داستان · شیطونک
قسمت ۱
به قلمِ فرشته شریفیان
شیطونک
شادی بایک ماژیک آبی در حال کشیدن یک دخترک زیبا بود.،بعدازکشیدن سروصورت وبدن آن دختر،
خانهای کوچک ونقلی وباغچه زیبا وقشنگی را هم برای او رسم کرد.واسم آن دخترکوچک رادخترآبی گذاشت.
او وقتی (لباس) او را رنگ آمیزی می کرد، احساس کرد دخترآبی زیر قلم او وول میخورد. (انگار) قلقلکش می گرفت .شادی با خود گفت:(به بە ،از چە رنگهای زیبایی استفادە کردم.
در آن موقع مادرش به اتاق آمدو
با دیدن اتاق نامرتب شادی گفت:– ای بابا... چرا اتاقت نامرتبه ؟چرالباس هات رو انداختی روی زمین؟!
شادی خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت:– حوصله ندارم نمی خوام اتاقم رو مرتب کنم.
وبعد با ناراحتی نقاشی را هم پاره کرد.
مادراز این رفتار شادی ،غمگین و ناراحت شد.
بە همین دلیل دیگر حرفی نزدو از اتاق او بیرون رفت.
شادی با اخم کنار تختش نشست وشروع به گریه کرد.
در آن میان زیر برگه های پاره نقاشی چیزی تکان خورد.
شادی از ترس
خودش را مچاله کرد.
با تعجب دید دخترک نقاشی از زیر برگ های پاره شده بیرون آمد
وجلوی شادی ایستاد . دامنش را تکان داد دستی روی موهایش کشید و گفت:– آخیش، بالاخره بیرون اومدم. شادی نگاهی به او انداخت و بعد از چند دقیقه دخترآبی به حرف آمد. نگاهی به شادی کرد و گفت:– سسلام.
شادی با تعجب گفت:– تو کی هستی؟! اینجا چه کار میکنی؟! دخترک گفت:– ای بابا تو منو روی برگه نقاشی کشیدی، حالا میگی من کیم؟
دخترک آبی با ورجه ورجه خود را روی تخت شادی انداخت. شادی ابتدا ترسید، بعد از او خوشش آمد و به او لبخند زد.با تعجب گفت:– تو میتونی حرف بزنی؟! دخترآبی کمی با ناراحتی گفت:– چرا خونهای که برام کشیدی رو پاره کردی؟! شادی با تعجب! به حرف های اوگوش میداد و بعد گفت:– کدام خونه؟چی میگی؟ دخترآبی گفت:– بیا ببین. بعد از روی تخت پریدو روی برگهای پاره نقاشی ایستاد و یکی از برگها را دستش گرفت و گفت:– ببین خونه ام رو پاره کردی! شادی با لبخند دستی روی موهای دخترک کشید و گفت:– ناراحت نباش یه خونه زیباتر برات می کشم. دخترآبی نگاهی به او انداخت و گفت: چه اتاق شلوغی؟ وای ببین من درون تو رو میبینم .شادی با تعجب فراوان گفت:– چی میبینی؟! دخترآبی گفت:– وای شیطونکهای زیادی درونت نشستهاند. و هر بار که تو کار بدی میکنی، شیطونکها زیاد میشن و اونها تو درونت بهت میگن ،که کارهای بدی انجام بدی..شادی با ترس دستش را روی شکمش گذاشت و گفت :– وای حالا چکار کنم نمی خوام به آنها گوش بدم. دخترآبی با لبخند گفت:–من میتونم بهت کمک کنم. اول برو از مادرت عذرخواهی کن وبعد صورت مادرت رو به بوس .بعدبیاتابگم چکارکنی؟.وقتی شادی به طرف مادرش رفت،و صورت مادرش را بوسید مادرش لبخند زد وبا دستان پر محبتش او را نوازش کرد . شادی عطسه اش گرفت و فوری دستش را جلوی بینیش گرفت و خود رابه دستشویی رساند. بعد از چند دقیقه شادی با شستن دست و صورتش به اتاق برگشت. دخترک نقاشی وقتی شادی را دید با تعجب گفت :– وای چقدر شیطونک تو درونت کم شده حالا بیا اتاقت رو مرتب کن و لباسها رو تا کن و در کمدت قرار بده. شادی با خوشحالی در حال مرتب کردن اتاقش بود که باز عطسه اش گرفت و فوری خود را به دستشویی رساندو بعد از چند دقیقه به اتاقش برگشت. دخترآبی گفت:– وای فقط دوتا از شیطونکها مونده .هر بار تو کار خوبی میکنی شیطونکا از بینیت بیرون میان. ولی یک کار اشتباهی هم کردی، شادی گفت چه کاری؟بعد، مشغول جمع کردن برگهای پاره ی نقاشی شد.. دخترآبی اخم کرد و با ناراحتی به شادی گفت:– حالا من چکار کنم اون خونه ای که کشیده بودی پاره کردی. شادی با مهربانی گفت :دوست خوبم ناراحت نباش. الان خونه ای زیبا برایت میکشم با گلهای قشنگ و درختی پر از میوه. ناراحت نباش. او مشغول کشیدن خانه و گل ها و درخت پر از میوه شد. بعد از رنگ آمیزی باز شادی باصدای بلندعطسه ای کرد، با عطسه او دخترآبی به میان برگه های نقاشی پرت شد .باز شادی به دستشویی رفت دست و صورتش را شد وقتی برگشت دخترآبی از پنجره خانه اش که نقاشی شده به شادی لبخند میزند شادی با خوشحالی نقاشی زیبایش را برد تا به مادرش نشان بدهد
#نویسنده فرشته شریفیان
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.