داستان · تنهایی نمناک
قسمت ۱
به قلمِ منیره السادات حسینی
شب مهتابی زیبا همراه با بوی شکوفه هایی که تو هوا پیچیده بود دل هر انسان لطیفی رو به شوق میاورد و مست میکرد. گلها و درختهای کنار خیابون جون تازه ای گرفته و به همراه سرزندگی و شادابی طبیعت، مردم نیز شاداب و سرحال بودن و با لبخندی گوشه لباشون همدیگه رو مورد لطف و محبت هم قرار میدادن.
من همیشه فصل بهار رو دوست داشتم چون تو این فصل شهر رنگ و بوی تازه ای به خودش می گرفت.
غرق زیبایی شهرمون بودم که بوی حافظیه به مشامم رسید. همراه با نفس عمیق سرم به پشتی صندلی تکیه دادم و چشمام به آرومی بستم.
حافظیه با اون بنای زیبا و محیط سرسبزش در ذهنم تداعی شد.
تو رویاهای شیرینی غوطه ور بودم که صدای بوق ماشینی منو از عالم خودم بیرون آورد. یک لحظه زیر نور چراغ خیابون چهره ی راننده نمایان شد. لبخند دلنشینی روی لبهای خوش حالتش نقش بسته بود. حسام بود.
ما امشب مهمان خانواده با محبت خاله ام بودیم. خاله آذر زن شاد و مهربانی بود و همسرش هم در محبت چیزی ازش کم نداشت.روش زندگی اونها باعث شد پسر و دخترشون هم زبانزد فامیل بشن.
پسرشون حسام دستگیر همه بود بطوریکه من بهش لقب پطروس فداکار داده بودم و ریحانه دخترخاله عزیزم همدم تمام لحظه های من بود.
به خونه خاله که نزدیک شدیم حسام که جلوتر از ما بود سرعتشو کم کرد و پشت سر ما راه افتاد.
دیدم لبخند رضایتی روی لبهای بابا نشست و خطاب به مامان که کنارش مثل یه نو عروس شاداب نشسته بود، گفت: من اسیر همین آقاییش هستم.
تو پارکینگ وقتی از ماشین پیاده شدیم مینا و نیما خواهر و برادر دوقلوی من که چهار سال بیشتر نداشتند به سوی حسام دوییدنن و پریدن بغلش. حسام هردورو بغل زد و اومد طرف ما.
بعد از سلام و احوالپرسی گرم بین اونا، من مثل همیشه سرد و در سکوت فقط به تکان دادن سر اکتفا کردم.
آخه میدونید ازش لجم می گرفت از کارهاش، از اینکه زبونزد خاص و عام بود.
من فقط دلم میخواست زودتر خودمو به ریحانه برسونم و طبق عادت همیشگی بریم به اتاقش و از هر دری حرف بزنیم.
دوقلوها از سر و کول حسام بالا می رفتند و یک لحظه راحتش نمی گذاشتند. چشم غره ای بهشون رفتم.
حسام خندید و گفت: من ترسیدم چه برسه به این دوتا.
خودمو زدم به نشنیدن.
حسام استاد زبان من تو آموزشگاه زبان بود. همیشه منظبت، سخت گیر در درس و جدی در کلاس. البته به جدی بودنش تو کلاس حق میدادم چون جوون خوش قیافه ای بود و تعداد دخترای جوون تو کلاساش هم کم نبودند.
_رها مادر گفتی تو درسات مشکل داری میتونی از حسام کمک بگیری.
-وای به کل فراموش کرده بودم! خوب شد یادم انداختید.
رو به حسامکردم و گفتم: برای تو مسئله ای نیست که...
با جمله آشنا "ما که با هم این حرفها نداریم و تعارفو بزار کنار" با اشاره ش همراه با ریحانه وارد اتاقش شدیم.
مشغول توضیح شد، اونقدر جدی بود که انگار تو کلاس درسش بودیم. همینکاراش بود که من جری تر میکرد و بقولی هچوقت آبمون تو یه جوی نمی رفت.
تو توضیحی که میداد دچار اختلاف شدیم.
من دانشجوی ترم اول دانشگاه با یک استاد زبان با سابقه ای درخشان، دچار اختلاف شده بودم! و چقدر هم پافشار روی حرف و جواب خودم بودم.
ریحانه با تعجب نگاهم میکرد.
اما حسام روی جوابش پافشاری نکرد و با لبخند مرموزی ازم خواست ادامه بدم.
پیش تر که رفتم تازه متوجه لبخند معنادارش شدم، من دو مبحث باهم اشتباه گرفته بودم.
حسام حالمو ک دید گفت: اشکالی نداره. اما من بعد بیشتر دقت کن. اشتباه پیش میاد.
اخمی کردم و گفتم: من اشتباهی نکردم.
نگاهم ازش گرفتم و متوجه ریحانه کردم.
- نمیدونم چرا همیشه اشتباهاتتو انکار میکنی. فکر میکنی من از اعتراف تو به اشتباهت هدفی دارم یا میخوام چیزیو ثابت کنم؟! باید بگم سخت در اشتباهی. یاد بگیر که گاهی مواقع باید غرورت نادیده بگیری. غرور کاذب و بی مورد بهت آسیب میرسونه.
من همینم، همین. میدونی هرچی که باشم از بهناز بهترم.
نمیدونم چرا تو اون لحظه اسم بهناز به زبون آوردم. بهناز دختر ِهمسر ِدوم پدرِ مادرم بود. دختر ِ زنی که ما عزیزجون صداش میزدیم. دختری که با ورودش به خانواده مون آزارم داده بود و هنوز هم با گذشت چندین سال در فکر اذیت و آزار من بود. کسی که اومده بود تا آقاجون با ما شریک بشه. و بخاطر این موضوع من همیشه ازش متنفر بودم.
دو سال از من بزرگتر بود و خیلی جاها از این موضوع به نفع خودش استفاده می کرد. خیلی کلک بود و همیشه خودشو به موش مردگی میزد. از همون بچگی وقتی کنار هم بودیم وقتی دسته گلی به آب میداد جریانو جوری تعریف میکرد که انگار این من بودم ک با شیطنتم خرابکاری کرده بود. از همان موقع تصمیم گرفته بودم درس خوبی بهش بدم. درسته که اون زرنگ تر از این حرفها بود اما با وجود من همیشه اعصابش خورد بود و چشم دیدن همدیگه رو نداشتیم.
-حرفهای من الان چه ربطی به بهناز داشت!؟ در ضمن بهناز هرچی باشه حداقل اندازه تو لجباز و یکدنده نیست.
باز هم مثل همیشه داشت از بهناز حمایت میکرد.
-قبلا هم گفتم الانم میگم من همینم که هستم.
-وا رهاجون!!!
با عصبانیت در جواب ریحانه به چشماش نگاه کردم.
-ریحانه!!!
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.