داستان · سبز یا خاکستری
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
با صدای فریادهای آقاجونم از خواب پریدم ؛اولش نمی دونستم کیه و چه اتفاقی افتاده ؛ یکم توی رختخواب نشستم و گوش دادم ؛ آقاجونم بود که یک طوری مثل ناله داد می زد ؛ وای ؛ خدایا ؛ پدر سوخته ی بیشرف ؛می کشمت ؛ وای ، کجایی پدر نامرد ؟تنها فکری که کردم این بود که دزد اومده باشه خب اون موقع شب که هنوز هوا روشن نشده بود چیز دیگه ای به فکرم نمی رسید ؛ هراسون خودمو رسوندم به سرسرا ودیدم آقاجونم دیوانه وار توی خونه دنبال کسی می گرده و پرسیدم ؛ چی شده ؛ دزد اومده ؟ می خواین رجب رو صدا کنم ؟ آقاجونم با چشمانی خشمگین و غضبناک که حلقه ای از اشک توش جمع شده بود و به من نگاه کرد ؛ نگاهی که نفهمیدم وحشت و ترس بود یا نفرت و بیچارگی ؛ و بیحرکت ایستاد ؛ دوباره پرسیدم آقاجون حرف بزنین چی شده ؟ دستشو گذاشت روی سینه اش و زانوزد روی زمین ؛و با حالی نزار گفت : طوبی رو پیدا کن بدش دست من ؛بیارش اینجا ؛ ..و دیگه نتونست حرف بزنه و سرش خم شد فورا گرفتشو و گفتم :آقاجون ؟ خوبین ؟ فدات تون بشم چی شدین ؛ نکنه خواب بد دیدین ؟مامانم رو چیکار دارین ؟
حرف بزنین دارم سکته می کنم ؛ احساس کردم نفسش به شماره افتاده و یک مرتبه مرد به اون هیکل مثل عمارتی بلند که از پایه ویران میشه وارفت و نقش زمین شد ؛ فورا سرشو بلند کردم و گرفتم توی بغلم و فریاد زدم ؛ یا امام رضا کمک کن ؛ آقاجون ؟ آقاجونم ؟ تو رو خدا بگین چی شده ؟و فریاد زدم مامان ؟ مامان ؟خانجون ؟ سعادت خانم ؟ یکی به دادم برسه ؛ در همین موقع سعادت خانم هراسون در حالیکه سعی می کرد چادرشو روی سرش مرتب کنه اومدو زد توی صورتشو گفت : وای خاک عالم به سرم؛ آقا چی شده ؟ گفتم : نمی دونم برو یک آب قند درست کن ؛ فکر می کنم دزد دیده مراقب باش میری مطبخ ؛یک چماق با خودت بردار ؛ خانجون هم خواب آلود و وحشت زده از راه رسید و خودشو رسوند به آقاجونم و مرتب می پرسید؛ دزد رو خودت دیدی ؟ فرار کرد ؟ پریماه برو نمک بیار حکما ترسیده ؛ از کی اینطوری شده ؟ چرا منو بیدار نکردی ؟وای خاک عالم به سرم شد یکی بره دنبال حکیم ؛ سعادت زود باشین برو رجب رو بفرست بره حکیم رو بیاره بچه ام داره از دست میره ؛
هر دو اونقدر گیج و سر گم بودیم که دور خودمون می چرخیدیم و نمی دونستیم باید چیکار کنیم ؛ ولی وقتی دیدم که آقام حالش خیلی بده سرشو گذاشتم روی زمین و دنبال سعادت خانم رفتم داشت آب قند درست می کرد گفتم: من خودم درست می کنم تو برو رجب رو صدا کن ؛با گریه گفت : رفتم توی اتاقش نبود ؛ گفتم : مرتیکه این وقت شب کجا رفته ؟نکنه پی دزد افتاده ؟ پس معطل نکن برو خان عمو رو صدا کن یا خودش یا یحیی برن حکیم رو بیارن ؛بگو همین الان باید بیاد بالای سر آقاجونم ؛ زود باش ؛ بدو ؛ سعادت خانم عجله کن آقاجونم حالش خوب نیست ؛
خونه ی خان عمو دیوار به دیوار ما بود و ده دقیقه ای بود که رفته بود دنبال حکیم و خانجون مرتب دستمال رو می کشید روی سر و صورت آقاجونم و قربون صدقه اش میرفت که از سر تا پاش خیس عرق بود و دستشو گذاشته بود روی قفسه ی سینه اش و نمی تونست نفس بکشه ؛ یک مرتبه متوجه شدم که با اون همه سر و صدا از مامان خبری نیست ؛ با سرعت رفتم به اتاقش ولی کسی نبود ؛به اتاق پسرا سر زدم شاید اونجا باشه ؛
من دوتا برادر کوچک داشتم یکی چهار ساله و یکی شش سال هر دو خواب بودن و در رو بستم و با خودم گفتم یعنی چی؟ پس مامان کجاست ؟ نکنه دزد مامان رو برده و آقام نتونسته جلوشو بگیره ؟
ولی این حرف منطقی به نظر نمی رسید ؛ برگشتم کنار آقاجونم و ازش بپرسم می دونین مامان کجاست ؟ ولی حالش طوری نبود که حتی بشه ازش سئوال کرد و من همینطور اشک میریختم و بال ؛بال می زدم ؛خانجون مرتب می گفت : مادر برو ببین نیومدن ؟ بچه ام داره تلف میشه ؛ اینا کجا موندن ؟ مادرت کجاست ؟ ای خدا یکی به دادمون برسه ؛تا لب ایوون رفتم ؛کسی نبود با سرعت اتاق به اتاق خونه رو گشتم ولی مامان نبود خودمو رسوندم توی مطبخ و به اطراف نگاه کردم صدا ش زدم اما سعادت خانم رو دیدم که یک گوشه نشسته و دو تا دستشو گذاشته روی سرش و گریه می کنه ؛ با تندی گفتم : چیکار می کنی ؟ با حال بدی گفت :چیکار کنم کاری ازم بر نمیاد ؛ پرسیدم مامان رو ندیدی ؟ با افسوس گفت تف ؛ تف به این دنیا لعنت به من ؛ پدر سوخته ی غربیتی ؛بی شرف نمک نشناس ؛
پرسیدم تو چی داری میگی ؟منظورت چیه ؟به کی داری فحش میدی ؟ پاشو کمک کن به جای این کارا ؛
و دیگه معطل نکردم آخه من به گریه های وقت و بی وقت سعادت خانم عادت داشتم ؛ اون حتی در مواقع خوشحالی هم گریه می کرد ؛ برگشتم و هراسون کنار آقاجونم نشستم وسعی کردم با قاشق یکم آب قند دهنش بزارم ولی سر برگردوند همینطور که نفس نفس می زد به زحمت گفت : نمی خوام ؛ نمی خوام ؛ خانجون ؟ شما برو بیرون می خوام با پریماه حرف بزنم ؛ خانجون حیرت زده گفت : وا ؟ خاک عالم به سرم حالا من نامحرم شدم مادر ؟ قربونت برم الان چه وقته ؟ حرفِ چی ؟ به منم بگو ببینم چی شده دارم دق می کنم ؛ آقاجون با همون حال بدش با تندی سرشو بلند کرد و گفت : نزارین حرفمو رو تکرار کنم خانجون برو دیر میشه ؛ خانجون در حالیکه پیدا بود کنجکاو شده که بدونه در این وضعیت آقاجونم با من چیکار داره با گریه از اتاق رفت بیرون ؛ آقاجون با اشاره به من گفت بیا جلو ؛ جلوتر ؛ تا نزدیک دهنش رفتم چون اون می دونست که ممکنه خانجون پشت در گوش ایستاده باشه حتی در اتاق رو هم نبسته بود ؛
حالا گوش من جلوی دهن آقام بود و اون به سختی نفس می کشید و نمی تونست حرف بزنه ؛ بالاخره آروم گفت : پریماه خوب گوش کن ببین چی میگم ؛اگر من طوریم شد ؛ حرفشو قطع کردم و گفتم وای تو رو خدا نگین آقاجون خدا اون روز رو نیاره من دور سرتون بگردم آخه این چه حرفیه ؟ می خواین منو دق بدین ؟ می دونین که نفس من به نفس شما بنده از این حرفا نزنین الان حکیم میاد و خوب میشین ؛گفت : آروم باش ؛ اگر زنده موندم که خودم می دونم چیکار کنم ولی اگر نبودم دارم به تو وصیت می کنم ؛ تنها تو باید بدونی ؛ نمی خوام آبرو ریزی بشه که داغ ننگ به پیشونی تو خواهرت می خوره و پاک شدنی نیست ؛
آقاجون در حالیکه سعی داشت سرشو از روی بالش بلند کنه ادامه داد برو اون در رو ببند و تا کسی نیومده حرفم رو بزنم ؛و خیلی آروم و با احتیاط ادامه داد ؛ نمی تونم به خانجون اعتماد کنم می ترسم آبرو ریزی راه بندازه ؛ خوب گوش کن ؛اگر من طوریم شد طوبی رو از این خونه بیرون کن ؛ بفرستش لای دست باباش ؛ یک شاهی از مال و منال براش حرومه هیچی بهش نمیدین ؛گفتم : خدا منو مرگ بده ؛ مامانم چیکار کرده ؟
تو رو خدا بهم بگین ؛ من نمی تونم این کارو بکنم آخه برای چی ؟ چشمهای آقاجونم خیره به من مونده بود و دیگه حرف نمی زد ؛ گفتم : تو رو جون من بگین چی شده ؟ من چرا باید مامانم رو بیرون کنم ؟ دارین منو می ترسونین ؛ آقاجون بازم بهم نگاه کرد و یک قطره اشک از گوشه ی چشمش پایین اومد بدون اینکه حرکتی بکنه , صدای در سرسرا بلند شد و خان عمو و حکیم وارد شدن و پشت سرشم زن عمو و یحیی خودشون رو رسوندن بالای سر آقا جونم ؛ همزمان خانجون هم با چشمی گریون اومد توی اتاق و قبل از اینکه حکیم حرفی بزنه شروع به شیون کردن ؛ اون مادر بود و تجربه داشت و با یک نظر فهمیده بود که چه مصبیتی به سرمون اومده ؛ خان عمو خانجون رو آروم می کرد که صبر کن ببینیم حکیم چی میگه ؛ حالش خوب میشه ؛ حکیم یکم آقا جونم رو معاینه کرد به صدای قلبش گوش داد ولی من می دیدم که دیگه از اون نفس های بلند خبری نیست و آروم گرفته ؛ و ناباورانه عقب ؛عقب رفتم تا خوردم به دیوار ، صدای شیون خانجون و سعادت خانم و زن عمو گریه های خان عمو ؛ و دست حکیم که چشمهای خیره شده ی آقام رو بست گویای همه چیز بود ؛
در همون موقع مامان وارد اتاق شد وشروع کرد به زدن خودش و گریه های سوزناک کردن ؛ ولی من نمی خواستم قبول کنم وناباورانه به یک خیره شده بودم
هشت روز بعد ؛ روز قبل مراسم هفتم رو برگزار کردیم ؛ هفت روزی که برای من تیره و تار بود کسی رو نمی دیدم و مات زده به یک گوشه خیره می شدم ؛ حتی وقتی گلرو خواهرم با شوهرش از گرگان اومدن نتونستم یک کلمه حرف بزنم احساس می کردم خوابم و به زودی بیدار میشم ولی این کابوس تموم شدنی نبود ؛ گلرو صبح اون روز برگشت به گرگان در حالیکه بشدت نگران من بود و به همه سفارش می کرد مراقب پریماه باشین ؛
خونه کمی خلوت شده بود و من تنها توی اتاقم نشسته بودم . مامان با یک سینی غذا وارد شد و گذاشت جلوی من و گفت ؛ دورت بگردم داری از بین میری به خاطر من چند تا لقمه بخور ؛ ببین غذایی که تو دوست داری درست کردم ؛ پری جان تو رو جون من جلوی خودت رو نگیر ؛ به خاطر آقا جونت گریه کن بزار این بغض از گلوت بیاد بیرون ؛دورت بگرده مادر به خدا غم باد می گیری قربونت برم ؛
با نگاهی سرد بهش خیره شدم حتی دلم نمی خواست ازش بپرسم اونشب تا وقتی آقاجونم جون داد تو کجا بودی ؟ انگار یکی لب های منو بهم دوخته بود ؛ دلم می خواست گریه کنم فریاد بزنم ولی نمی تونستم ؛
مامان ادامه داد , می خوای برات آش درست کنم ؟هان مادر؟ اگر راحت تر میخوری همین الان برات درست می کنم ؛ با نفرت بهش نگاه کردم ؛ نمی دونم چرا از مادرم بدم میومد و دلم نمی خواست نزدیکم بشه ؛ کاش می دونستم که اون وقت شب چه اتفاقی افتاده که عزیز ترین کس منو ازم گرفت ؛
گاهی در یک لحظه زندگی آدم زیر و رو میشه و دیگه هیچی سر جای اولش بر نمی گرده ؛ من مات مونده بودم حتی یک قطره اشک از چشمم نیومده بود ؛مرگ پدر در حالی اتفاق افتاد که معمایی حل نشده در ذهن من به جا گذاشت که نمی تونستم حلش کنم ؛ اونقدر در سوگ پدر می سوختم که یارای فکر کردن هم نداشتم ؛ گیج و منگ بودم ؛ مامان اونقدر بی تابی می کرد و زار می زد که نمی تونستم باور کنم آخرین حرفای آقاجون جدی بوده باشه ؛سیاه پوش بود با چشمهایی ورم کرده ؛ یکی دوبار غش کرد و حکیم بالای سرش آوردن ؛ خدایا من حالا با وصیت آقام چیکار کنم ؟ اون چرا ازم خواست که مامان رو از خونه بیرون بندازم در حالیکه من این قدرت رو نداشتم ؛
در اون زمان حتی یحیی هم نمی تونست مرهم دلم باشه ؛با این وجود در هر فرصتی خودشو بهم می رسوند و دلداریم می داد ؛ همینطور که مامان اصرار می کرد غذا بخورم یحیی زد به در اتاق و وارد شد ؛ مامان گفت : نمی خوره بیا شاید تو بتونی بهش بدی ؛ یحیی آروم اومد جلو و دو زانو روبرم نشست و گفت : خب تو می خوای با این کارات چی رو ثابت کنی ؟ پریماه تو دختر عاقلی هستی بس کن دیگه به خودت بیا ؛ زندگی همینه یک فاصله ی کوتاه از تولد تا مرگ ؛ ما هم به زودی میریم پیش عمو رد خورم نداره ، مامان از جاش بلند شد و گفت : یحیی جون تو رو خدا بهش غذا بده می دونی چند روزه قوت از گلوش پایین نرفته ؟از توجهی که مامان به من می کرد چندشم شد و یک مرتبه چنان عصبی شدم که نفهمیدم چیکار می کنم ؛ با حرص دستم رو بردم زیر سینی و با شدت هر چی تمام تر برگردوندم و در حالیکه می لرزیدم داد زدم تنهام بزارین نمی خوام کسی رو ببینم ولم کنین ؛ مامان به گریه افتاد و گفت : حرف زد ؛ یحیی حرف زد ؛ خدا رو شکر ، باشه قربونت برم ؛ حالا گریه کن تو رو خدا گریه کن ؛ بلند شدم و عقب عقب رفتم ؛ و دوباره داد زدم نمی خوام برای آقاجونم گریه کنم ؛ تنهام بزارین ؛
یحیی اومد جلو و بازوهای منو گرفت و تکونم داد وبا تندی گفت : بسه دیگه ؛ به خودت بیا ؛ گفتم : ولم کن ؛ ولم کن چی می خواین از جونم ؟ چرا به حال خودم نمی زارین ؟ یحیی سیلی محکمی زد توی گوشم چنان که برق از چشمم پرید ؛ چند نفس بلند کشیدم و ناله ای سوزناک از دهنم خارج شد وسرمو بردم رو به آسمون و فریاد زدم : وای ؛ وای ؛نه ؛ نمی خوام ؛ ولم کنین ؛ و بشدت به گریه افتادم ؛ یحیی بازم منو تکون داد و گفت : آهان آهان ؛ گریه کن ؛پریماه عمو از این دنیا رفته ؛ تموم شده ؛ الان هفت روزه زیر خاکه و تو کاری از دستت بر نمیاد ؛اینو بفهم و بپذیر ؛ پس گریه کن ؛ خودمو انداختم روی زمین وتا اونجایی که می تونستم خم شدم و فریاد زدم ؛ و فریاد زدم ؛ من آقاجونم رو می خوام ؛ و زار زار گریه کردم . برای پدری که جون و عمرش من بودم و همه ی دنیا من بود که حالا دیگه توی این دنیا نبود که صدامو بشنوه ؛
اونشب بود که تونستم یکم فکرم و جمع و جور کنم ؛ یک ماه قبل ؛آخرای مرداد بود یک روز گرمِ تابستون ؛ طبق نذر هر سال خانجون قرار بود هفته ی دیگه توی خونه ی ما سفره ی ابوالفضل انداخته بشه مامان و خانجون و سعادت خانم مقدار زیادی سبزی آش ریخته بودن توی یک پارچه و داشتن پاک می کردن ؛ منم زیر باد پنکه داشتم رادیو گوش می کردم که خانجون گفت : پریماه خانم دستات حنای نگاره ؟ گفتم : خانجون خودتون می دونین که سبزی پاک کردن دوست ندارم ؛ با خنده گفت : بیا جلو دختر ؛زنی که سبزی پاک کردن بلد نباشه زنیت نداره ؛
سعادت خانم دختر ِ دختر دایی مامانم بود البته سنش از مامانم بیشتر بود سالها پیش وقتی شوهرش رفت زیر گاری و فوت کرد آقا جونم اونو و پسرشو آورد خونه ی خودمون و ازشون نگهداری کرد دوتا اتاق پشت مطبخ براشون ساخت و اونجا زندگی می کردن ؛ رجب دست به فرمون آقام شد وداشت حرفه ی اون یاد می گرفت و سعادت خانم دست به فرمون مامانم ؛ و در ازای کاری که می کردن هر دو دستمزد می گرفتن ؛ با اینکه سفره ی جدا داشتن ولی عضوی از خانواده ی ما بودن ؛
و مواقعی که همه دور هم جمع بودیم اونا هم دعوت می شدن ولی فقط به اجازه ی آقاجونم ؛سعادت خانم اینجا هم دخالت کرد و دنبال حرف خانجون رو گرفت و گفت , قربون دست بسیار چه در خوردن چه در کار بیا کمک کن زود تموم بشه ؛ تو همیشه از زیر کار در میری به نظرم شوهر نکن چون برت می گردون ؛ که یکی کوبه ی در رو به صدا در آورد من از خدا خواسته با سرعت رفتم توی حیاط ؛ مامان گفت :دیدین داره فرار می کنه ؛ پریماه کجا میری ؟ فرهاد باز می کنه تو نمی خواد بری نشنیدی بیا کمک کن ؟ ولی من توجهی نکردم و به هوای اینکه ممکنه یحیی باشه رفتم توی ایوون و هنوز از پله ها پایین نرفته بودم که رجب در رو باز کرد ونگاهی به من انداخت و از کنار ساختمون رفت به اتاقش ؛ زن عمو وارد شد و پشت سرشم یحیی با یک هندونه زیربغلش اومد توی حیاط ؛
البته که اون برای اومدن به خونه ی ما زیاد احتیاج به بهانه نداشت ؛ پسر عموی من بود و خونه شون دیوار به دیوار خونه ی ما ؛ مثل همیشه دلم براش ضعف رفت و بی اختیار دستی به موهام کشیدم و با سرعت از پله ها رفتم پایین ؛ گفتم: سلام زن عمو خوش اومدین ؛ گفت : قربون دختر علیک سلام ؛ و همینطور که دم پایی هاشو روی زمین لخ می کشید رفت بالا ؛ یحیی هندونه رو ول کرد توی حوض که فرهاد و فرید داشتن توش آب بازی می کردن ؛ وهمینطور که دست هاشو می شست با اخم گفت : مگه قرار نبود رجب توی حیاط پیداش نشه ؛ این وقت روز خونه چیکار می کنه ؟مگه نباید سرکار باشه ؟ گفتم : چه می دونم ؛ اصلا به من چه ؛ بازم که هندونه خریدی ؟ گفت : انشاالله شیرین باشه ومثل اون بار نزنی توی سرم که بلد نیستم هندونه انتخاب کنم ؛گفتم : بلد نیستی ده بار گرفتی یا سفید از آب در میاد یا مزه نداره تو رو خدا تو دیگه هندونه نخر ؛آقاجونم می خره مثل قند ؛
نگاهش روی صورتم ثابت موند و با یک لبخند گفت : شرط می بندی که این یکی قرمز و شیرین باشه ؛ گفتم شرط چی ؟ گفت : شرط بستنی ؛ گفتم برو بابا تو صد بار بستنی باختی یکبارم نخریدی رفتی تو کار هندونه ولم نمی کنی ؛ گفت : خب می دونم که تو هندونه دوست داری ؛
گفتم : کی من ؟نه زیاد ؛ البته دوست دارم ولی نه اینقدر که هر روز بخورم ؛برو مطبخ ببین پر از هندونه و خربزه اس آقاجونم بیست تا بیست تا می خره ؛ مشتشو پر از آب کرد و زد توی صورتم ؛ قطرات آب روی صورتم نشست حس خوبی بهم دست داد ؛ انگار منو لمس کرده بود ؛ هیچ حرکتی نکردم بلند شد و ایستاد و آروم اومد جلو ؛ صورتش از شرم قرمز شده بود با حالتی که می تونستم عشق رو توی نگاهش بخونم گفت :با اون چشمهات اینطوری منو نگاه نکن تو آخر منو می کشی ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «سبز یا خاکستری»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.