داستان · واحد ۷
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدایی که قلم به دست اوست
واحد هفت
ترانه ؛ ترانه ؛ زود باش آقا رسول اومده منتظرتوست ؛ این صدای مامان بود که از پایین پله ها منو صدا می زد ؛ هنوز آماده نبودم بدون اینکه جواب بدم تند یک روژ کمرنگ زدم و لب هامو بهم مالیدم ، با یک دستمال کمی اونو پاک کردم چون رسول زیاد آرایش دوست نداشت ؛ و منم سعی داشتم مطابق میل اون رفتار کنم ؛ با عجله مانتوم رو تنم کردم و یکم جلوی آینه خودمو این ور و اون ور کردم ببینم خوب شدم یا نه ، خوشم نیومد و اونو در آوردم یکی دیگه پوشیدم و کیفم رو برداشت که موبایلم زنگ خورد ؛ رسول بود ؛ خنده ام گرفت اونو می شناختم و می دونستم می خواد شوخی کنه ؛ گفتم بله بفرمایید ؛ شما ؟ و در همون حال رفتم توی حال کوچکی که جلوی اتاق خواب ها بود و تمام فضای پایین از اونجا معلوم بود ؛ و کنار نرده ها ایستادم ، در حالیکه گوشی دستش بود و به من نگاه می کرد ؛ گفت : بنده رسول هستم، خانم دیر حاضر شو ؛ گفتم : ببخشید ،آقای زود حاضر شو، شما ده دقیقه زود اومدین ؛همینطور که از پله ها پایین میرفتم گفتم : خانواده خوبن ؟ گفت : به مرحمت شما ،
گوشی رو قطع کرد و رفتم جلو و بوسیدمش و گفتم : رسول به خدا تو زود اومدی وگرنه من حاضر بودم فقط مانتو تنم کردم ؛ گفت : مهم نیست دیر نشده ؛ خب بریم ؟ گفتم : آره تو مطمئنی این خونه رو می پسندم ؟ گفت : آره همه ی اون چیزی که تو می خوای داره ؛ قیمتشم برای ما مناسبه ، نخواستی نمی خریم ؛ مامان گفت : نه تو رو حضرت عباس ،شش ماهه که دارین دنبال خونه می گردین،حالا که شما پسند کردین ترانه هم حتما می پسنده؛ اگر خوبه همینو بخرین قال قضیه رو بکنین ، رسول گفت : نگران نباشین مامان جون این خونه همونی هست که ترانه می خواد ؛
و اون خونه در یکی از بهترین خیابون های بالای شهر توی یک کوچه زیبا واقع شده بود با نمایی بسیار شیک و تماشایی ، شانزده واحد در هشت طبقه بود که ما داشتیم واحد شماره ی هفت رو می خریدیم ،
با ذوق و شوق سوار آسانسور شدیم و رفتیم طبقه ی چهارم ، دل تو دلم نبود همینطور که رسول دستم رو گرفته بود پیاده شدیم و نگاهی به اطراف انداختم واحد سمت راست درش باز بود و یک آقایی منتظر ما ،
وارد شدیم از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم با عجله همه جا رو دیدم ولی انگار لازم نبود چون به محض اینکه پامو گذاشتم اونجا رو پسندیدم ؛ همه چیز مناسب و شیک و لوکس به نظر می رسید ، از همه مهتر یک ایوون سراسری به عرض یک متر و نیم داشت که از اونجا می شد همه ی تهران رو دید ،و از پنجره های طرف دیگه ی خونه منظره ی کوههای البرز دیده میشد ، هیجان زده شده بودم رسول پرسید ؛ ترانه چی شد ؟ چرا حرف نمی زنی ؟ گفتم : وای نگو، تو درست می گفتی اینجا همونی هست که من می خواستم ؛ گفت : خدا رو شکر بازم خوب نگاه کن ببین دوستش داری چون می خوایم یک عمر اینجا زندگی کنیم ؛
و همینطور که رسول با اون مرد بنگاهی حرف می زد من دوباره با دقت همه جا رو نگاه کردم وقتی در یکی از کمد ها رو باز کردم یک حس عجیبی بهم دست داد انگار مغزم شروع کرد به تند کار کردن و در لحظاتی چیزایی می دیدم که انگار از این دنیا خارج میشم و بر می گردم ، و بعد در یک آن چند صحنه جلوی چشمم مجسم شد و بلافاصله از نظرم رفت اما بی اندازه منو ترسوند دستم رو گرفتم به در کمد و فشار دادم تا بسته بشه ؛
بدنم سست شد و زبونم خشک ؛ اما نمی خواستم رسول متوجه ی اون حالم بشه و زیاد جدی نگرفتم . خودمو رسوندم کنار پنجره و بازش کردم و دوتا نفس عمیق کشیدم .
به هر حال اون آپارتمان رو پسندیده بودم ، رسول هم خوشحال از اینکه دیگه لازم نیست دنبال خونه بگرده همون شب قولنامه نوشت و روز بعد هم رفتن محضر و اون خونه مال ما شد ؛
یکسال و دوماه بود که من رسول با هم عقد کرده بودیم و دیگه جهازم هم حاضربود.
دوسال پیش من به عنوان حسابدار توی یک شرکت استخدام شدم ، گهگاهی رسول رو می دیدم ؛ اون جزو سهم داران شرکت بود و کلی برو و بیا داشت ؛ بلند قد و چهار شونه و بسیار خوش تیپ و شیک پوش بود همیشه کت و شلوار می پوشید و کفش هاش برق می زد ؛ حسابداری شرکت طبقه ی دوم بود و رسول سرو کاری با ما نداشت و من گاهی اونو جلوی در وردی ؛یا توی پارگینگ ؛ ویا منتظر آسانسور می دیدم ؛
اون شرکت خصوصی و مال یکی از آدم های سرشناس بود که همه ی خانم هایی که اونجا کار می کردن باید با لباس فرم وحجاب کامل و بدون آرایش سرکار می رفتن،
خب با این وضعیت وقتی ساعت دو تعطیل می شدیم اونم توی تابستون حال روزمون معلوم بود ،
یک روز وقتی رفتم توی پارگینگ سراغ ماشینم هر چی استارت زدم روشن نشد که نشد ؛ مونده بودم چیکار کنم ، که رسول رو دیدم از جلوی من رد شد و رفت سوار ماشینش شد ؛ دوباره استارت زدم و دوباره ، صدای توی پارگینگ می پیچید ، و خب اونم شنید پیاده شد و اومد جلو وسرشو خم کرد و با یک لبخند گفت : هل بدم ؟ جا خوردم اصلا انتظار همچین حرکتی رو از اون نداشتم ، گفتم : روشن نمیشه ؛ گفت ؛ واقعا ؟ من فکر کردم روشن شده رفتین ،از این شوخی بیجا و بی مورد با تعجب بهش نگاه کردم ولی به روی خودم نیاوردم و گفتم : شما که نمیشه هل بدین ؛ با همون لبخند گفت : به نظرتون زورم کمه؟ ؛ گفتم: نه خواهش می کنم ،میگم یک وقت براتون زحمت نباشه ؛ گفت بزار توی دنده دو ، و معطل نکرد و رفت پشت ماشین و همینقدر که یک هل داد و ماشین راه افتاد روشن شد ؛
چند تاگاز دادم و گفتم : ممنونم خفه کرده بود ؛ وگرنه تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده ، با یک حالت شوخی گفت ؛ خدای من، از دست شما خانم ها ؛ بگین خفه اش کردم ماشین خود به خود خفه نمیشه ؛ خدا نگهدار ، موفق باشید و تا اومدم چیزی بگم یا ازش تشکر کنم دور شد .
چند روز بعد اونو جلوی در آسانسورمنتظر دیدم ، خیلی زود تصمیم گرفتم برم و ازش تشکر کنم ؛ من همیشه از پله ها می رفتم بالا چون فقط یک طبقه بود ؛اما در آسانسور باز شد اون رفت داخل و منم دنبال اون وارد شدم و کلید دو رو زدم ، وگفتم : سلام ،
فورا منو شناخت و با همون لبخند گفت : سلام دیگه اون ماشین بیچاره رو خفه نکردین ؟ گفتم : واقعا ازتون ممنونم اون روز به دادم رسیدین ، آسانسور توی طبقه ی دوم ایستاد ؛ گفت : خواهش می کنم شما توی حسابداری کار می کنین ؟ گفتم : بله با اجازه بازم ممنونم .و با لحن کش داری گفت : خواهش می کنم ؛
از این ماجرا یک ماهی گذشت ؛ چند باردیگه اونو دیدم از دور بهم سلام می کردیم درست مثل دو همکار ، تا یکبار دیگه من از پله ها و اون از آسانسور همزمان وارد پارگینگ شدیم ؛ و با هم گفتیم سلام ؛ و باز با همون لحن شوخ و لبخندی که به لب داشت گفت: خب دیگه من اینجام اگر خفه شد هل میدم ؛ گفتم : دیگه دارین به ماشین من توهین می کنن ،درسته مثل مال شما مدل بالا نیست ولی خوبه کار منو راه میندازه ؛ گفت : چرا شما زن ها اینقدر زود بهتون بر می خوره ؟
گفتم : بر می خوره ؟ نفهمیدم ، شما شوخی کردین منم جواب دادم ؛گفت : هان ، شوخی بود ؛ گفتم : اصلا چرا شما مردا فکر می کنین ما زود بهمون برمی خوره ؟ گفت ، چون می خوره ؛ گفتم : نمی خوره ، قاه قاه خندید وگفت ، خوشم اومد ولی من بازم شما رو امتحان می کنم اگر بر نخورد حرفم رو پس می گیرم ، گفتم : از امتحان خوشم نمیاد ، ولی مراقب باشین من شما رو امتحان نکنم ، به ماشینش رسید و رفت سراغش و گفت : خوشحال شدم ببخشید من آدم شوخی هستم برای تغییر روحیه از خستگی کارروزانه لازمه ؛ به نظرتون لازم نیست ؟گفتم : اشکالی نداره من آدم با جنبه ای هستم و زود بهم بر نمی خوره ؛ خدا نگهدار ،
رسول یک طوری بود که اگر شوخی می کرد و یا سر بسر کسی میذاشت معقول به نظر می رسید ،و به کسی بر نمی خورد .
از اون روز به بعد، بارها همدیگر و توی شرکت دیدیم ولی خیلی جدی و در حد سلام و احوالپرسی ، از کنار هم رد شدیم ؛
با اینکه من دختر خیال پردازی نبودم و همیشه سعی داشتم در زندگیم منطق بر احساسم غلبه کنه ولی هر بار که می دیدمش مدتی فکر منو به خودش مشغول می کرد.
تا یک روز جمعه آقای کریمی همکار من توی حسابداری از شرکت بهم زنگ زد و با نگرانی گفت : خانم جنس های یازدهم اوت توی گمرگ موندن ،فاکتورش مطابقت نداشته ، گفتم : یعنی چی؟ فاکتور ما نیست ؟ توی فایل دی کامپیوتر که وارد شده خودم وارد کردم این محاله همچین چیزی نمیشه ؛ شماره اش ثبت شده ، من حتم دارم توی فایل همون روز رو بگردین پیدا می کنین ؛ گفت : نیست خانم توی بایگانی ما نیست ، امضاء شما هم پای فاکتور هست ، همه گیج شدیم ،
در حالیکه تا اون موقع همچین اتفاقی نیفتاده بودخیلی ترسیدم اون اشتباه مال من باشه ، حالا چطور ممکن بود ،نمی فهمیدم ، گفتم من الان خودمو می رسونم .
تا وارد حسابداری شدم دیدم رسول و دوتا دیگه از مدیرا و آقای کریمی منتظرم هستن ، سلام کردم و پرسیدم بار نامه رو بدین به من ، رسول گفت : باشه ولی عجله نکنین چون بدتر میشه ما دوبار همه ی این پرونده ها رو گشتیم همچین شماره ای نبود ؛ گفتم : آخه نمیشه از هر فاکتور با یک شماره دوتا داریم فورا هم توی فایل دی ثبت میشه ؛ خودم نشستم پشت دستگاه و چک کردم راست می گفتن همچین شماره ای نبود ؛ فاکتور رو با دقت نگاه کردم ، ظاهرا مشکلی نداشت ولی یک چیزی توجه منو جلب کرد که شماره ی بایگانی کم رنگ خورده بوده و یکی با خودکارسیاه و باریک اونو پر رنگ کرده بود طوری که به سختی می شد فهمید ،بدون اینکه حرفی بزنم چند شماره که حدس می زدم ممکنه اشتباه شده باشه یاداشت کردم و رفتم سراغ پرونده ها عدد وسط دو بود و یک نوشته شده بود ؛ سند رو پیدا کردم و بلند و قاطع گفتم : آقای کریمی چه کسی این سند رو دستکاری کرده ؟گفت : نمی دونم خانم امضاء شماست گفتم : لطفا ببینین چه کسی سر خود شماره رو با خودکار نوشته ؟ رسول گفت : حالا تموم شده دیگه بعدا در موردش حرف می زنیم ،
فعلا اونو بدین آقای حاذقی تا بره تحویل بگیره ، ازتون ممنون واقعا اگر پیدا نمی شد مشکل ساز بود .
این بار هم با هم سوار آسانسور شدیم ؛ ازم پرسید ، ناهار خوردین ؟ گفتم : نه هنوز ، گفت : دعوتم رو قبول می کنین ؟برای اینکه بهتون جایزه داده باشم ، گفتم : نه ممنونم مادرم نگران میشه، خندید و گفت : در ضمن تلفن برای همین اختراع شده خبر بدین ؛ ببینم نکنه از امتحان می ترسین ؟ گفتم : نه بابا این چه حرفیه ؟برادر و خواهر من جمعه ها میان خونه ی ما دور هم هستیم امروزم مادرم آبگوشت کرده ، با خوشحالی گفت : وای آبگوشت من میمیرم براش زن ها بیشتر دوست ندارن ، گفتم اینقدر زن ها و مرد ها نکنین چه فرقی داره ، با هیجان خاصی گفت : فرق نداره ؟مثلا زن ها کله پاچه نمی خورن ، گفتم : کی همچین حرفی زده ؟ من می خورم ؛ گفت : عالیه عالی ؛ من دوتا خواهر دارم و مادرم از کله پاچه و حتی بوی اون منتفرن ؛ هر وقت هوس می کنم تنهایی یا با دوستام میرم می خورم ، بیان با هم بریم من یک جای تمیز سراغ دارم ، قبول کنین لطفا .
گفتم : امروز واقعا نمیشه باشه برای یک روز دیگه ممنونم از دعوت شما ؛
چند قدم رفت و برگشت و گفت : اسمتون ترانه اس درسته ؟ گفتم : بله ترانه ، گفت : منم رسول خوشبختم که با زنی آشنا شدم که آبگوشت و کله پاچه دوست داره ؛ راستش من زیاد کله پاچه دوست نداشتم ؛در حد خوردن یک زبون و گاهی سرابی ولی کله پاچه خور نبودم ؛ اما نمی دونم چرا سعی می کردم مطابق میل اون باشم ،این بود که چندین بار دیگه که ازم دعوت کرد قبول نکردم و ترسیدم دستم رو بشه ، اون زمان زیاد مهم نبود و به تنها چیزی که فکر نمی کردم رسول بود .
تا بالاخره یک روز که ماشین نداشتم جلوی در شرکت نگه داشت و اصرار کرد منو برسونه ، سوار شدم و خیلی قاطع گفت : بیا بریم کله پاچه بخوریم ؛ گفتم : بخوریم ، با هیجان به من نگاه کرد و گفت: واقعا قبول کردی ؟ باورم نمیشه ، مادرتون چی ؟ گفتم من ترانه هستم ولی پونزده سالم نیست ؛ در این حد که یک ناهار بیرون بخورم اعتبار دارم ؛ گفت ؛ وای که چقدر از این استقلال شما در تصمیم گیری خوشم میاد ؛
می دونین من واقعا از زن های ناز نازی و نق نقو بیزارم ، یک روز غش می کنن که فشارم افتاده ،یک روز ضعف می کنن چون از یک چیزی بهشون بر خورده ، اینو نمی خورم اونو دوست ندارم ؛ زن خوبه قوی باشه و همپای آدم بیاد ؛
گفتم : آقا رسول به نظرتون این یکم خودخواهانه نیست ، اصلا چرا شما با این شخصیت خوبی که دارین مدام در مورد زن اینطوری حرف می زنین ؟ دارین ناراحتم می کنین ؛ خوبه منم در مورد شما مردها اینطوری حرف بزنم ؛ گفت : ببخشید چطوری ؟ من حرف بدی زدم ؟ گفتم همین دیگه زن باید اینطور باشه ، زن باید اون طور باشه، آخه چرا شما باید تعین کنید که زن چطوری باشه ؟ گفت : خب تو هم بگو مرد باید اینطوری باشه اونطوری باشه من در مقابل شما نیستم ، بهتون احترام می زارم ؛ منظورم اینه که من اینطور زنی رو می پسندم ، اصلا تو بگو چه مردی رو قبول داری ، گفتم : انسان باشه یک انسان واقعی ، حالا از چی خوشش میاد و از چی بدش میاد برام مهم نیست ، اگر غش کنه و کف بالا بیاره هم برام مهم نیست ؛
بلند خندید و گفت ؛ضمن احترام و ادب به حرف شما و اینکه به صداقت شما ایمان دارم و می فهمم که دختر متفاوتی هستی ولی با عرض معذرت این جمله ای که گفتین برای خیلی از زن ها فقط شعاره ، ؛ زن ها مردی رو دوست دارن که پول داشته باشه همین و بس، آخه اصلا مرد بی پول به چه دردی می خوره ؟ شکم با قربون صدقه و انسانیت سیر نمیشه قبول دارین ؟
دیدم دلم نمی خواد با اون جر و بحث راه بندازم این بود که با شوخی گفتم : بله که قبول دارم ،
مرد باید پول دار باشه ماشین ، خونه داشته باشه از نظر ظاهری هم خوب باشه ، انسانیت هم داشته باشه ولی حالا اگر غش و ضعف کرد اصلا برام مهم نیست ، و هر دو خندیدیم .
اون روز من بدون اینکه شخصیتم اینطوری باشه همش می خواستم مطابق میل اون رفتار کنم حتی وانمود کردم که خیلی زیاد کله پاچه دوست دارم ، زنِ قوی هستم ؛ مثل بقیه ی زن ها ناز و ادا ندارم ،رسول حتی عقیده اش رو در مورد آرایش زن ها نوع لباس پوشیدن اونا ابراز می کرد و من بدون اینکه هنوز دلیل خاصی داشته باشم از خودم شخصیتی مطابق میل اون می ساختم ،
در حالیکه هنوز هیچ رابطه ی عاطفی بین ما نبود ، رسول همه چیز رو به شوخی برگذار می کرد . اما وقتی با اون بودم حس خوبی داشتم و بهم خوش میگذشت .
اون حتی برای خواستگاری از منم زیاد جدی به نظر نمی رسید ، یک روز بهم گفت : ببین ترانه من تو وجه مشترک زیادی داریم ، هر دو بی پدریم ، فرزند بزرگ خانواده هر دومون پسر و و دوتا دختر بعد از اون ، تو خواهر و برادرت ازدواج کردن منم دوتا خواهرم ازدواج کردن ، خب دیگه ما با هم تفاهم داریم مادرم رو بفرستم تا مادرت رو ببینه و دختر رو بپسنده ؟
مونده بودم حرفش جدیه یا شوخی می کنه ، خندیدم وگفتم : دلایل شما برای فرستادن مادرتون کافی نبود پرونده بسته میشه ،
گفت : خانم قاضی زود حکم ندین من با سند و مدرک ثابت می کنم ، این پرونده تازه به جریان افتاده ، اجازه بدین آن دو زن ملاقاتی داشته باشن قول میدهم که دلایل کافی هم به این پرونده اضافه می شود که فعلا از افشای آن معذروم ، گفتم : خب ؟ منظورت چیه ؟ رسول واقعا تو می خوای مادرت بیاد خونه ی ما ؟ گفت : نه ، مادرم و دوتا خواهرم و شوهر خواهرام محکوم رو همراهی می کنن ، سزای کسی که دل می بنده همینه ،
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «واحد ۷»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.