داستان · جانم
قسمت ۱
به قلمِ ناهید گلکار
به نام خدایی که قلم به دست اوست
جانم
روی تخت دراز کشیده بودم و آهنگ گوش می دادم ؛ که گوشیم زنگ خورد نگاه کردم نفیسه خواهرم بود ؛ جواب دادم ؛ چیه ؟ تو کجایی که زنگ می زنی ؟ گفت : خودتو لوس نکن ؛ می دونی که امشب تولد مامانه ؛ جایی نری ؛ خونه باش ؛ من رفتم برای مامان یک چیزی بخرم تو نمی خوای بهش هدیه بدی ؟ گفتم تو واقعا حالت بده نفیسه ؛ من پولم کجا بود ؟ اصلا ما رو چه به تولد گرفتن ؟ ول کن بابا مسخره ها ؛آه نداریم با ناله مون سودا کنیم تولد بگیریم که چی ؟ حالا خیلی با هم خوبیم ؟من که نمی خوام با بابا روبرو بشم گفت : آخه تو چرا اینقدر بدی ؟ یکم مثبت فکر کن ؛ما چه بدی داریم ؟ آرمین به خدا خوشحال بودن ربطی به این حرفا نداره؛ پول نداری ؟ یک شاخه گل که می تونی بگیری ؛ فقط بدونه که دوستش داریم و تولدتشو یادمونه ؛ این همه برای ما زحمت کشیده بیا خوشحالش کنیم داداش جون :خواهش می کنم خونه بمون ؛
گفتم : هر کاری می خواین بکنین دست از سر من بردارین ؛ مرتیکه هر چی از دهنش در اومده بهم گفته و مامان خانم هم وایساده نگاهش کرده ؛ آخه بگو شما ها تا حالا چه گلی سر ما زدین که اینقدر توقع دارین ؛ نفسیه گفت : آرمین دورغ نگو من اونجا بودم بابا چی بهت گفت ؟ تو زود بهت بر می خوره ؛ گفتم : پس گوشت کر شده ؛ نگفت بیعار ؟ تنه لش ؟ مفت خور ؟
نفیسه گفت : وای الان وقت این حرفا نیست من توی خیابونم ؟ بابا ازت می خواد درس بخونی یا بری سریک کار نمیشه که از صبح تا شب ول بگردی نه درس خوندی نه تن به کار میدی ؛ داد زدم زنگ زدی این حرفا رو بهم بزنی؟ روزی صد بار توی سرم می زنن ؛تو یکی دیگه ولم کن ؛ و گوشی رو قطع کردم و گفتم دختری احمق ؛ شعور نداری اصلا به تو چه که من چیکار می کنم ؛ نمی خوام برای کسی تولد بگیرم نون نداریم بخوریم رفته کادو خریده ؛
پنجره رو باز کردم و یک سیگار کشیدم و دوباره خودمو انداختم روی تخت ؛ حرص و خشمی که توی وجودم بود مدام زبونه می کشید ؛ بیشعور ها کسی به من کار میده ؟ بهم سرمایه دادین که کار کنم ؟ یا می خواین برم حمالی کنم یا از توی آشفال ها بطری جمع کنم ؟ مامان زد به در اتاق و صدام کرد : آرمین ؟ آرمین پسرم بیا غذات رو آوردم در روباز کن ؛ گفتم : نمی خوام مامان برین راحتم بزارین ؛ گفت : اذیتم نکن مادر باز کن کارت دارم ؛گفتم من با کسی کار ندارم میشه دست از نصیحت کردن بردارین ؟ گفت : نه نصیحت نمی کنم دلم داره می ترکه بابات خونه نیست باز کن ؛
با بی میلی در روباز کردم و گفتم : چیکار دارین ؟ گفت : نکن پسرم ؛ چرا بدخلقی می کنی ؟ گفتم : وای وای مامان دوباره شروع نکن ؛ واقعا صبرم لبریز شده ؛
اومد سینی غذا رو گذاشت روی میزم و گفت : بشین باهات حرف بزنم ؛گفتم : من دیگه حاضر نیستم حرفای تکراری شما رو گوش کنم ؛ یا بهم سرمایه میدین یا همینطور می خورم و می خوابم ؛ من اهل نوکری کردن نیستم ؛ به اون مرتیکه هم بگو همین که هست می خواست منو پس نندازه ؛ مامان گفت : به نظرت درسته که به بابات بی احترامی کنی ؟ آخه حرف بدی که نمی زنه والله بالله نگران آینده ی خودت هستیم ؛ گفتم : ای بابا من که هر کاری می کنم شما ها مخالفین ؛ مادر من دنیا فرق کرده ؛ همه دزد و کلاه بردارن ما نمی تونیم از راه درست پول در بیاریم ،یا باید سرمایه داشته باشیم یا بریم توی کار خلاف ؛
خب یکشو انتخاب کنین با منصور کار می کردم و پول در میاوردم بابا چیکار کرد اونقدر دعوا کردیم که از زندگی سیر شدم بعدام رفت پیش منصور و زیرآب منو زد تازه آقا رفته پای دایی رو وسط کشیده و آبروی منو برده بگو می خواستی بری پیش منصور چرا دایی رو بردی ؟ حالا اونم هر کجا می شینه برای همه ی فامیل تعریف می کنه ؛ به خدا این مرد عقل نداره ؛ اونقدر ادامه داد تا بالاخره منصور جوابم کرد ؛ مامان گفت: آرمین تو روخدا به خودت بیا منصور خلاف کاره فردا می گیرنت میندازنت زندان و اونوقت می فهمی که چیکار کردی مگه بابات بد تو رو می خواد ؟ یا حرف بدی بهت زده ؟ میگه کار نکن برو درست رو تموم کن ؛ داد زدم نمی تونم ؛ من از درس بدم میاد می دونین چرا چون فایده ای نداره ؛ دیگه توی این مملکت درس خوندن به درد نمی خوره اینو بفهمین ؛ الان من لیسانس گرفته بودم کی بهم کار می داد؟
چند نفر رو می خوای معرفی کنم که با مدرک لیسانس یا دارن روی اسنپ کار می کنن یا افتادن توی کار خلاف ؟ همینطوری یک چیزی واسه خودتون میگن ولی حرفاتون پایه و اساس نداره ؛یکم منطقی فکر کنین ؛ مامان؟ من دارم خفه میشم ؛ می فهمی دارم خفه میشم ؛ میشه اینقدر بهم فشار نیارین ؟مغزم دارم منفجر میشه ؛ ولم کنن به خدا می زارم میرم وپشت سرمو نگاه نمی کنم ؛
مامان طبق معمول به گریه افتاد و گفت : آخه نمی فهمم توی سر تو چی میگذره ؛ تو باید درس می خوندی برای فکر و عقل خودت ؛ به خدا اگر ادامه می دادی الان اینطوری فکر نمی کردی ؛ کارم به موقعش پیدا می شد ؛ می دونی عاقبت کار خلاف چیه ؛ آبرو ریزی وگرفتاری ؛اصلا نونش حلال نیست ؛ گفتم :وای از این حروم و حلال های شما دیگه حالم بهم می خوره ؛
مثلا به من نون حلال دادین ؟ پس چرا یک لحظه توی زندگیم خوشحال نبودم ؟ من نمی دونم شما ها توی زندگیتون چیکار کردین که این حال و روز ماست ؛ باباهای مردم برای بچه شون خونه می خرن ماشین می خرن عروسی می گیرن سرمایه بهش میدن اینقدر منت سرش نمی زارن که شما ها برای نون حلال سر ما گذاشتین ؛احد رو ببین چی داره توی زندگیش ؟ داداش بدبخت من مگه دیپلم نگرفت؟ فوق دیپلم نگرفت؟ حالا از صبح تا شب توی کارواش جون می کنه اونوقت چی داره ؟ هیچی ؛اون درس ها به چه دردش خورد ؟ همیشه شرمنده ی زن و بچه میشه ؛می خواین منم مثل احد زندگی کنم ؟ نیستم مامان من اون آدمی که شما می خواین نیستم ؛ پول رو باید به دلار در بیاریم تومن دیگه مرخصه ؛ گفت : نه مادر منم همینو میگم درس بخون یک رشته ی خوب قبول شومثل ما نشی ؛ این حرف بدیه ؟
گفتم : میشه تنهام بزارین ؟ گریه می کنی اعصاب من خرد میشه هر وقت خواستیم حرف بزنیم شما گریه کردی بسه دیگه ولم کنین بزارین به درد خودم بمیرم ؛
اون که رفت دوباره در رو قفل کردم و وقتی نفیسه برگشت هر چی التماس کرد در رو باز نکردم و جواب ندادم و تا سر شب که داداشم با زن و بچه اش اومد توی اتاقم موندم و سیگار کشیدم و آهنگ گوش دادم تا آروم بشم ؛ شب قبل دعوای مفصلی با بابام کرده بودم و نزدیک بود منو بزنه و برای اینکه دست روش دراز نکنم از خونه زدم بیرون و بعدام توی اتاق خودمو حبس کردم ؛
تا اینکه احد و خانمش و دختریکساله اش اومدن ؛ زد به در اتاق و گفت : گردن کلفت نمیای بیرون ؟فورا بلوزم رو تن انداختم در رو باز کردم و گفتم سلام داداش خوش اومدی ؛ دست داد و بغلم کرد و گفت : به خوشی شما شنیدم گرد و خاک راه انداختی ؛ گفتم : سلام زن داداش شما هم خوش اومدین ؛ نه بابا چه گرد خاکی ؟ بابای شما خوب بلد گردخاک راه بندازه ؛ من که دارم ماستم رو می خورم و به کسی کار ندارم ؛
نفیسه گفت : دورغ میگه داداش ماست نمی خوره داره جگر ما رو می خوره بد اخلاق تر از این من ندیدم و نه شنیدم ؛ ولی در همون حال خودشو انداخت توی بغلم و گفت: تو روخدا آرمین یک امشب بزار بهمون خوش بگذره بابا مامان رو برده بیرون تا خونه رو آماده کنیم از طرف توام یک کرم تقویت پوست براش گرفتم ؛ تو رو خدا نگو خودت نخریدی ؛ احد گفت : تو واقعا هیچی برای مامان نخریدی ؟ گفتم : من پول داشتم ؟
گفت : ببخشید پول داشتی سیگار بخری اینقدربکشی که اتاقت بوی جا سیگاری بگیره ؛ اونوقت پول نداشتی برای مادرت یک هدیه کوچک بگیری ؟ همین کارا رو می کنی که صدای همه رو در میاری ؛ گفتم :نه داداش همین یکبار بود اوقاتم خیلی تلخه می دونی دیگه با بابا دعوام شده ؛ گفت : خیلی خب حالا دیگه بیا کمک کن زودتر آماده بشیم تا مامان بیاد ؛
با اینکه دل خوشی نداشتم به خواست احد و نفیسه و رو در وایسی با ویدا خانمش آماده شدم و توی اون تولد شرکت کردم ؛ من و احد اتاق رو تزیین کردیم بادکنک ها رو باد کردیم و نفسیه و ویدا کیک و شام رو آماده کردن وقتی همه چیز روبراه شد زنگ زدن به بابا که دیگه می تونین برگردین ؛ من برای لحظه ی ورودش یک آهنگ شاد انتخاب کردم که با صدای بلند بخش می شد ؛ به محض اینکه وارد شدن با فریاد و هورا ازش استقبال کردیم که تولدت مبارک مامان ؛ خب با دعوایی که شب قبل توی خونه شده بود اصلا انتظار همچین تولدی رو نداشت باز به گریه افتاد و یکی یکی همدیگر رو بغل کردیم وبا باباهم دست دادم و همه سعی کردیم شب خوبی رو برای هم بسازیم ؛
فقط خودمون بودیم ولی کلی خوش گذشت و زدیم و رقصیدیم ؛گفتیم و خندیدیم ؛ انگار نه انگار که ما همون آدمهای صبح بودیم ؛ من و نفیسه کلی سر بسر هم گذاشتیم و با هم دلقک بازی در آوردیم ؛ حسابی سر همه رو گرم کردیم ؛
نفیسه سه سال از من بزرگتر بود و حالا دانشجوی سال آخردانشگاه و تغذیه می خوند ؛ یک خواهر مهربون و دلسوز مخصوصا برای بابا و مامانم ؛ و حتی من و احد ؛ هر کاری داشتیم یک سرشو نفسیه می گرفت و حالا تقریبا بدون اون هیچ کاری توی خونه ی ما از پیش نمی رفت ؛ اون در مورد من بشدت احساس مسئولیت می کرد ؛
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «جانم»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۲
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.