قسمت ۱

  1. خانه
  2. داستان‌ها
  3. حجله ای در نیزارهای خونین
  4. قسمت ۱

داستان · حجله ای در نیزارهای خونین

قسمت ۱

به قلمِ مسعود عباسپور

*حجله‌ای در نیزارهای خونین*

ماشین، کنار تابلوی فلزیِ زنگ‌زده‌ای که روی یک میله‌ی آهنی کج‌شده لَنگ می‌زد، ایستاد. رنگ سرخِ کلمه‌ی «خطر» زیر لایه‌ای از غبار و شُرّه‌ی قهوه‌ای‌رنگِ زنگار، به سختی خوانده می‌شد، اما کلمات بعدی، مثل یک حکم ابدی، در ذهن یاسین حک شده بودند: «منطقه‌ی مین‌گذاری شده. ورود اکیداً ممنوع.»

یاسین موتور را خاموش کرد. سکوت، مثل یک موجود زنده و سنگین، روی ماشین و جاده‌ی خاکیِ اطرافش خیمه زد. سکوتی که فقط در مناطق جنگ‌زده پیدا می‌شد؛ سکوتی که از صدای باد، پرنده یا هر جنبنده‌ی دیگری خالی بود و تنها با وزوزِ خفیفِ خاطرات در جمجمه پر می‌شد. مِه غلیظی که از سمت اروند می‌خزید، همه‌چیز را در خود بلعیده بود؛ نیزارهای کوتاهِ کنار جاده، نخل‌های سرسوخته‌ی دوردست و هیکل قوزی‌کرده‌ی عمارتی که در انتهای مسیر، مثل یک غولِ غمگین، در میان پرده‌ی خاکستریِ مِه نشسته بود.

از ماشین پیاده شد. هوای سرد و مرطوب، با بوی شورِ آب و گِل، به صورتش خورد. دوربینِ کهنه‌اش، یک نیکونِ سیاهِ خط‌وخش‌دار، مثل یک صلیب، سنگین روی گردنش آویزان بود؛ همان دوربینی که شاهد تمام گناهان و تمام عشق‌هایش بود. سال‌ها بود که دیگر با آن عکاسی نمی‌کرد. لنزش تنها به سمت گذشته باز می‌شد.

چشم دوخت به عمارت. با اینکه مِه نیمی از آن را پنهان کرده بود، یاسین تمام جزئیاتش را به خاطر داشت. پنجره‌های طبقه‌ی بالا که حالا مثل کاسه‌های چشمِ یک اسکلت، سیاه و خالی بودند. ایوان وسیعی که زمانی پیچک‌ها و گل‌های کاغذی از آن بالا می‌رفتند و حالا ریسه‌های خشکیده‌ی گیاهان، مثل رگ‌های بریده شده، از دیوارهایش آویزان بود. درِ چوبیِ بزرگی که زمانی با کوبه‌ی برنجی به شکل سرِ شیر تزئین شده بود و حالا لنگه‌ی آن از جا در رفته و نیمه‌باز مانده بود.

دست در جیبِ بارانیِ رنگ‌ورورفته‌اش کرد و آن را بیرون آورد. نامه‌ی لیلا. کاغذی که حالا بیشتر به تکه پارچه‌ای خشکیده و قهوه‌ای شباهت داشت تا کاغذ. لکه‌ی بزرگ و تیره در میانه‌ی آن، جای خون بود؛ خونی که سال‌ها پیش خشکیده و به رنگ قهوه‌ای سوخته درآمده بود. با انگشتانی که به آرامی می‌لرزید، کاغذ را باز کرد. همان دست‌خطِ تند و کمی کج‌ومعوج. همان دست‌خطی که می‌توانست با چشم بسته هم بشناسد. فقط دو جمله، با جوهری که در بعضی نقاط پخش شده بود، روی کاغذ نشسته بود:

*«هنوز منتظرتم، یاسین. حجله‌مان سرد شد.»*

حجله... کلمه مثل یک تکه شیشه‌ی شکسته در گلویش گیر کرد. آخرین باری که این کلمه را شنیده بود، از زبان لیلا بود؛ با خنده، با چشم‌هایی که از شوق برق می‌زد، وقتی داشتند تورِ سفیدِ عروسی را در اتاقِ طبقه‌ی بالای همان عمارت، به سقف می‌آویختند.

نامه را تا کرد و در جیبش گذاشت. مثل کسی که می‌داند قدم در خوابی بی‌بازگشت می‌گذارد، از کنار تابلوی خطر گذشت و به سمت عمارت راه افتاد. چکمه‌هایش روی خاکِ نرم و نم‌گرفته، صدای خفه‌ای ایجاد می‌کرد. هر قدم، او را به قلب فاجعه‌ای که خودش ساخته بود، نزدیک‌تر می‌کرد. از درِ نیمه‌باز گذشت. داخل عمارت، تاریک‌تر و سردتر از بیرون بود. بوی نا و خاکِ مرطوب و پوسیدگی، مشامش را پر کرد. اما در پس این بوی مرگ، رایحه‌ی دیگری هم بود؛ یک عطرِ محو و شیرین... مثل عطر شب‌بوهای وحشی در یک شب تابستانی. عطر لیلا.

نورِ بی‌رمقِ غروب، مثل انگشتان یک مُرده از لابه‌لای پنجره‌های شکسته به داخل می‌خزید و روی گردوغبارِ غلیظی که همه‌چیز را پوشانده بود، می‌نشست. تارهای عنکبوت، مثل حریرهای خاکستری، از لوسترِ بزرگِ وسطِ سالن آویزان بود. مبلمان، با پارچه‌های سفیدِ کثیف و غبارگرفته، مثل اشباحی که در یک مهمانیِ ابدی خشکشان زده، در جای خود باقی مانده بودند.

یاسین در میانه‌ی سالن ایستاد. دوربینش را ناخودآگاه در دست فشرد. انگار می‌خواست پشت لنز پناه بگیرد، اما جراتش را نداشت. اینجا، واقعیت از هر عکسی ترسناک‌تر بود. نفسش را در سینه حبس کرد و با صدایی که به سختی از گلویش خارج شد، زمزمه کرد:

«لیلا؟»

سکوت.

فقط صدای چکیدنِ آبی از جایی در عمقِ تاریکِ خانه می‌آمد. چک... چک... چک... ضرب‌آهنگی کند و بی‌انتها.

یاسین یک قدم به سمت راه‌پله‌ی چوبی و عریضی که به طبقه‌ی بالا می‌رفت، برداشت. پلکانی که زمانی شاهد دویدن‌ها و خنده‌هایشان بود. دستش را روی نرده‌ی غبارگرفته گذاشت. چوب، سرد و مرطوب بود. می‌خواست پا روی اولین پله بگذارد که ناگهان، صدایی از طبقه‌ی بالا او را در جایش میخکوب کرد.

نه صدای پا بود، نه صدای باز شدنِ در و نه صدای باد.

یک صدای ظریف و آشنا. صدایی فلزی و ریتمیک که مثل زنگوله‌ای کوچک در آن سکوتِ مرگبار طنین انداخت.

*جیرینگ... جیرینگ-جیرینگ...

یاسین یخ کرد. خون در رگ‌هایش منجمد شد. این صدا را می‌شناخت. این صدا، موسیقیِ سال‌های عاشقی‌اش بود. صدایی که از مچِ پای لیلا، از آن خلخالِ نقره‌ی ظریفی که خودش در بازار خرمشهر برایش خریده بود، بلند می‌شد. همان خلخالی که لیلا قول داده بود تا ابد از پایش درنیاورد.

صدا قطع شد.

و دوباره، سکوتِ مطلق، سنگین‌تر و وحشتناک‌تر از قبل، همه‌جا را فرا گرفت. یاسین، با چشم‌هایی گشاده از وحشت و ناباوری، به تاریکیِ مطلقِ بالای پله‌ها خیره مانده بود. او تنها نبود. ...... *

تاریکیِ بالای پله‌ها مثل دهانِ بازِ یک هیولا بود که انتظارش را می‌کشید. یاسین آب دهانش را به سختی قورت داد. زانوهایش، که سال‌ها در سنگرها و زیر آتشِ خمپاره‌ها نلرزیده بودند، حالا روی اولین پله‌ی چوبی رعشه گرفته بودند. دستش را محکم‌تر دور بند چرمی دوربین پیچید و پای دیگرش را بالا کشید.

چوبِ پوسیده‌ی پله زیر وزنش ناله‌ای طولانی و کش‌دار سر داد؛ صدایی شبیه ناله‌ی زنی که در خواب کابوس می‌بیند. با هر قدمی که به سمت طبقه‌ی بالا برمی‌داشت، بوی شیرین و مست‌کننده‌ی شب‌بوها غلیظ‌تر می‌شد. دیگر خبری از بوی نا و رطوبت نبود. هوا سنگین، تب‌دار و آغشته به عطری بود که ریه‌هایش را می‌سوزاند.

*«یاسین... اگه نتونی منو بگیری، امشب از شام خبری نیست!»*

صدای خنده‌ی لیلا، شفاف و زلال، ناگهان در جمجمه‌اش پیچید. یاسین چشمانش را بست. خاطره‌ای قدیمی مثل یک فیلمِ سوخته پشت پلک‌هایش جان گرفت: لیلا، با دامنِ چین‌دارِ خردلی‌اش، در حالی که خلخال نقره‌اش جیرینگ‌جیرینگ صدا می‌کرد، از همین پله‌ها بالا می‌دوید و یاسینِ جوان، مست از عطر موهای او، پله‌ها را دوتا یکی طی می‌کرد تا او را در آغوش بکشد.

اما وقتی چشمانش را باز کرد، نه خنده‌ای بود و نه لیلایی. فقط راهروی تاریکِ طبقه‌ی دوم بود و درهای بازِ اتاق‌هایی که مثل حفره‌هایی سیاه به او خیره شده بودند.

قدم به راهرو گذاشت. در انتهای راهرو، اتاق خواب بزرگ قرار داشت؛ همان‌جا که قرار بود حجله‌شان باشد. درِ چوبی و کنده‌کاری‌شده‌ی اتاق نیمه‌باز بود. یاسین با قدم‌هایی که انگار به زمینِ نامرئیِ عمارت زنجیر شده بودند، به سمت اتاق رفت. دستِ لرزانش را روی در گذاشت و آن را هل داد. لولاهای زنگ‌زده جیغِ تیزی کشیدند.

نورِ رنگ‌پریده‌ی ماه که تازه از پشت مِه بیرون آمده بود، از میان پنجره‌ی خردشده‌ی اتاق به داخل می‌تابید. وسط اتاق، اسکلتِ چوبیِ یک تخت‌خوابِ بزرگ قرار داشت. تورِ سفیدِ حجله، که سال‌ها پیش با دست‌های خودشان به سقف آویخته شده بود، حالا به رنگ خاکستریِ چرک‌مرده‌ای درآمده و مثل کفنِ پاره‌پاره‌ای از سقف آویزان بود. بادِ سردی که از پنجره می‌آمد، تور را تکان می‌داد؛ انگار کسی آن زیر، بی‌صدا نفس می‌کشید.

یاسین حس کرد هوای اتاق برای نفس کشیدن کم است. دستش را به گلویش برد. نگاهش در اتاق چرخید و روی دیوارِ روبه‌رو قفل شد.

یک آینه‌ی قدیِ بزرگ آنجا بود؛ با قابی از چوبِ گردو که موریانه نیمی از آن را جویده بود. جیوه‌ی آینه در بسیاری از قسمت‌ها ریخته و لکه‌های سیاه و زردی روی شیشه‌ی آن دلمه بسته بود. یاسین، مسخ‌شده، به سمت آینه رفت. در فاصله‌ی یک قدمی آن ایستاد و به تصویر خودش خیره شد.

مردی که در آینه بود را به سختی می‌شناخت. موهای جوگندمی، صورتِ تکیده و پر از خطوطِ عمیق، و چشم‌هایی که حلقه‌ای از سیاهی و وحشت آن‌ها را محاصره کرده بود. او دیگر آن عکاسِ جوان و پرشور نبود؛ او تفاله‌ای از جنگ بود، مردی که روحش را سال‌ها پیش در زیرزمینِ همین عمارت جا گذاشته بود.

ناگهان، دمای اتاق به شدت افت کرد. بخارِ نفس‌های یاسین در هوا شکل گرفت.

عطر شب‌بوها در یک ثانیه ناپدید شد و جای خود را به بوی گس، تند و خفه‌کننده‌ی **باروت و خونِ مانده** داد. بویی که یاسین را مستقیماً به بعدازظهرِ آن روزِ شوم پرتاب کرد. بوی ویرانی. بوی مرگ.

نگاه یاسین در آینه، از روی چهره‌ی خودش لغزید و به فضای تاریکِ پشت سرش در انعکاسِ شیشه گره خورد.

در گوشه‌ی اتاق، درست در تاریک‌ترین نقطه‌ی انعکاس، چیزی تکان خورد.

قلب یاسین از حرکت ایستاد. در آینه، از میان تاریکی، سایه‌ای بیرون آمد. زنی بود. اما نه آن دخترکِ شاداب با دامن خردلی. زن، لباس عروسی به تن داشت که روزگاری سفید بود، اما حالا نیمی از آن با لکه‌ای بزرگ، خشکیده و سیاه‌رنگ پوشانده شده بود. لکه‌ای که از پایین‌تنه شروع می‌شد و تا سینه‌اش بالا آمده بود.

زن در آینه ایستاده بود و به پشتِ سرِ یاسین نگاه می‌کرد. صورتش در سایه‌ی تورِ پاره‌پاره‌ای که روی سر انداخته بود، پنهان بود، اما یاسین می‌توانست سنگینیِ نگاهِ کینه‌توزِ او را روی گردنش حس کند.

یاسین خواست برگردد، خواست فریاد بزند، اما صدایش در گلو خفه شده بود و بدنش از فرمان مغزش خارج بود.

زن در آینه، به آرامی پای راستش را جلو گذاشت. پایی که با زاویه‌ای غیرطبیعی و شکسته به دنبالِ تنش کشیده می‌شد.

و بعد، آن صدای شوم دوباره در اتاق پیچید. اما این‌بار نه از طبقه‌ی پایین، بلکه درست از پشت سرِ یاسین:

*جیرینگ...*

در آینه، دستِ رنگ‌پریده و استخوانیِ زن بالا آمد. انگشتانی که نوک آن‌ها از شدت سوختگی و خون‌مردگی سیاه شده بود، به سمت درِ خروجیِ اتاق اشاره کردند. دری که به تاریکیِ راهرو و در نهایت، به پله‌های زیرزمین ختم می‌شد.

نفسِ سردی به پشت گردن یاسین خورد. صدایی خشک، خِش‌دار و شبیه به کشیده شدنِ دو تکه سنگِ مزار روی هم، در گوشش نجوا کرد:

«چرا دیر کردی، یاسین؟... مهمان‌ها در زیرزمین منتظرند.»

شیشه‌ی آینه‌ی قدی، با صدای تَرَقِ بلندی، از وسط شکافت و تصویرِ یاسین و عروسِ خون‌آلود در هزاران ترکِ عنکبوتیِ شیشه، تکه‌تکه شد.....

شیشه‌ها با صدایی شبیه به خرد شدن استخوان، روی کف‌پوشِ چوبیِ اتاق فرو ریختند. تکه‌های آینه مثل دندان‌های شکسته‌ی یک هیولا در تاریکی برق می‌زدند. یاسین تلوتلوخوران به عقب رفت، پشتش به دیوارِ نمدار خورد و همان‌جا سُر خورد تا روی زمین افتاد. قفسه‌ی سینه‌اش با سرعت و شدت بالا و پایین می‌رفت؛ انگار پرنده‌ای وحشت‌زده خودش را به دنده‌هایش می‌کوبید.

اتاق خالی بود. دیگر نه سایه‌ای بود، نه زنی با لباس عروس خون‌آلود. اما سرمای حضورش هنوز در هوا موج می‌زد؛ سرمایی که تا مغز استخوان یاسین نفوذ کرده بود.

ناگهان، صدایی از راهرو بلند شد. صدایی کش‌دار و ریتمیک.

*خِش... خِش... جیرینگ...*

صدای کشیده شدنِ یک پای بی‌جان و سنگین روی زمین چوبی، و به دنبالش ناله‌ی خفه‌ی یک خلخال نقره. صدا آرام‌آرام از اتاق دور می‌شد، به سمت پله‌ها می‌رفت و پایین می‌خزید.

غریزه‌ی بقا در سر یاسین فریاد می‌کشید: *«فرار کن! از این قبرستان بیرون برو!»* اما پاهایش طلسم شده بودند. دوربین عکاسیِ آویزان از گردنش، حالا به سنگینیِ یک سنگِ آسیاب شده بود؛ انگار صلیبی بود که باید تا پای چوبه‌ی دارِ خودش حمل می‌کرد. نیرویی تاریک و مغناطیسی، نیرویِ قهارِ «گناه»، او را از جا بلند کرد. او نمی‌توانست فرار کند. سال‌ها فرار کرده بود و حالا به انتهای خط رسیده بود.

یاسین با قدم‌هایی مسخ‌شده، از اتاق حجله بیرون آمد. ردِ خیس و تیره‌ای روی کف‌پوشِ خاک‌گرفته‌ی راهرو کشیده شده بود؛ ردی از خونابه و لجن که مستقیماً به سمت پله‌های طبقه‌ی پایین می‌رفت.

از پله‌ها پایین رفت. هر قدمی که برمی‌داشت، زمان به عقب برمی‌گشت. با رسیدن به طبقه‌ی همکف، متوجه شد که رَدِ روی زمین، به سمت درِ خروجیِ عمارت نمی‌رود. خطِ تیره، روی زمین می‌پیچید و به انتهای راهروی باریکی ختم می‌شد که به **درِ آهنی زیرزمین** می‌رسید. زیرزمینی که در روزهای آغازین جنگ، پناهگاهشان بود.

یاسین وارد راهروی منتهی به زیرزمین شد. اینجا تاریکی غلیظ‌تر بود و بوی خاکِ نم‌خورده و آهنِ زنگ‌زده خفه‌کننده می‌شد. با نزدیک شدن به درِ آهنی، واقعیت در ذهنش شروع به فروپاشی کرد.

صدای جیرجیرک‌های نیزار قطع شد. به جای آن، زوزه‌ی ممتد و دلهره‌آورِ یک آژیرِ قرمز در جمجمه‌اش طنین انداخت. «توجه... توجه... صدایی که هم‌اکنون می‌شنوید...»

صدا در سرش می‌پیچید و با صدای انفجارهای دوردستِ توپخانه ترکیب می‌شد. دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت اما فایده‌ای نداشت. صدا از بیرون نبود؛ از درونِ حافظه‌ی عفونت‌کرده‌اش می‌جوشید.

روبه‌روی درِ آهنیِ و سنگینِ پناهگاه ایستاد. در، رنگ‌ورورفته بود و لکه‌های بزرگِ زنگ‌زدگی مثل زخم‌هایی ناسور روی آن دهن کج کرده بودند.

از پشتِ درِ بسته، صداهایی می‌آمد. صداهایی که خون را در رگ‌های یاسین منجمد می‌کرد. صدای همهمه‌ی آدم‌ها. صدای برخورد قاشق و چنگال با بشقاب‌های چینی. صدای خنده‌های ریز و پچ‌پچ. و در میان تمام آن‌ها، صدای موسیقیِ محزونِ یک گرامافونِ قدیمی که صفحه‌اش خش داشت و مدام روی یک نُت گیر می‌کرد.

«مهمان‌ها در زیرزمین منتظرند...» جمله‌ی لیلا در آینه، در ذهنش تکرار شد. ضیافتِ مردگان.

یاسین آب دهانش را قورت داد. دستِ راستش که به شدت می‌لرزید را دراز کرد و روی دستگیره‌ی سرد و زمختِ درِ آهنی گذاشت. سوزشِ عجیبی کف دستش را فرا گرفت، انگار دستگیره از سرمای زیاد، پوستش را می‌سوزاند.

چشم‌هایش را بست. پشت پلک‌هایش تاریک نبود؛ نورِ خیره‌کننده‌ی یک انفجار بود و بعد، گرد و خاکِ غلیظی که راه گلویش را می‌بست. او می‌دانست پشت این در چیست. تمام این سال‌ها سعی کرده بود فراموش کند، اما زیرزمینِ ذهنِ او، درست مثل زیرزمینِ این عمارت، هرگز چیزی را نابود نکرده بود؛ فقط آن را در تاریکی نگه داشته بود تا بپوسد.

دستگیره را با تمام توان به پایین فشار داد.

لولاهای فلزی با صدای جیغِ کرکننده‌ای که شبیه ناله‌ی فلزِ پاره‌شده زیر آتش خمپاره بود، چرخیدند. درِ آهنی با سنگینیِ تمام به عقب رانده شد و بوی تندِ کافور، خاکستر و گوشتِ سوخته، مثل یک سیلی محکم به صورت یاسین کوبیده شد.

تاریکیِ مطلقِ زیرزمین دهان باز کرد تا او را ببلعد، اما در عمقِ این تاریکیِ قیرگون، یک نورِ ضعیف و سرخودِ زرد‌رنگ، مثل چشمِ یک مار، سوسو می‌زد. سوسوی یک شمعِ نیمه‌سوخته که روی یک ستونِ سیمانیِ فروریخته روشن بود.

یاسین پایش را از آستانه‌ی در، به داخلِ گورستانِ خاطراتش گذاشت. با قدم گذاشتن یاسین به درون زیرزمین، درِ آهنی و سنگین پشت سرش با صدای مهیبی بسته شد؛ صدایی شبیه به فروافتادنِ درپوشِ یک تابوتِ سربی. یاسین سراسیمه چرخید و دستش را به سمت دستگیره برد، اما زیر انگشتانِ لرزانش فقط دیوارِ سیمانیِ سرد و زبری را لمس کرد. دری در کار نبود. راه برگشتی وجود نداشت. او در شکمِ تاریکِ گذشته حبس شده بود.

نفسش در سینه حبس شد. بوی تندِ خاکسترِ خیس، لجنِ اروندرود و گوشتِ سوخته، هوا را آن‌چنان غلیظ کرده بود که نفس کشیدن ریه‌هایش را می‌سوزاند. به آرامی چرخید و به روبرو خیره شد.

شعله‌ی آن شمعِ نیمه‌سوخته که روی بقایای یک ستونِ سیمانیِ فروریخته می‌رقصید، ناگهان قد کشید. نورِ زرد و بیمارگونه‌اش در فضا پخش شد و لایه‌های غلیظِ تاریکی را کنار زد. زیرزمینِ تنگ و تاریکِ پناهگاه، در چشم‌اندازی کابوس‌وار و ناممکن وسعت یافت. دیگر یک پناهگاهِ ویران نبود؛ سالنی دراز و مه‌گرفته بود که در مرکزِ آن، میزِ چوبیِ طویلی قرار داشت.

ضیافتِ مردگان برپا بود.

دور تا دورِ میز، پیکره‌هایی نشسته بودند که خون در رگ‌های یاسین با دیدنشان منجمد شد. آن‌ها مهمانانِ عروسیِ او بودند؛ قربانیانِ بی‌نام‌ونشانِ شهری که به خاکستر نشسته بود. سربازانی با یونیفرم‌های خاکیِ پاره و سوخته که نیمی از جمجمه‌شان را خمپاره دریده بود، اما با متانتِ تمام قاشق‌های نقره را در بشقاب‌های خالی می‌چرخاندند. زنانی با چادرهای گل‌دارِ آغشته به گل‌ولایِ سرخ، که صورت‌هایشان بر اثر سوختگی ذوب شده و در هم تنیده بود؛ آن‌ها با کاسه‌های چشمِ خالی‌شان به یاسین خیره بودند و پچ‌پچ می‌کردند. در گوشه‌ای دیگر، کودکی با پوستِ خاکستری و موهای خاک‌گرفته، عروسکی با دست‌وپای قطع‌شده را در آغوش می‌فشرد و تاب می‌داد.

هیچ‌کس حرف نمی‌زد، اما فضای زیرزمین پر از همهمه‌ی کرکننده‌ی مهمانی بود. صدای برخورد کارد و چنگال با بشقاب‌هایی که درونشان چیزی جز ماهی‌های مرده‌ی اروند، خاکسترِ سیاه و پوکه‌های خالیِ گلوله نبود، در فضا می‌پیچید. در گوشه‌ی تاریکِ سالن، گرامافونی با شیپورِ برنجیِ رنگ‌ورورفته می‌چرخید. سوزن روی صفحه‌ی خط‌افتاده کشیده می‌شد و صدایِ زنی با حنجره‌ای زخمی و مسلول، آوازی محزون از یک عروسیِ قدیمی را می‌خواند؛ آوازی که بیشتر به مویه‌ی مادرانِ داغدار شبیه بود تا هلهله‌ی شادی.

یاسین می‌لرزید. زانوهایش توانِ تحملِ وزنِ گناهانش را نداشتند. دستانش به‌طور غریزی بالا آمدند و دوربینِ عکاسیِ نیکون را چنگ زدند. دوربین، تنها سپرِ دفاعیِ او در برابرِ واقعیت‌های تحمل‌ناپذیر بود. او همیشه پشتِ لنز پنهان می‌شد تا دنیا را آن‌گونه که می‌خواهد کادربندی کند. دوربین را به چشمش چسباند و از درون ویزور به میز مهمانی نگاه کرد.

اما لنزِ دوربین به او رحم نکرد. از پشتِ شیشه‌ی کثیفِ لنز، مهمان‌ها دیگر اشباحی متلاشی نبودند؛ آن‌ها زندگانی بودند که در لحظه‌ی مرگشان منجمد شده بودند. یاسین می‌توانست وحشتِ آخرین ثانیه‌ها را در چشمانِ سرباز، دردِ بی‌کران را در صورتِ ذوب‌شده‌ی زن، و حیرتِ کودک را ببیند. هر عکسِ نگرفته‌ای در طولِ جنگ، حالا اینجا، در این ضیافتِ شوم، تجسم یافته بود.

ناگهان، سوزنِ گرامافون با صدایِ گوش‌خراشی متوقف شد.

همهمه‌ی سالن در کسری از ثانیه خفه شد. سکوتی مرگبار و سنگین، مانند آواری از سیمان، روی سینه‌ی یاسین آوار شد.

تمامِ مهمانانِ سرمیز، هماهنگ و با حرکتی مکانیکی، سرشان را به سمتِ یاسین چرخاندند. صدایِ خرد شدنِ مهره‌های خشکیده‌ی گردن‌هایشان در سکوتِ زیرزمین پیچید. آن‌ها لیوان‌های شیشه‌ایِ پر از لجنِ سیاه و خونابه را به آرامی بالا آوردند. یک نُتِ بی‌صدایِ تبریک برای «داماد».

سپس، جمعیتِ اشباح از هم شکافت و راه را برای مرکزِ سالن باز کرد؛ جایی که آن ستونِ سیمانیِ قطور از سقف فروریخته بود. همان ستونی که شمع روی آن می‌سوخت.

از میانِ سایه‌های غلیظِ پشتِ ستون، صدایِ آشنایی برخاست.

*خِش... جیرینگ... خِش... جیرینگ-جیرینگ...*

قلبِ یاسین از حرکت ایستاد. دوربین از دستش رها شد و با بندِ چرمی‌اش روی سینه‌اش آویزان ماند.

از پشتِ آوارِ سیمانی، زنی بیرون آمد. او لباس عروسی به تن داشت که زمانی سفیدِ درخشان بود، اما حالا لبه‌های تور و ساتنِ آن در گل‌ولای و خونِ سیاهه‌بسته، غرق شده بود. تورِ عروس، مانند تارِ عنکبوتی کهنه، روی صورتش افتاده بود. پای راستش به طرزِ دردناکی روی زمین کشیده می‌شد؛ استخوان از زاویه‌ای غیرطبیعی خم شده بود، انگار وزنِ آواری سنگین، آن را برای همیشه خرد کرده باشد.

بویِ تندِ باروت و مرگ، برای لحظه‌ای پس نشست و عطرِ مست‌کننده‌ی گل‌های شب‌بو، تمامِ فضای زیرزمین را پر کرد. عطری که یاسین را به سال‌ها پیش پرتاب می‌کرد؛ به عصرهای گرمِ خرمشهر، به خنده‌های زیرِ سایه‌ی نخل‌ها.

لیلا در چند قدمیِ یاسین ایستاد. مهمانانِ مرده، در تاریکیِ اطرافِ آن‌ها محو شدند و حالا فقط آن دو بودند و نورِ لرزانِ شمع.

دستانِ ظریف و رنگ‌پریده‌ی لیلا، که نوکِ انگشتانش کبود و خاکی بود، بالا آمد و تورِ عروسی را از روی صورتش کنار زد.

نفسِ یاسین برید. چهره‌ی لیلا به زیباییِ همان روزی بود که رهایش کرده بود؛ با چشمانی درشت و سیاه که شب را در خود غرق می‌کرد، و لب‌هایی که زمانی طعمِ زندگی می‌دادند. اما این چهره، دیگر به دنیای زندگان تعلق نداشت. پوستش مانند مرمرِ گورستان، سرد و بی‌روح بود و در نگاهش، ترکیبی از عشقی جنون‌آمیز و کینه‌ای باستانی زبانه می‌کشید. ردِ کبودیِ محوی، شبیه به جایِ انگشتانی که گلو را می‌فشارند، روی گردنِ بلورش دیده می‌شد.

لیلا سرش را کج کرد. لب‌های رنگ‌پریده‌اش از هم باز شدند. صدایش، نه از حنجره‌اش، که گویی از اعماقِ چاهی تاریک در اروندرود به گوش می‌رسید؛ صدایی دونفره، آمیخته با پژواکی از ناله‌ی باد در نیزارها.

«خیلی دیر کردی، یاسین...» صدای لیلا ملایم بود، اما مثل تیغِ یخ‌زده‌ای پوستِ یاسین را می‌شکافت. «مهمان‌ها خسته شدند. حجله‌مان بوی خاک گرفت.»

یاسین دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، تا التماس کند، تا فریاد بکشد، اما زبانش در دهانش باد کرده بود. اشک، خطی داغ روی گونه‌ی سرد و عرق‌کرده‌اش کشید.

لیلا یک قدمِ لنگانِ دیگر به جلو برداشت. فاصله‌شان آن‌قدر کم شد که یاسین می‌توانست سرمایِ نفس‌های او را روی صورتش حس کند. لیلا دستِ سرد و بی‌جانش را بالا آورد و به آرامی روی گونه‌ی یاسین گذاشت. لمسِ او، لمسِ یک رویا نبود؛ لمسِ مطلقِ یک جسد بود. سرمایی که از نوکِ انگشتانِ لیلا به پوستِ یاسین منتقل شد، قلبش را از تپش انداخت.

لیلا چشمانِ سیاهش را به چشمانِ وحشت‌زده‌ی یاسین دوخت. لبخندِ تلخی، شبیه به یک زخم، روی لب‌هایش نشست و با زمزمه‌ای که بویِ خاکِ نم‌دار می‌داد، پرسید:

«به من بگو، یاسین من... چرا آن روز، وقتی سقف روی پایم آوار شد... چرا رفتی و درِ تاریکی را روی من بستی؟»...... سرمای انگشتانِ لیلا روی گونه‌ی یاسین، شبیه زهرِ فلج‌کننده‌ای بود که قطره‌قطره در بافت‌های صورتش نفوذ می‌کرد و به سمت قلبش پایین می‌رفت. یاسین می‌خواست سرش را عقب بکشد، می‌خواست از این تماسِ مرده فرار کند، اما ماهیچه‌هایش از فرمانِ مغز سرپیچی می‌کردند. او مبهوتِ زیباییِ وهم‌انگیز و بیمارگونه‌ی زنی بود که حالا، در فاصله‌ی یک‌نفسی‌اش، بویِ کافور و شب‌بو را توأمان به مشامش می‌فرستاد.

لیلا پلک نزد. چشمانِ سیاهش، دو گودالِ بی‌انتها بودند که تمامِ نورِ لرزانِ شمع را می‌بلعیدند. دستِ دیگرش، با حرکتی کُند و نوازش‌گر، از روی شانه‌ی یاسین پایین لغزید. صدایِ کشیده شدنِ ساتنِ خشکِ لباس عروسش در سکوتِ زیرزمین، مو بر تنِ یاسین سیخ می‌کرد. انگشتانِ استخوانیِ لیلا روی سینه‌ی یاسین توقف کرد؛ درست روی بدنه‌ی فلزی و سردِ دوربین نیکون.

ناخن‌های کبودش روی لنزِ دوربین کشیده شد. صدایِ خراشیدگیِ خفیفی شبیه به کشیده شدنِ ناخن روی تخته‌سیاه، اعصابِ یاسین را رنده کرد.

«همیشه دوست داشتی از پشتِ شیشه تماشا کنی...» لیلا این را گفت و لبخندش، کش‌دارتر و ناموزون‌تر شد. «حتی اون روز. حتی وقتی استخوانِ زانویم زیرِ سیمان خرد شد و صدایِ شکستنش توی پناهگاه پیچید... تو فقط نگاه کردی.»

یاسین دهان باز کرد. صدایش شبیه به خِس‌خِسِ پیرمردی در حالِ احتضار بود: «لیـ... لیلا... من...»

ناگهان، ذره‌ای گچِ سفید از سقفِ تاریکِ زیرزمین جدا شد و روی شیشه‌ی لنزِ دوربین افتاد.

یاسین سرش را بالا نیاورد، اما چشمانش از وحشت گشاد شد.

*تَق... تَق... تَق...*

صدای قدم‌هایی سنگین از طبقه‌ی بالا. صدای پوتین‌های نظامی که روی تخته‌های چوبیِ کفِ عمارت کوبیده می‌شدند.

یاسین به لرزه افتاد. زمان در حالِ فروپاشی بود. دیوارِ بینِ «اکنون» و «آن روزِ شوم» تَرک برداشته بود. بویِ باروت غلیظ‌تر شد، آن‌قدر که طعمِ تلخِ خاکستر روی زبانش نشست.

*تَق... تَق... تَق...* صدای پوتین‌ها حالا بیشتر شده بود. دو نفر؟ سه نفر؟ داشتند در طبقه‌ی بالا قدم می‌زدند. با هر قدم، خاکِ اره و گچِ مرده از سقفِ پناهگاه روی سر و شانه‌های یاسین و تورِ عروسِ لیلا می‌ریخت.

لیلا سرش را به سمتِ سقف کج کرد. گردنش با زاویه‌ای تند چرخید، زاویه‌ای که برای یک انسانِ زنده غیرممکن بود. صدای تَق‌تَقِ مهره‌های گردنش با صدای پوتین‌های بالا در هم آمیخت.

«می‌شنوی یاسین؟» لیلا زمزمه کرد، درحالی‌که هنوز به سقف خیره بود. «دارند می‌گردند. دنبالِ ما می‌گردند... یا شاید، فقط دنبالِ تو.»

یاسین بی‌اختیار به دستانِ خودش نگاه کرد. در نورِ زردِ شمع، دستانش دیگر تمیز و چروکیده نبودند. انگشتانش غرق در خونِ تازه و خاکِ رُس بود. ناخن‌هایش از شدتِ چنگ زدن به بتنِ سخت، شکسته و خونین شده بودند. او نفس‌نفس می‌زد. ریه‌هایش در هوایِ پر از گردوغبارِ انفجارِ چهل سال پیش می‌سوخت.

در ذهنش، یاسینِ جوان را دید. روی زانو افتاده بود. دست‌های خونینش را زیرِ ستونِ سیمانیِ عظیمی که سقف را به کف دوخته بود، اهرم کرده بود و با تمامِ توانِ یک حیوانِ گیر‌افتاده در تله، زور می‌زد. رگ‌های گردنش متورم شده بود، اما ستون حتی یک میلی‌متر هم تکان نمی‌خورد. و در زیرِ آن بتنِ سرد، پایِ راستِ لیلا... دامنِ خردلی‌رنگش که حالا از خون به سیاهی می‌زد... و صدایِ ناله‌ی خفه‌ی دختری که سعی می‌کرد از درد فریاد نکشد تا صدایشان را نشنوند.

*تَق... تَق...*

قدم‌های روی سقفِ چوبی به ورودیِ راهپله‌ی پناهگاه نزدیک می‌شدند. غریبه بودند. کلماتی گنگ، خشن و ناآشنا از بالا به گوش رسید.

یاسینِ جوان در خاطره‌اش، دستانِ خونینش را از زیرِ ستون بیرون کشید. وحشتِ اسارت، وحشتِ مرگ، شبیه به اسید در معده‌اش جوشید. نگاهش از صورتِ دردمندِ لیلا کنده شد و به سمتِ دالانِ تاریک و باریکِ خروجیِ مخفی چرخید. تنها راهِ فرار. سوراخی موش‌رو که فقط یک نفر می‌توانست از آن بگذرد.

«یاسین؟» صدای لیلای درونِ خاطره، ضعیف و لرزان بود. دستِ سالمش را دراز کرده بود تا گوشه‌ی پیراهنِ یاسین را بگیرد.

اکنون، در زیرزمینِ تاریک، یاسین روی زانوهایش سقوط کرد. زانوهایش با صدایِ بدی به کفِ سیمانی و خیسِ پناهگاه خورد. وزنِ دوربینِ نیکون، مانندِ سنگِ لحد، گردنش را به پایین می‌کشید. اشک، صورتش را خیس کرده بود. او به لبه‌ی لباسِ عروسِ گِلیِ لیلا چنگ زد.

«نمی‌تونستم...» یاسین با صدایِ بریده‌بریده و آغشته به هق‌هق، سکوتِ حال را شکست. کلماتی که چهل سال در گلویش رسوب کرده بودند، حالا مانند عفونتی چرکین بیرون می‌ریختند. «صدای پوتین‌هاشون رو می‌شنیدم... داشتن می‌اومدن پایین... من دست‌هام از کار افتاده بود... نمی‌تونستم ستون رو بلند کنم لیلا... نمی‌تونستم...»

لیلا، با قامتی که حالا در تاریکیِ زیرزمین بلندتر و مسلط‌تر به نظر می‌رسید، به یاسینِ مچاله‌شده نگاه کرد. هیچ اثری از ترحم در آن چشمانِ سیاه نبود. فقط انتظاری سرد.

یاسین پیشانی‌اش را به کفشِ لیلا چسباند. آبِ لجن‌گرفته‌ی اروند به لب‌هایش مالیده شد. «من فقط ترسیدم... نمی‌تونستم بذارم من رو هم پیدا کنن... می‌فهمی؟ من فقط... فرار کردم.»

سکوتِ سنگینی بر زیرزمین حاکم شد. حتی صدای پوتین‌های روی سقف هم قطع شد. فقط صدایِ نفس‌های منقطعِ یاسین بود و چکیدنِ قطراتِ آب از جایی نامعلوم.

ناگهان، انگشتانِ سردِ لیلا در موهایِ جوگندمیِ یاسین فرو رفت. چنگ زد و سرِ یاسین را با خشونتی حیوانی بالا کشید. یاسین از درد نالید و مجبور شد به صورتِ او نگاه کند.

دیگر اثری از آن زیباییِ محزون نبود.

پوستِ صورتِ لیلا در حالِ تغییر بود. در نورِ شمع، یاسین دید که چگونه رگه‌های سیاه از زیرِ پوستِ مرمرینِ او بیرون می‌زنند. ردِ کبودیِ روی گردنش، حالا شبیه به سوختگیِ عمیق و گوشتِ ذوب‌شده‌ای بود که به فکِ پایینش می‌رسید. سفیدیِ چشمانش به رنگِ زنگار درآمده بود.

وقتی لیلا دهان باز کرد، بویِ تعفنِ جسدی چهل‌ساله که در آبِ راکد مانده باشد، به صورتِ یاسین خورد.

«فرار کردی؟» صدای لیلا دیگر یک‌صدا نبود؛ آمیزه‌ای از چند صدایِ خراشیده بود که در جمجمه‌ی یاسین می‌پیچید. «گناهِ تو فرار کردن نبود، عکاسِ ترسو...»

لیلا خم شد. صورتِ متلاشی‌اش را به گوشِ یاسین چسباند. نفس‌هایش شبیه به وزشِ بادِ زمستانی در میانِ گورها بود.

«گناهِ تو... آن دروغِ آخری بود که در تاریکی گفتی.»

چشمانِ یاسین از وحشت تاول زد. کلماتِ خودش، متعلق به چهل سال پیش، مانند ناقوسِ کلیسایی متروک در سرش به صدا درآمدند. صدایِ خودش، با لحنی پر از التماس و گریه، در حالی که درِ دالانِ مخفی را پشتِ سرش می‌کشید:

*«قول می‌دم... به خدا قسم قول می‌دم زود با کمک برگردم. همین‌جا بمون... برمی‌گردم...»*

لیلا سرش را عقب برد. لب‌های سوخته‌اش به لبخندی وحشتناک از هم باز شد.

«من چهل سال... چهل پاییز... زیرِ این آوار... در تاریکیِ مطلق... گوشم به درِ آن دالان بود.» لیلا دستش را بلند کرد و به انتهایِ تاریکِ زیرزمین اشاره کرد. «هر بار که موش‌ها روی خاک راه می‌رفتند، فکر می‌کردم قدم‌های توست. هر بار که بویِ باران به خاک می‌خورد، فکر می‌کردم بویِ لباس‌های توست. تو رفتی... و من را با یک 'قول' در گورِ زنده‌ها دفن کردی.»

با ادا شدنِ کلمه‌ی آخر، شمعِ روی ستون با صدایِ *فِسِ* بلندی خاموش شد.

تاریکیِ مطلق هجوم آورد. اما در آن تاریکی، یاسین صدایِ خرد شدنِ استخوان و کشیده شدنِ گوشت را شنید. صدایِ جیرینگ‌جیرینگِ خلخال، این بار نه با ریتمِ راه رفتن، بلکه با شتابِ هجومی درنده در فضا پیچید.

عمارتِ بالای سرشان، ناگهان ناله‌ای عمیق سر داد. دیوارهای زیرزمین شروع به لرزیدن کردند؛ انگار تمامِ ساختمان، شبیه به موجودی زنده و کینه‌توز، در حالِ منقبض شدن بود تا آن‌ها را برای همیشه در معده‌ی سیمانی‌اش هضم کند. بویِ خاکِ خیس و خونِ تازه همه‌جا را پر کرد. تاریکی، دیگر خالی نبود؛ چیزی باستانی، خشمگین و گرسنه در آن نفس می‌کشید و قدم‌به‌قدم به یاسینی که روی زمین می‌خزید، نزدیک می‌شد......

تاریکی، دیگر نبودِ نور نبود؛ ماده‌ای غلیظ و لزج بود که به سر و صورت یاسین می‌چسبید و راهِ نفسش را می‌بست. او روی شکم، میانِ لجن و خاکِ خیسِ زیرزمین می‌خزید. دیوارها زنده شده بودند. صدای تپشی گندیده، شبیه به تپشِ قلبِ حیوانی عظیم و بیمار، از درونِ بتن و آجرها به گوش می‌رسید. عمارت داشت منقبض می‌شد. ریشه‌های قطورِ نخل‌های مرده و ساقه‌های بُرنده‌ی نیزارها، مانندِ مارهایی گرسنه از شکافِ دیوارها بیرون می‌خزیدند تا راهِ فرار را مسدود کنند.

بندِ چرمی و ضخیمِ دوربینِ نیکون، دورِ گردنِ یاسین پیچ خورده بود و مانندِ طنابِ دار او را خفه می‌کرد. با هر تکانی که به خود می‌داد، دوربین به زمینِ سنگی کشیده می‌شد و صدایی شوم تولید می‌کرد.

در سیاهیِ مطلق پشتِ سرش، صدایِ خلخال می‌آمد. اما این بار روی زمین نبود. صدا از روی دیوارها و سپس از سقف به گوش می‌رسید:

*جیرینگ... خِش... جیرینگ... خِش...*

لیلا دیگر راه نمی‌رفت. مانندِ عنکبوتی ازهم‌گسیخته، با دست و پاهایی که با زاویه‌هایی کابوس‌وار شکسته و تا شده بودند، روی دیوارها و سقف می‌خزید. بویِ تندِ لجنِ اروند، خونِ دَلَمه‌بسته و عطرِ تهوع‌آورِ شب‌بوها، فضای زیرزمین را اشباع کرده بود.

«کجا می‌روی، داماد؟» صدای لیلا از همه‌جا می‌آمد؛ آمیخته با صدای چکه‌کردنِ آب و خرد شدنِ استخوان. «این بار راهِرویی در کار نیست. تاریکیِ من، حالا تاریکیِ توست.»

دستانِ یاسین بالاخره به لبه‌ی آهنیِ دالانِ مخفی رسید. همان دهانه‌ی باریکی که چهل سال پیش از آن گریخته بود. امید، شبیه به جرقه‌ای دیوانه‌وار در سینه‌اش روشن شد. سرش را داخلِ سوراخ برد، اما ناگهان، با صدای غرشِ مهیبی، دیوارهای دالان به هم نزدیک شدند. خاک و کلوخ فرو ریخت و مسیر برای همیشه کور شد. عمارت، دهانش را بسته بود.

یاسین به پشت برگشت و به دیوارِ خاکی تکیه داد. دیگر نایی برای جنگیدن نداشت. ریه‌هایش از بوی کافور و خاک می‌سوخت. در تاریکی، دو نقطه‌ی براقِ زنگاری روشن شد؛ چشمانِ لیلا که حالا درست بالای سرش، از سقف آویزان بود.

یاسین دستِ لرزانش را روی بندِ دوربین کشید. صلیبِ گناهش. او چهل سال از زندگی، از عشق، و از خودش فرار کرده بود. چهل سال عکس گرفته بود تا واقعیت را از پشتِ یک شیشه‌ی حائل ببیند، تا مجبور نباشد آن را لمس کند. اما تاوانِ عشقی که بوی خون گرفته بود، با فرار پاک نمی‌شد.

نقطه‌های زنگاری پایین آمدند. چهره‌ی متلاشیِ لیلا، با آن پوستِ سوخته و دندان‌های نمایان، در یک‌قدمیِ صورتِ یاسین قرار گرفت. نفسِ سردِ مرگ، صورتِ یاسین را یخ کرد.

یاسین چشمانش را بست. قطره‌اشکی گرم از گوشه‌ی چشمش چکید و شیارِ پر از خاکِ گونه‌اش را شست. او لرزشِ دستانش را مهار کرد و بازوانش را از هم باز کرد.

«ببخش...» یاسین با صدایی که از تهِ یک گور برمی‌آمد، زمزمه کرد. «من رو با خودت ببر، لیلا. حجله‌مون خیلی وقته منتظره.»

هیولا مکث کرد. کینه‌ی چهل‌ساله برای لحظه‌ای در برابرِ تسلیمِ مطلقِ یاسین ترک برداشت. سپس، با حرکتی سریع، لیلا خود را در آغوشِ یاسین انداخت. دستانِ استخوانی و سردش دورِ گردنِ یاسین قفل شدند و لباسِ عروسِ گِلی و پوسیده‌اش، بدنِ لرزانِ مرد را پوشاند. یاسین از شدتِ سرمایِ استخوان‌سوزِ این آغوش، نفسش بند آمد. این وصالی شوم بود؛ آمیزشی از درد، جنون و مرگی که سال‌ها به تعویق افتاده بود.

در همان لحظه‌ی درهم‌تنیدگی، انگشتِ لرزانِ یاسین روی دکمه‌ی شاترِ دوربین نیکون فشرده شد.

*چیلیک!*

فلاشِ دوربین، برای کسری از ثانیه، زیرزمینِ وحشتناک را با نوری سفید و خیره‌کننده روشن کرد؛ و بعد، همه‌چیز در تاریکیِ ابدی و سکوتی مرگبار فرو رفت.

***

آفتابِ بی‌رمقِ صبحگاهی، تلاش می‌کرد مهِ غلیظِ روی اروندرود را بشکافد. صدای برخوردِ بیل‌ها با خاک و بوقِ ممتدِ دستگاه‌های مین‌یاب، سکوتِ وهم‌انگیزِ نیزارها را می‌شکست. گروهِ تفحص، چند روزی بود که در اطرافِ ویرانه‌های مرزی مشغولِ جست‌وجوی بقایای شهدای مفقودالاثر بودند.

«حاجی! حاجی بیا اینجا! یه چیزی پیدا کردیم!»

صدای لرزانِ یکی از جوان‌ترین اعضای گروه، فرمانده را به سمتِ تپه‌ای از آوار و سیمان در کنارِ عمارتِ فروریخته کشاند. آن‌ها توانسته بودند راهی به زیرزمینِ نیمه‌ویرانِ عمارت باز کنند. بویِ عجیب و خفه‌کننده‌ای—ترکیبی از خاکِ نم‌خورده و عطرِ تندِ گل‌های شب‌بو—از حفره بیرون می‌زد.

فرمانده با چراغ‌قوه واردِ گودال شد. نورِ زردِ چراغ، روی صحنه‌ای افتاد که هیچ‌یک از مردانِ حاضر در آنجا تا آخرِ عمر قادر به فراموش کردنش نبودند.

در گوشه‌ی تاریکِ زیرزمین، زیرِ آوارِ یک ستونِ سیمانیِ قدیمی، جسدِ مردی با موهای جوگندمی و لباس‌های شهری افتاده بود. جسدِ مرد تازه بود؛ هیچ اثری از زخمِ باز، گلوله یا خفگی روی بدنش دیده نمی‌شد. چهره‌اش درهم‌کشیده، اما به‌شکلی غریب، آرام بود؛ گویی از وحشتی عظیم به خوابی عمیق پناه برده است.

اما چیزی که خون را در رگ‌های گروهِ تفحص منجمد کرد، آن چیزی بود که مرد را در آغوش گرفته بود.

یک اسکلتِ کاملاً پوسیده، متعلق به ده‌ها سال پیش، با استخوان‌هایی که به رنگِ قهوه‌ایِ تیره درآمده بودند، دست‌هایش را محکم دورِ گردنِ مردِ تازه درگذشته حلقه کرده بود. بقایای رشته‌رشته و خاکستریِ یک لباس عروس، روی استخوان‌های دنده‌ی اسکلت چسبیده بود. پایِ راستِ اسکلت، زیرِ قطعه‌ی بزرگی از بتن خرد شده بود و در مچِ پایِ استخوانیِ دیگرش، خلخالی نقره‌ای و زنگ‌زده به چشم می‌خورد.

مردِ مرده، اسکلت را چنان محکم در آغوش فشرده بود که گویی معشوقی گم‌شده را پس از سال‌ها یافته است. در میانِ دست‌های درهم‌تنیده‌ی مرد و استخوان‌های قفسه‌ی سینه‌ی زن، یک دوربینِ کهنه‌ی «نیکون» سیاه قرار داشت.

فرمانده با دستانی که آشکارا می‌لرزید، دوربین را از میانِ انگشتانِ خشک‌شده‌ی مرد بیرون کشید. دوربین سالم بود و نشانگرِ فیلم نشان می‌داد که تمامِ حلقه‌ی فیلم مصرف شده و تنها یک عکسِ آخر، همین دیشب، گرفته شده است.

چند هفته بعد، در تاریک‌خانه‌ای در تهران، عکاسِ گروهِ تفحص با دلهره آخرین نگاتیوِ دوربینِ یاسین را ظاهر کرد. او انتظار داشت تصویری تار از تاریکیِ زیرزمین، یا شاید سقفِ فروریخته را ببیند. کاغذِ عکاسی را درونِ محلولِ ظهور انداخت و با انبر، آن را تکان داد.

تصویر کم‌کم روی کاغذِ سفید شکل گرفت. سایه‌های سیاه و خاکستری جان گرفتند.

عکاس نفسش را در سینه حبس کرد و انبر از دستش رها شد.

عکس، هیچ شباهتی به یک زیرزمینِ مخروبه نداشت.

در کادرِ تصویر، در میانِ نیزارهایی بلند که گویی در بادی نامرئی می‌رقصیدند، جوانی با چهره‌ی یاسین، با کت‌وشلواری مرتب اما خیس از آبِ اروند، ایستاده بود. او زنی جوان و بی‌نهایت زیبا را با دامنی خردلی‌رنگ در آغوش داشت. زن، سرش را روی شانه‌ی یاسین گذاشته بود و به لنزِ دوربین نگاه می‌کرد. لبخندی محزون و فاتحانه بر لب داشت و چشمانش، سیاه و بی‌انتها بودند.

در پایینِ کادر، درست روی زمینِ گِلیِ نیزار، سایه‌ی آن‌ها به شکلِ هیولایی عظیم با دست‌وپاهایی درهم‌شکسته و بال‌هایی از جنسِ تاریکی افتاده بود؛ سایه‌ای که هر دو را برای همیشه در خود بلعیده بود.

**پایان**

پایانِ قسمت‌های این اثر

بازگشت به صفحهٔ اثر

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.

ورود به ناهید
ناهید

رادیوی شامگاهی ناهید — همان کتابخانه، برای لحظه‌ای که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی.

ناهید

  • دربارهٔ ما
  • اشتراک ناهید
  • وبلاگ

راهنما

  • حریم خصوصی
  • قوانین و مقررات
  • حذف حساب
نماد اعتماد
الکترونیکی
اندروید مستقیموب‌اپ آیفون

© ۱۴۰۵ ناهید — تمامی حقوق محفوظ است.