داستان · تمامِ من_ تمامِ عشق
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
اوایل آبانماه بود، من و دختر عمهام که سال آخر دبیرستان را میگذراندیم؛ هنگام برگشت از مدرسه، وارد کوچه میشدیم که "رعنا" به پهلویم زد و با خندهی مرموزی گفت: " نسترن بدجور دل این " پیام" بیچاره رو بردی، مجنون همچنان در انتظار دیدنه لی... وسط حرفش پریدم و با اخم و غضب و مشت گره کرده، گفتم: میزنم لهت میکنم رعنااا... بیخود کرده مجنون من بشه پسرهی پررو، ذره ای غرور توی وجودش نیس، سه ساله جواب نه از منو و خونوادهم میشنوه، از رو نمیره... بذار اونقدر دم در بشینه تا علف زیر پاش سبز بشه...من اگه نخوام با فامیل ازدواج کنم باید کیو ببینم...
نزدیکش که شدیم، دست رعنا را کشیدم و به سمت دیگر کوچه بردمش... متاسفانه منزل آنها اول کوچه بود و مسیر رفت و آمد ما که وسط کوچه بودیم و تنها سه خانه ویلایی بین ما بود از جلوی منزلشان میگذشت ...کوچهی ما فامیلی بود و همه همسایهها شامل عمه، دو عمویم، عموزادههای پدرم و دیگر بستگان دور و نزدیک در آن کوچهی قدیمی زندگی میکردند...بوی قورمه سبزی در کوچه پیچیده بود. رعنا بو میکشید و میگفت: به جون خودت اگه از خونه شما باشه، ازش نمیگذرم، میدونی که عاشق قورمه سبزیه "زن دایی نسرینم"... به دنبال کلید در کیفم بودم که مادرم با ظرف غذایی در دست در را باز کرد و با دیدن ما گفت: خوش اومدین دخترای قشنگم، شما برید تو، غذا آمادهس بخورید منم اینو بدم خواهرت برمیگردم... من وارد حیاط شدم اما رعنا نگاهی به کوچه انداخت و در حالی که در را میبست گفت: نسترن بدجور ضایعش کردی، دلم براش سوخت...حداقل جواب سلامشو می دادی، ناسلامتی فامیله... با صدای بلند گفتم: ببین رعنا خوب میدونی چقدر برام عزیزی و هیچ فرقی با تنها خواهرم "نسیم" نداری؛ اما دیگه راجع به اون پسره حرفی بزنی کلاهمون میره توی هم و باهات قهر میکنم بهجون عمه جدی میگم... رعنا ساکت شد و دیگه هم حرفی در این باره نزد...
بعد از ناهار رعنا به منزلشان که انتهای کوچه بود رفت و من که خسته بودم خودم را روی تخت انداختم و نفهمیدم کی خوابم برد...ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود که با صدای ضربه مادر به در بیدار شدم... کش و قوسی به هیکل ظریفم دادم و قبل از ورود مادر به اتاقم آهسته گفتم: بیدارم مامان جون، الان میام...شانهای به موهای پرپشت مشکی بلندم زدم و به سمت دستشویی میرفتم که مادر با لحنی مهربان گفت: نسترن مادر تو بشین سر درس و کتابت منم برم یه سری به خالهت بزنم مریض احواله...یکی دو ساعت دیگه میام...آبی به سر و صورتم زدم و گفتم: باشه مامان سلام منم برسون... نیم ساعتی از رفتن مادر نگذشته بود که با صدای زنگ در از جا پریدم...همانطور که به سمت در که به دلیل بزرگ بودن حیاط فاصله زیادی تا ساختمان داشت میرفتم زیر لب میگفتم: یعنی مامان زود برگشته! اون که کلید داره... یا شایدم شاگرد بابا باشه اومده چیزی ببره... چند بار آهسته
گفتم کیه؟ اما جوابی نشنیدم ... یک لحظه با خود گفتم: نکنه این پسره " پیام" اومده پیش مامان گلایه رفتار امروز منو بکنه... به پشت در که رسیدم دوباره گفتم: کیه؟ این بار صدای بَم مردانهای که برایم آشنا نبود از پشت میگفت: لطفا باز کنید... در باز شد و من با جوانی قد بلند پوشیده در لباس نظامی روبرو شدم ...
ادامه دارد.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «تمامِ من_ تمامِ عشق»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.