قسمت ۱

داستان · از میان غبار

قسمت ۱

به قلمِ هانیه بابائی

آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می‌دهم که در خاطره ی خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود، حفظ کنم تا اینکه آن تکه‌ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده‌ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمانم ببینم.( بر باد رفته)

(بخش اول)

حس غربت از دیاری که در آن بزرگ شده بود، ترس از مواجهه با نگاه‌های آشنا و خاطرات قدیمی خانه پدری همگی او را احاطه کرده بود. اضطراب برگزاری مراسم چهلم چون قوزی پشتش را باد آورده بود بیزار بود از هرچه رسم و رسوم بی‌حاصل. سرعت برف پاک کن را بیشتر کرد و با پشت دست بخار شیشه را زدود. انگشتانش بی‌هدف روی فرمان ضرب گرفته بودند و افکارش مشوش و پریشان بود غم از دست دادن پدر، غم بی‌حاصل شدن آن همه تلاش برای ساختن آینده، غم آن همه صبوری بی‌حاصل همگی غم بادی شده بود و ته حلقش را پر می‌کرد. از خودش بدش آمده بود کاش آنقدر لجبازی نمی‌کرد کاش زودتر آن غرور لعنتی را زمین می‌گذاشت. کاش زمانی که پدر زنده بود طناب آن زندگی مزخرف کوفتی را پاره کرده بود و برگشته بود. کاش پدر را در تنهایی بزرگی که داشت تنها نمی‌گذاشت. قطرات اشک بی‌وقفه از چشمانش باریدن گرفته بود و صدای فین فین بینی‌اش فضای ساکت اتومبیل را پر کرده بود. حال چه وقت برگشتن بود می‌خواست چه کند بدون حضور پدر میان قضاوت‌های حتمی دور و بری‌ها. کاش به حرف دنیا گوش کرده بود و همانجا مانده بود.

ماشین را کنار دیوار خانه ی پدر پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به کوچه ی خلوت و تاریک انداخت باد گرم و مرطوبی موهایش را به بازی گرفته بود. چمدانش را از صندلی عقب برداشت و مقابل در خانه ایستاد. چراغ سردرِ خانه هنوز روشن بود اما نورش کم شده بود. کلید را از جیبش بیرون کشید دستانش کمی لرزید. سال‌ها پیش وقتی همین جا ایستاد و در را برای رفتن به خانه ی شوهر بست درست همین حس را داشت حس سردرگمی و استیصال.

کلید را چرخاند و دو قفل پشت سر هم را باز کرد و در را به داخل هُل داد. بوی خاک و چوب نمزده در مشامش پیچید. عاشق بوی خانه ی قدیمی پدر بود. همان خانه‌ای که پدر روزی با دست خود و با عشق بنا کرده بود. قدم‌هایش را پیشتر نهاد. کفش‌هایش روی موزاییک‌های جلبک زده و کهنه ی حیاط صدا می‌داد. نگاهش به باغچه ی کوچک کنار حیاط افتاد.

نم اشک نشسته در چشم‌ها را زدود و قدم قدم لبه ی باغچه رفت.چمدان را رها کرد و روی تک بلوک سیمانی گوشه ی باغچه نشست. هنوز پدر آنجا بود.بیل می‌زد،سیگارش را پک می‌زد و بعد به سرفه می‌افتاد. مارال از شنیدن صدای سرفه‌اش بیرون می‌پرید و مثل همیشه غرغر می‌کرد:

ـ بابا باز شروع کردی مگه دکتر نگفت کار سنگین نکنی تو رو خدا بیا بیرون از تو اون باغچه. اون گرد و خاک برای ریه ت سمه. کی می‌خوای حرف گوش کنی نادر جون؟

پدر میان سرفه می‌خندید و خود را جمع و جور می‌کرد:

ـ ای پدر سوخته باز گفتی نادر جون خوب تهرونی شدیا.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «از میان غبار»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.