی میفهمیدم. 79همچنان میان پرستاران شیفتِ شب همهمه بود که بعد از مدتی یکی از همکارانم به حرف آمد:_امروز هیئت امنا جلسه دارن؛ قراره که سه نفر از پرستارهارو اخراج کنن. _پس چرا تا حاال چیزی نگفتی؟ _فکر می کردم خودت خبر داری!ترس عجیبی به جانم افتاد.
با خودم گفتم: _خدایا! امروز چه خبره؟ نکنه کسی بعد از چند سال زحمت و دردسر، بی گناه از مرکز اخراج بشه؟ غرق در این افکار بودم که همکارم با عجله آمد و خبر ورود هیئت امنا را داد. تا وارد سالن انتظار شدم، دو نفر از معتمدین محل همراه با رییس مرکز وارد شدند. رییس مرکز و حاج آقا جلو و بقیه پشت سرشان به سالن آمدند و با پرستارانی که در سالن جمع بودند، احوالپرسی کردند.شدهحاج آقا مردی میانسال، با قدی کوتاه و شکمی بزرگ و برآمده بود؛ تسبیح به دست و با گردنی کج کرده به سمت سالن جلسات رفت. آقای بخشی رییس مرکز، بر عکس حاج آقا همیشه مرتب، کت و شلوار چهارخانه قهوه ای بر تن وبا قامتی استخوانی بود و با 80لبخندی مصنوعی که بر لب داشت، پشت سر حاج آقا وارد سالن جلسات شد. بوی عطرش سالن را پر کرده بود و با همه خوشآمد گویی میکرد. احساس میکردم آقای بخشی مثل مگسی که اطراف شیرینی پرواز میکند، دور حاج آقا میچرخد. با این که هیئت امنا آنجا حضور داشتند، باز هم آقای بخشی با چشمان شوم خود اندام پرستاران را دید میزد و آن ها را ورنداز میکرد.همه به سالن جلسات رفتند و همکارانم پشت درب بسته جلسه در انتظار نشسته بودند. خدمتکار مرکز مقداری میوه و شیرینی را به سالن جلسات برد؛ بعد از چند دقیقه که بیرون آمد، رو به همکاران کرد:_آقای بخشی میگه، یکی یکی برید توی جلسه. یکی از همکاران چادرش را مرتب کرد؛ درب چوبی رنگ و رو رفته سالن جلسات را باز کرد و درب را پشت سر خود بست. با بهت وحیرت به همکارانم نگاه میکردم، اضطرابی که در دلم موج زد، توان ایستادن را از من گرفته بود. با زحمت زیادی به سمت میصندلی گوشه سالن رفتم و آنجا نشستم. همکارانم به نوبت داخل سالن جلسات میرفتند و چند دقیقه بعد، با ناراحتی از جلسه بیرون 81میآمدند. نمیدانستم پشت در بسته چه خبر بود، تا این که یکی از همکارانم صدایم زد:_آقای بخشی تو رو صدا میزنه! دلشوره عجیبی به جانم افتاد. نای راه رفتن نداشتم؛ مقنعه ومانتوی خود را با اضطراب مرتب کردم و وارد سالن جلسات شدم. هیئت امنا دور تا دور سالن نشسته بودند. حاج آقا که با خونسردی و بیتوجه به اطراف در حال موز خوردن بود و پوست موز، همچون خرچنگی بزرگ بر روی بشقاب خیمه زده بود. آقای رییس چیزی در گوش حاج آقا زمزمه کرد؛ انگار من را به حاج آقا معرفی کرد. خبرهایی درجریان بود، ضربان قلبم باال رفته بود و حالم بد شدهبود. متوجه نشدم کِی و چه طور پوست روی دستم کنده شدهبود و دستم غرق خون بود؛ خیلی زود دستم را در جیب پنهان کردم. بهخاطر اضطراب زیاد، زانو هایم را تندتند تکان میدادم. آقای بخشی که همیشه به زن های اطراف توجه خاصی داشت،کاغذهای پخش شده روی میز را کنار زد و با خونسردی گفت: _ خانم رمضانی! بهخاطر کمبود بودجه و برای این که مرکز رو سر پا نگه داریم، تصمیم گرفتیم عذر شما و دو نفر از همکارانت رو بخوایم. 82از صراحت او مبهوت شده بودم و قلبم مثل کسی که شاهد اعدام یک نفر است، فرو ریخت. توانی در دست و پاهایم نبود و نای ایستادن نداشتم. خود را به روی صندلی خالی گوشه سالن رساندم و آن جا نشستم. در حالی که اشک در چشمانم جمع شدهبود و ناباورانه به بقیه نگاه میکردم، با بغض گفتم: _من؟ چرا من؟اشتباهی از من سر زده؟ دلیلش رو بهم بگید؟ یکی از آقایان هیئت امنا بیتوجه به اطرافش به زمین زُل زده بود. مشخص بود وظیفه سنگینی به او محول شده است که تا آخر فقط به حرف های رییس گوش میداد. عینک طالیی اش را روی بینی :قلمیاش جابه جا کرد و نگاهی از سر دلسوزی به من کرد _دخترم نگران نباش! هر موقع بودجه مرکز زیاد شد، شما رو برمیگردونیم سرِ کار. قراره از حقوق بقیه هم کم کنیم. اونها قبول کردن؛ امضا هم کردن. شما هم باید این برگه رو امضا کنی. با حیرت و ناراحتی گفتم: _ آخه شما میدونی من با چه مشکالتی دست و پنجه نرم کنم؟ میهرچه التماس کردم، حرفهایم را قبول نکردند. یاد قرض ها، قسطهای عقب افتاده و قولی که به دخترم داده بودم ونگاه مظلومانه 83شوهرم اصغر افتادم. انگار آب سردی روی سرم ریخته بودند. به همسرم چه می گفتم؟ تصوری از عکس العمل همسرم نداشتم. با ترس و ناراحتی و چشمانی اشکبار به طرف کمد آهنی رفتم. چادرم را با ناامیدی از کمد بیرون آوردم و آن را روی سرم انداختم. _اینم دستمزد شش سال زحمت دلسوزانه من!!
پایان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.